مثل برقی که رفت...رفتی!

صبح شنبه هشتم زمستان:

سلام

مدت‌ها بود که مریض نشده بودم و شاید بعد از کرونای بدترکیب این‌قدر اذیت نشده بودم... کفاره‌ی گناهانم شد... ولی پیش‌درآمدی داشت که مطالب هفته‌ی پیش، نشون می‌ده قشنگ با اعلام قبلی و فرستادن شواهد و نشانه‌هایی این ویروس فسقلی پرقدرت آمد به مبارک بادم! ... و از حس‌های خودم هم ممنون که منو از رفتن به جمع‌های مختلف منع می‌کردن تا ناخواسته کسی رو درگیر نکنم... حتی رفتن به مشهد که تا پمپ بنزین هم رفتم و در مطالب همون روز گفتم بهتون که حسی مانع رفتن شد...

خیلی از دوستان جان همراهی به سبک خودشون داشتن که از جملگی‌شون به شدت تشکر می‌کنم... اسم ببرم طولانی می‌شه و شاید کسی از قلم بیفته و ... خیلی خیلی ممنونم از همه‌تون... 🌸💙💐 ایشالا همیشه شاد باشید و سلامت و پر انرژی...

تعداد زیادی تماس و پیامک و کامنت و... هم بخصوص در اون دو سه روز خاموشی موبایل، بی‌جواب موند که لطفاً عذرخواهی بنده رو بپذیرید... 🙏

با رعایت پروتکل‌های بهداشتی اومدم سر کار و ایشالا تا آخر وقت دووم بیارم...

راستی شنیدم در تهران جان اسم منو از یک خیابون برداشتن و بی‌ستون شده فلان... خیلی شورای شهرتون بی‌ادبن 🥴 البته طرفداران من اعتراضات زیادی کردن و گویا فعلآ منتفی شده... 😁

اتفاق دیگه‌ای که افتاده مثلاً رفع فیلتر گوگل پلی و واتس‌اپ با کلی منت و... بوده که اولا گوگل پلی خودش ایران رو تحریم کرده بود و بعد فیلتر شد در اقدام متقابل و بعد، واتس‌اپ هم ناامن‌ترین اپلیکیشن ارتباطی بوده و الان هم با پذیرش خیلی چیزها رفع فیلتر شده و یعنی ناامن‌تر از همیشه.... ضمن این‌که تنها کاربرد واتس‌اپ این بود که بری اون‌جا پیام بدی که بیا تلگرام 😁 حالا با این اقدام چه اتفاقی افتاد؟ دیگه ملت فیلترشکن نمی‌خرن؟ مشکل آن‌لاین شاپ‌ها که اکثرا اینستاگرام هستند حل شد؟! تازه این مصوبه کلی هم باج داده به برخی... امان از مافیا... بگذریم...

در این دوره علاوه بر اکران فیلم در سینما بی‌ستون، دو تا کتاب هم خوندم... مغازه خودکشی نوشته ژان تولی که یک طنز سیاه بود و بخش دی نوشته فریدا مک فادن که هر دو جذاب بودن و خواندنی و قابل توصیه...

بی‌اشتهایی در یک هفته کمی هم لاغرم کرده 😊 که ایشالا جبران بشه با غذاهای خوش‌مزه 😅

باز هم تشکر صمیمانه دارم از شما و به امید دیدار و شنیدار و ... و پیشاپیش تولد خانوم بهار رو تبریک عرض می‌کنم و امیدوارم سال جدید زندگی‌ش پر از روزهای خوب و به یاد ماندنی باشه و رسیدن به خواسته‌هاش... به امید خدایی که روی ماهش رو می‌بوسم... 💐

از دوست عزیزی که پیرو مطلب صبح پنجشنبه‌ی گذشته پیشنهاد داده بود حالا که از خونه‌ی پدربزرگ دوست جان، عکاسی نکردم از خونه‌ی اجدادی ایشون عکاسی کنم... ممنونم و عرض کنم که موضوع چیز دیگه‌ای بود وگرنه که عکس از خونه‌های قدیمی بسیار دارم... بگذریم 😊 🌸

راستی تا دهم دی، قمر در عقربه محض اطلاع 😊

تا بعد...

