مثل برقی که رفت...رفتی!
صبح شنبه هشتم زمستان:
سلام
مدتها بود که مریض نشده بودم و شاید بعد از کرونای بدترکیب اینقدر اذیت نشده بودم... کفارهی گناهانم شد... ولی پیشدرآمدی داشت که مطالب هفتهی پیش، نشون میده قشنگ با اعلام قبلی و فرستادن شواهد و نشانههایی این ویروس فسقلی پرقدرت آمد به مبارک بادم! ... و از حسهای خودم هم ممنون که منو از رفتن به جمعهای مختلف منع میکردن تا ناخواسته کسی رو درگیر نکنم... حتی رفتن به مشهد که تا پمپ بنزین هم رفتم و در مطالب همون روز گفتم بهتون که حسی مانع رفتن شد...
خیلی از دوستان جان همراهی به سبک خودشون داشتن که از جملگیشون به شدت تشکر میکنم... اسم ببرم طولانی میشه و شاید کسی از قلم بیفته و ... خیلی خیلی ممنونم از همهتون... 🌸💙💐 ایشالا همیشه شاد باشید و سلامت و پر انرژی...
تعداد زیادی تماس و پیامک و کامنت و... هم بخصوص در اون دو سه روز خاموشی موبایل، بیجواب موند که لطفاً عذرخواهی بنده رو بپذیرید... 🙏
با رعایت پروتکلهای بهداشتی اومدم سر کار و ایشالا تا آخر وقت دووم بیارم...
راستی شنیدم در تهران جان اسم منو از یک خیابون برداشتن و بیستون شده فلان... خیلی شورای شهرتون بیادبن 🥴 البته طرفداران من اعتراضات زیادی کردن و گویا فعلآ منتفی شده... 😁
اتفاق دیگهای که افتاده مثلاً رفع فیلتر گوگل پلی و واتساپ با کلی منت و... بوده که اولا گوگل پلی خودش ایران رو تحریم کرده بود و بعد فیلتر شد در اقدام متقابل و بعد، واتساپ هم ناامنترین اپلیکیشن ارتباطی بوده و الان هم با پذیرش خیلی چیزها رفع فیلتر شده و یعنی ناامنتر از همیشه.... ضمن اینکه تنها کاربرد واتساپ این بود که بری اونجا پیام بدی که بیا تلگرام 😁 حالا با این اقدام چه اتفاقی افتاد؟ دیگه ملت فیلترشکن نمیخرن؟ مشکل آنلاین شاپها که اکثرا اینستاگرام هستند حل شد؟! تازه این مصوبه کلی هم باج داده به برخی... امان از مافیا... بگذریم...
در این دوره علاوه بر اکران فیلم در سینما بیستون، دو تا کتاب هم خوندم... مغازه خودکشی نوشته ژان تولی که یک طنز سیاه بود و بخش دی نوشته فریدا مک فادن که هر دو جذاب بودن و خواندنی و قابل توصیه...
بیاشتهایی در یک هفته کمی هم لاغرم کرده 😊 که ایشالا جبران بشه با غذاهای خوشمزه 😅
باز هم تشکر صمیمانه دارم از شما و به امید دیدار و شنیدار و ... و پیشاپیش تولد خانوم بهار رو تبریک عرض میکنم و امیدوارم سال جدید زندگیش پر از روزهای خوب و به یاد ماندنی باشه و رسیدن به خواستههاش... به امید خدایی که روی ماهش رو میبوسم... 💐
از دوست عزیزی که پیرو مطلب صبح پنجشنبهی گذشته پیشنهاد داده بود حالا که از خونهی پدربزرگ دوست جان، عکاسی نکردم از خونهی اجدادی ایشون عکاسی کنم... ممنونم و عرض کنم که موضوع چیز دیگهای بود وگرنه که عکس از خونههای قدیمی بسیار دارم... بگذریم 😊 🌸
راستی تا دهم دی، قمر در عقربه محض اطلاع 😊
تا بعد...
,, تصویر بعد نوشت: روستای بارانآباد فوقالعاده محرومه و مردم نازنینی هم داره ... با تعدادی از دوستان این تصمیم اتخاذ شد ... اگه دوست داشتید شما هم شریک بشید چون دعای خیر آدمهای خاصی پشت سرتون خواهد بود:

....
شش عصر پنجمین روز زمستان:
سلام
ببخشید من دو، سه روز بالاجبار خاموش بودم و خیلی حال و حوصله ندارم ... اینجا هم نوشتم که در جریان باشید فعلآ هیچی مقدور نیست... خستگی، تعریق، بیحالی، بیحوصلگی، بیرمقی، بیاشتهایی، تب، درد، عدم ثبات فشار و و و ... امان از شبها که همه چیز چند برابر میشه... !
حالا این پنجشنبه و جمعه هم استراحت مطلق کنم تا ببینیم در ادامه چه باید کرد؟!
پوزش از بیجواب موندن اینجا و اونجا و همهجا...
تا بعد./
![]()
...
عصر دومین روز زمستان:
یک پیامک ، یک درس
رفتم اسنپ فود یک چرخی توی رستورانها زدم برای ناهار... بعد یادم اومد ساعت دو قطعی برق داریم و هم برای من سخته هم برای پیک بنده خدا از پلهها و... بیخیال شدم... نیمساعت بعد که فهمید دیگه سفارش نمیدم پیامک داده غذای مورد علاقتو پیدا نکردی؟ و... تصویر زیر... داشتم فکر میکردم گاهی پیگیر بودن مثل اسنپ فود هم بد نیستا... در روابط انسانی... مثلاً مثل همیشه نبود... یا مثل همیشه خداحافظی نکرد...یا... موارد مشابه... بعد از گذشت زمان کوتاهی پیگیر بشی که مشکل چی بود؟ از جایی ناراحتی؟ مشکلی پیش اومده؟ من حرفی زدم که ... و و و ... شاید با همین پیگیری کوتاه مشکلی حل شد و رابطهای قوام پیدا کرد و و و ... امضا: مریض فیلسوف هذیانگو 😂
تصویر:

صبح دومین روز زمستان:
سلام
ضمن تشکر از تماسها و پیامها و سپاس ویژه از دوستان جان فروغ و فهیم، امروز به مراتب بهترم و اون دو تا آمپول و سرم و مخلفات بعدش😉 حسابی ساختم 😊 ولی قاعدتاً امروز هم باید خونه بمونم... تا چه پیش آید...
خیلی ارادت 🌸 💙💐
ساعت شش عصر اولین روز زمستان:
مرسی از تماسها و پیامها... ولی دیگه شرمنده نکنید...
مجبور شدم بیام قطره قطره آب حیات تزریق کنم...(با دو آمپول همزمان) 💉💉 اینطور که بوش میاد بهقول دکتر جان دو سه روزی استراحت لازمه 😊 این هم از شروع زمستون ... فعلآ دارم موبایل بازی میکنم زیر سرم 😁
ارادت 🌸
تصویر: نمیشه بهجای فلورسنت، شمع روشن کنند 😍