,, تصویر بعد نوشت: روستای باران‌آباد فوق‌العاده محرومه و مردم نازنینی هم داره ... با تعدادی از دوستان این تصمیم اتخاذ شد ... اگه دوست داشتید شما هم شریک بشید چون دعای خیر آدم‌های خاصی پشت سرتون خواهد بود:

....

شش عصر پنجمین روز زمستان:

سلام

ببخشید من دو، سه روز بالاجبار خاموش بودم و خیلی حال و حوصله ندارم ... اینجا هم نوشتم که در جریان باشید فعلآ هیچی مقدور نیست... خستگی، تعریق، بی‌حالی، بی‌حوصلگی، بی‌رمقی، بی‌اشتهایی، تب، درد، عدم ثبات فشار و و و ... امان از شب‌ها که همه چیز چند برابر می‌شه... !

حالا این پنج‌شنبه و جمعه هم استراحت مطلق کنم تا ببینیم در ادامه چه باید کرد؟!

پوزش از بی‌جواب موندن این‌جا و اون‌جا و همه‌جا...

تا بعد./

...

عصر دومین روز زمستان:

یک پیامک ، یک درس

رفتم اسنپ فود یک چرخی توی رستوران‌ها زدم برای ناهار... بعد یادم اومد ساعت دو قطعی برق داریم و هم برای من سخته هم برای پیک بنده خدا از پله‌ها و... بی‌خیال شدم... نیم‌ساعت بعد که فهمید دیگه سفارش نمی‌دم پیامک داده غذای مورد علاقتو پیدا نکردی؟ و... تصویر زیر... داشتم فکر می‌کردم گاهی پی‌گیر بودن مثل اسنپ فود هم بد نیستا... در روابط انسانی... مثلاً مثل همیشه نبود... یا مثل همیشه خداحافظی نکرد...یا... موارد مشابه... بعد از گذشت زمان کوتاهی پی‌گیر بشی که مشکل چی بود؟ از جایی ناراحتی؟ مشکلی پیش اومده؟ من حرفی زدم که ... و و و ... شاید با همین پی‌گیری کوتاه مشکلی حل شد و رابطه‌ای قوام پیدا کرد و و و ... امضا: مریض فیلسوف هذیان‌گو 😂

تصویر:

صبح دومین روز زمستان:

سلام

ضمن تشکر از تماس‌ها و پیام‌ها و سپاس ویژه از دوستان جان فروغ و فهیم، امروز به مراتب بهترم و اون دو تا آمپول و سرم و مخلفات بعدش😉 حسابی ساختم 😊 ولی قاعدتاً امروز هم باید خونه بمونم... تا چه پیش آید...

خیلی ارادت 🌸 💙💐

ساعت شش عصر اولین روز زمستان:

مرسی از تماس‌ها و پیام‌ها... ولی دیگه شرمنده نکنید...

مجبور شدم بیام قطره قطره آب حیات تزریق کنم...(با دو آمپول همزمان) 💉💉 این‌طور که بوش میاد به‌قول دکتر جان دو سه روزی استراحت لازمه 😊 این هم از شروع زمستون ... فعلآ دارم موبایل بازی می‌کنم زیر سرم 😁

ارادت 🌸

تصویر: نمی‌شه به‌جای فلورسنت، شمع روشن کنند 😍

ساعت ده صبح اولین روز زمستان:

از محبت دوستان جان بسی سپاس... امیدوارم خوش گذشته باشه بهتون... کمی کسالت باقی بود و نشد برم سر کار ‌... چیز خاصی نیست اندکی استراحت رفع می‌کنه...

خیلی ارادت 🌸

ساعت چهار بامداد اولین روز زمستان:

خدا رو شکر از سنگینی فضا کم شد ولی هنوز کامل رفع نشده...