ساعت ده صبح اولین روز زمستان:
از محبت دوستان جان بسی سپاس... امیدوارم خوش گذشته باشه بهتون... کمی کسالت باقی بود و نشد برم سر کار ... چیز خاصی نیست اندکی استراحت رفع میکنه...
خیلی ارادت 🌸
ساعت چهار بامداد اولین روز زمستان:
خدا رو شکر از سنگینی فضا کم شد ولی هنوز کامل رفع نشده...
با یلدا خانوم هم تنها موندیم و نشد خیلی پذیرایی خوبی داشته باشیم که ایشالا ببخشند سالی یکبار تشریف میارن و اونم اینطوری... 😊 قرار هم نبود خونه باشم... ولی رفتار شایستهای داشت که ... حالا بگذریم 😉
ولی یلداآرایی اکثر شما رو دیدم... ماشالا جمعی هنرمند خوشسلیقه اینجا هستند... 🙂
یک دسته گل رز آبی هم پیک آورد که از مشهد زحمت کشیده بودن ،(شما میدونید که من هم اهل هدیه دادن چه بسا بیشتر از گرفتن هستم ولی چند نوبت ایشون انجام دادن و من نمیدونم چرا تا الان مرتکب نشدم !!!؟؟؟😅 رفتم مشهد باید فکری بکنم) اینها رنگ میشن دیگه چون در عالم واقع رز آبی نداریم... الان حس رفتن به سایت آپلود نیست شاید صبح گذاشتم عکسشو... اونایی که توی کار هدیهی گل هستن میدونن که هر گل یک معنای نمادین هم داره... بگذریم...
با مامان اینا هم تصویری صحبت کردم جای من شکمو خالی بود با اون چیزهایی که دیدم ... عروس بزرگه هم خیلی چغلی میکرد که... به وقتش... 😊
صبح چطوری برم سر کار خدا میداند... 😔
هزینه فالهایی که براتون گرفتم زودتر واریز کنید وگرنه ... بعله...
سلام بر زمستان
خوش آمدی ای جان 🌸
هم شروع هفتهس، هم شروع ماه هم شروع فصل... دیگه امروز شروع نکنی خیلی .... چیزی 😁
ارادت 🌺
عصر جمعه آخرین ساعت شانزده پاییز:
شاید باورتون نشه... سبد فلاسک و خوراکی و کیف البسه و لوازم شخصی رو برداشتم... تا پمپ بنزین هم رفتم ولی یه حس نامشخصی منو برگردوند... و نرفتم!!! همین.
بهقول مادربزرگ بهاره عزیز، که خدا حفظشون کنه، حتماً حکمتی داشته که چند بار خواستم برم و نشده... و الان که ساعت شانزده و البته آخرین ساعت چهار عصر جمعهی پاییزیه یک عصر جمعهی دلگیر و خاصیه که مدتها این حس و حال نبود... دقیقاً نمیدونم چه خبره ولی فضا سنگینه... امیدوارم ادامه نداشته باشه...
فکر کنم اولین یلداست که تنهام...
شب میشه این عصر
صبح میشه این شب...
تا بعد...🌸💙💐
صبح جمعه با شما، آخرین روز پاییز:
سلام
پیشاپیش یلداتون مهنا... 🌸
ببخشید برخی از کامنتهای مطلب دیروز رو تأیید نکردم چون دلیلی نداشت در مورد عزیزی بدون اطلاع کافی قضاوت صورت بگیره و قبلتر هم گفتم مقصر خودم بودم که مراقبت کافی و وافی رو نداشتم... ضمن اینکه از خواب دیدن چطور برخی به نتایجی رسیدن بماند... و دیدید که دوست محترمی که خیلی از خوبیهاش بدون جبران موند بهخاطر تکرار همین موضوع، بعد از چند بار تذکر، حذف شد... و در این مورد جدی هستم... ببخشید 🌺
خاندان مادری هر سال برای یلدا در باغ یکی از اقوام دورهمی دارند و امسال هم یک شب زودتر یلدا رو پاس داشتند و من نرفتم... خواهر و برادرانم تشریف برده بودند و چند بار که تماس گرفتند و گفتم نمیام نوبت دیگران شد که زنگ بزنن... دیدم تا صبح باید تماس پاسخ بدم... منم خاموش کردم 😊 امشب هم خانواده میرن مشهد که دو مناسبت یلدا و روز مادرو پیش مامان باشن که منم قطعی نگفتم میام یا نه... گفتم شما تشریف ببرید شاید منم اومدم... صبح هم برادرزادهها زنگ زدن که ما با شما میایم که بیشتر خوش بگذره و ... که به اونها هم همینو گفتم... ولی این گفتگو با دختر دایی جان جالب بود... بذارم بهعنوان صبح جمعه با شما کمی بخندیم... وقتی میگم دخترها قابلیت تغییر ۱۸۰ درجهای در لحظه رو دارند یعنی این...😎 و خیلی وقت بود جمله مشهور هر جور راحتی رو هم از کسی نشنیده بودم که خودش هزار معنا در قاموس دخترها داره 😁
تصویر:

...
صبح پنجشنبه بیست و نهم آذر:
سلام
آخرین روزهای پاییز امسال هم گذشت... بدون اینکه مثل هر سال با پاییز و مناظر پاییزی درست و درمون عشقبازی کنم... هنوز جوجههام رو هم نشمردم... و تا پاییز بعدی هم که معلوم نیست... بله... و فردا شب هم که شب چله یا همون یلداست... یلدا یک واژه سریانی به معنی زایش و تولده... و ایرانیان باستان تولد خورشید رو بعد از بلندترین شب سال جشن میگرفتند نه خود شب طولانی رو... معنای نمادین زیباش هم همینه که شب با تمام نمادهاش هر چقدر هم طولانی باشه با زایش خورشید تموم میشه و نور و روشنایی برمیگرده... البته برای عشاقِ در فراق، هر شب... شب یلداست... استاد بهمنی شاعر جانی که چندی پیش مرحوم شدند؛ شعر زیبایی داره که در بخشی از اون به درستی این حالت رو تصویر کرده:
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب ...
کجا دنبال مفهومی برای عشق میگردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا میکنم هر شب ...
دیروز که یادی کردیم از دوست قدیمی و کمی خاطرهبازی ذهنی هم داشتم بعدش... باعث شد ناخودآگاهم هم همراهی کنه و ساعت دو بامداد پنجشنبه، با خواب ایشون و خواهرشون، که البته ندیدمشون تا حالا، در یک خونهی قدیمی که گویا خونهی پدربزرگشون بود بیدار شدم... از معماری خونهی پدربزرگشون خوشم میومد و اون اوایل قول داده بودن که یکبار عکاسی از اونجا داشته باشم! هرچند که گویا غیرممکن بود ولی اوایل دوستی بود و از این حرفها زیاد زده میشد 😊 در هر حال لوکیشن خواب، خونهی قدیمی بود و خوابِ آدمی غیرممکن حالیش نیست... و من هم رفته بودم اونجا 🙂 دیدم خوابم پریده گفتم برم مشهد، هم مامان خوشحال میشن و هم رئیسمون😉 و نیز شب یلدا و روز مادر رو یکی کنیم و ادای وظیفه... که به دلایلی تا این لحظه، ساعت نه صبح، عملی نشده... تا ببینم در ادامه چی پیش میاد... بهجاش یک فیلم خارجکی دیدم... راستی دقت کردید فیلمهای ایرانی در سالهای اخیر فقط شده رقص و آواز و شوخی جنسی و تکهپرانیهای ترند شدهی فضای مجازی و .... و فاقد محتوا.... نمیخوام ارزشداوری کنم که رقص و آواز خوبه یا بده... ولی مگه صدها هنرپیشهی قدیمی بهخاطر همین موضوع ممنوعالکار و آواره نشدن... برخی هم دق کردند... حداقل اون فیلمفارسیها یک محتوای مدح جوانمردی و... داشت الان که بالکل محتوای مشخصی هم نداره... و دچار آشفتگی مضمون و تکنیکه... ضمن اینکه اونها رقص و آواز بهتری هم داشتند تا این ادابازیهای مسخره... 😁 من که وقتم رو باهاشون تلف نمیکنم ولی فروش بالای این فیلمها هم از نظر جامعهشناسی تحلیل خوبی نداره...
بگذریم...
آخر هفتهی خوبی داشته باشید و دوست قدیمی و خانوادهی نژادهشون هم هرجا هستند خدایا به سلامت باشند...🙏 حتی اگه محتوای پیامک ناشناس چندی پیش، که جدی نگرفتم و بیجواب گذاشتم، صحت داشته باشه هم آرزوی خوشبختی دائمی دارم براشون...💐
در دایرهی قسمت ما نقطهی تسلیمیم ....
تا بعد... 🌸💙💐
این دو تا عکس هم از پاییز جامونده که بذاریم به یادگار :
۱ـ سایهسار زندگی

2_ چشمهایش

...
صبح چهارشنبه بیست و هشتم آذر:
درود
اگه میدونستم این هفته کلا تعطیل میشه یک برنامه مفصل جنوب میذاشتم...کشتی یونانی هم حیف شده از وسط شکسته...
ولی روزانه اطلاعرسانی میشد و نشد که بشه... حداقل میرفتم مشهد که رئیس بزرگ اینقدر غر نزنه 😊
بگذریم...
«آرامش» و «امید» دو مفهوم بسیار عمیق هستند که به سادگی هم در دسترس نیستند و شاید حد اعلای نتیجهی یک رابطهی سالم بعد از گذشت زمانی که لازمه برای شناخت و... رسیدن به آرامش و امید و انگیزه و... برای ادامه باشه... و به نوعی هدف غایی زیستن... حسهایی که در تنهایی آدمی هم قابل دستیابی هست اون هم با طی مراحلی خاص و بلد بودن تنهایی... من خودم در تنهایی موفق شدم به آرامش و امید و انگیزه و امنیت و رشد و لذت و... برسم اما اگه بخوام از روابط میان فردی بگم در کل عمرم فقط در رابطه با یک نفر چنین حسهایی رو تجربه کردم... بطوری که در غیابش این مفاهیم نبود و دلتنگی باعث جدل هم میشد 😁 ولی در زمان «حضور» همه چیز حل میشد و آرامش به قدری بود که همه چیز فراموش میشد و ناخودآگاه سکوت میکردم مگر اینکه ماجرایی یا حکایتی و چیزی بخوام بگم وگرنه کاملآ در سکوت فقط گوش میدادم چون هم خوب حرف میزد هم حرفهای خوبی میزد و همهی جدلها و ناراحتیهای منبعث از دلتنگی شسته میشد و میرفت... آرامش در عین هیجان داشتم که حس عجیبیه و ... در مصایب روزگار هم کافی بود مکالمهای صورت بگیره تا کمی آروم بشم... هیچوقت هم برام تکراری نشد... تا امروز و این لحظه هم دیگه با احدی تکرار نشد...
اینها رو گفتم چون در پک هدیهی دوستی یک کتاب هم بود و در صفحهی اولش مطلبی نوشته بود که شانس آورد در حضورش ندیدم 😂 وقتی دیدم هم کلی خندیدم و هم به اعتماد به نفسش غبطه خوردم... بذار جوهر دوستیمون خشک بشه بعد چنین نتیجهگیری بکن که دوستی با تو به من آرامش و امید داده... اون هم چه آرامش و امیدی... وای مادر جان... وای مادر جان 😅 اول جی.پی.اس رو خاموش کن و دفترچه راهنمات رو بده تا بعد... 😊البته من از کتاب آرامش و امید میگیرم و این قسمت قابل هضمه اما...
بگذریم...
ولی جالبه چنین برداشتی در اوان دوستی...
تصویر :