با یلدا خانوم هم تنها موندیم و نشد خیلی پذیرایی خوبی داشته باشیم که ایشالا ببخشند سالی یک‌بار تشریف میارن و اونم این‌طوری... 😊 قرار هم نبود خونه باشم... ولی رفتار شایسته‌ای داشت که ... حالا بگذریم 😉

ولی یلداآرایی اکثر شما رو دیدم... ماشالا جمعی هنرمند خوش‌سلیقه اینجا هستند... 🙂

یک دسته گل رز آبی هم پیک آورد که از مشهد زحمت کشیده بودن ،(شما می‌دونید که من هم اهل هدیه دادن چه بسا بیشتر از گرفتن هستم ولی چند نوبت ایشون انجام دادن و من نمی‌دونم چرا تا الان مرتکب نشدم !!!؟؟؟😅 رفتم مشهد باید فکری بکنم) اینها رنگ می‌شن دیگه چون در عالم واقع رز آبی نداریم... الان حس رفتن به سایت آپلود نیست شاید صبح گذاشتم عکس‌شو... اونایی که توی کار هدیه‌ی گل هستن می‌دونن که هر گل یک معنای نمادین هم داره... بگذریم...

با مامان اینا هم تصویری صحبت کردم جای من شکمو خالی بود با اون چیزهایی که دیدم ... عروس بزرگه هم خیلی چغلی می‌کرد که... به وقت‌ش... 😊

صبح چطوری برم سر کار خدا می‌داند... 😔

هزینه فال‌هایی که براتون گرفتم زودتر واریز کنید وگرنه ... بعله...

سلام بر زمستان

خوش آمدی ای جان 🌸

هم شروع هفته‌س، هم شروع ماه هم شروع فصل... دیگه امروز شروع نکنی خیلی .... چیزی 😁

ارادت 🌺

عصر جمعه آخرین ساعت شانزده پاییز:

شاید باورتون نشه... سبد فلاسک و خوراکی و کیف البسه و لوازم شخصی رو برداشتم... تا پمپ بنزین هم رفتم ولی یه حس نامشخصی منو برگردوند... و نرفتم!!! همین.

به‌قول مادربزرگ بهاره عزیز، که خدا حفظ‌شون کنه، حتماً حکمتی داشته که چند بار خواستم برم و نشده... و الان که ساعت شانزده و البته آخرین ساعت چهار عصر جمعه‌ی پاییزیه یک عصر جمعه‌ی دل‌گیر و خاصیه که مدت‌ها این حس و حال نبود... دقیقاً نمی‌دونم چه خبره ولی فضا سنگینه... امیدوارم ادامه نداشته باشه...

فکر کنم اولین یلداست که تنهام...

شب می‌شه این عصر

صبح می‌شه این شب...

تا بعد...🌸💙💐

صبح جمعه با شما، آخرین روز پاییز:

سلام

پیشاپیش یلداتون مهنا... 🌸

ببخشید برخی از کامنت‌های مطلب دیروز رو تأیید نکردم چون دلیلی نداشت در مورد عزیزی بدون اطلاع کافی قضاوت صورت بگیره و قبل‌تر هم گفتم مقصر خودم بودم که مراقبت کافی و وافی رو نداشتم... ضمن این‌که از خواب دیدن چطور برخی به نتایجی رسیدن بماند... و دیدید که دوست محترمی که خیلی از خوبی‌هاش بدون جبران موند به‌خاطر تکرار همین موضوع، بعد از چند بار تذکر، حذف شد... و در این مورد جدی هستم... ببخشید 🌺