پ.ن: چون شما نمیشناسید ایشون رو گذاشتم وگرنه خوب نیست... البته یکبار آدرس صفحات مجازی رو هم خواستند فعلآ اینستاگرامو دارند شاید اینجا هم اومدن پس مراقب کامنتها باشیم و ... که فقط از من ناراحت بشن... 😁😉
سهشنبه بیست و هفتم آذر:
این تونل درختی رو خیلی دوست دارم در همهی فصلها خوشگله ... لوکیشن قشنگی هم برای عکاسیه... خلوت هم بود و کلی حال داد... اولین نفری هم بودم که بعد از بارش برف رفتم... جای شما خالی... 💚

دوشنبه بیست و ششم آذر:
درود بر دوستان دور یا نزدیک
بریم پست جدید تا پوست دوستتون رو نکندید بیش از این...😅
امیدوارم در این سرمای سراسری دلتون گرم باشه... و خوشبهحال کسانی که دلگرمی دارند...😉
دو روزه تعطیلم و باید بیشتر با هم میبودیم اما مگه میذارن؟!
جدول خاموشی اعلام شد اما بدون توجه به اون دو بار در روز و خارج از نوبت و به مدت چهار ساعت و در دمای تا منفی دوازده درجه برقها قطع شد این دو روز... و گویا این داستان ادامه داره... برق که قطع میشه خب قاعدتاً ما که گرمایشمون مثل اکثر شما با شوفاژه چهار ساعت باید یخ بزنیم... آب هم که به طبقات بالا نمیرسه چون پمپ با برق کار میکنه... اینترنت هم که قطع میشه... و و و ... خیلی از برنامهریزیها به هم میخوره و هیچکس هم پاسخگو نیست... از دیروز رفتم سراغ استوری گذاشتن و خبرنگاران هم بازنشر میکنند و خیلی از مسئولین هم در پیج من هستند و گفتیم حداقل شاید تلنگری بخوره که نه تنها نمیخوره بلکه چند تا تماس ناشناس داشتم!!! و حذر دادن از ادامه که البته تاثیری نداشته... این بی تدبیری اون هم در روزهایی که ادارات و مدارس تعطیله و بایستی مصرف پایین بیاد منو از فردا که ادارات و مدارس بازگشایی بشن میترسونه که با این وجود چه خواهند کرد؟ چهار ساعت میشه هشت ساعت؟! اون هم در این سرمای بیسابقه... از همهی کارها هم موندم... از طرفی هم مادر جان ... بی خیال... مادرن دیگه... ایشالا بتونم شب یلدا برم پیششون... همین...😍
بهانه ای شد بیام پیش شما گُلای تو خونه ... کامنتها رو هم باز کنم که بیش از این... بعله...😊
چند تا از استوری ها رو با هم ببینیم:
۱. این از بقیه بیشتر بازنشر شد

2_

3_

4_

5_ خطاب به کی؟

6_

بعضیهاتون این روی منو ندیده بودید ! 🌸💙💐
پ.ن: وقتی میگن گول اسم و ظاهرشو نخورید... ایشون رپ بیف استراگانف هستن اما به گرد پیتزا رست بیف هم نمیرسند:

تکرار آهنگ امروز: تو که چشمات خیلی قشنگه... 😍
.




















حتی اگر نباشی می آفرینمت