خاندان مادری هر سال برای یلدا در باغ یکی از اقوام دورهمی دارند و امسال هم یک شب زودتر یلدا رو پاس داشتند و من نرفتم... خواهر و برادرانم تشریف برده بودند و چند بار که تماس گرفتند و گفتم نمیام نوبت دیگران شد که زنگ بزنن... دیدم تا صبح باید تماس پاسخ بدم... منم خاموش کردم 😊 امشب هم خانواده می‌رن مشهد که دو مناسبت یلدا و روز مادرو پیش مامان باشن که منم قطعی نگفتم میام یا نه... گفتم شما تشریف ببرید شاید منم اومدم... صبح هم برادرزاده‌ها زنگ زدن که ما با شما میایم که بیشتر خوش بگذره و ... که به اون‌ها هم همینو گفتم... ولی این گفتگو با دختر دایی جان جالب بود... بذارم به‌عنوان صبح جمعه با شما کمی بخندیم... وقتی می‌گم دخترها قابلیت تغییر ۱۸۰ درجه‌ای در لحظه رو دارند یعنی این...😎 و خیلی وقت بود جمله مشهور هر جور راحتی رو هم از کسی نشنیده بودم که خودش هزار معنا در قاموس دخترها داره 😁

تصویر:

...

صبح پنج‌شنبه بیست و نهم آذر:

سلام

آخرین روزهای پاییز امسال هم گذشت... بدون این‌که مثل هر سال با پاییز و مناظر پاییزی درست و درمون عشق‌بازی کنم... هنوز جوجه‌هام رو هم نشمردم... و تا پاییز بعدی هم که معلوم نیست... بله... و فردا شب هم که شب چله یا همون یلداست... یلدا یک واژه سریانی به معنی زایش و تولده... و ایرانیان باستان تولد خورشید رو بعد از بلندترین شب سال جشن می‌گرفتند نه خود شب طولانی رو... معنای نمادین زیباش هم همینه که شب با تمام نمادهاش هر چقدر هم طولانی باشه با زایش خورشید تموم می‌شه و نور و روشنایی برمی‌گرده... البته برای عشاقِ در فراق، هر شب... شب یلداست... استاد بهمنی شاعر جانی که چندی پیش مرحوم شدند؛ شعر زیبایی داره که در بخشی از اون به درستی این حالت رو تصویر کرده:

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست

چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب ...

کجا دنبال مفهومی برای عشق می‌گردی ؟

که من این واژه را تا صبح معنا می‌کنم هر شب ...

دیروز که یادی کردیم از دوست قدیمی و کمی خاطره‌بازی ذهنی هم داشتم بعدش... باعث شد ناخودآگاهم هم همراهی کنه و ساعت دو بامداد پنج‌شنبه، با خواب ایشون و خواهرشون، که البته ندیدم‌شون تا حالا، در یک خونه‌ی قدیمی که گویا خونه‌ی پدربزرگ‌شون بود بیدار شدم... از معماری خونه‌ی پدربزرگ‌شون خوشم میومد و اون اوایل قول داده بودن که یک‌بار عکاسی از اون‌جا داشته باشم! هرچند که گویا غیرممکن بود ولی اوایل دوستی بود و از این حرف‌ها زیاد زده می‌شد 😊 در هر حال لوکیشن خواب، خونه‌ی قدیمی بود و خوابِ آدمی غیرممکن حالی‌ش نیست... و من هم رفته بودم اون‌جا 🙂 دیدم خوابم پریده گفتم برم مشهد، هم مامان خوشحال می‌شن و هم رئیس‌مون😉 و نیز شب یلدا و روز مادر رو یکی کنیم و ادای وظیفه... که به دلایلی تا این لحظه، ساعت نه صبح، عملی نشده... تا ببینم در ادامه چی پیش میاد... به‌جاش یک فیلم خارجکی دیدم... راستی دقت کردید فیلم‌های ایرانی در سال‌های اخیر فقط شده رقص و آواز و شوخی جنسی و تکه‌پرانی‌های ترند شده‌ی فضای مجازی و .... و فاقد محتوا.... نمی‌خوام ارزش‌داوری کنم که رقص و آواز خوبه یا بده... ولی مگه صدها هنرپیشه‌ی قدیمی به‌خاطر همین موضوع ممنوع‌الکار و آواره نشدن... برخی هم دق کردند... حداقل اون فیلم‌فارسی‌ها یک محتوای مدح جوانمردی و... داشت الان که بالکل محتوای مشخصی هم نداره... و دچار آشفتگی مضمون و تکنیکه... ضمن این‌که اون‌ها رقص و آواز بهتری هم داشتند تا این ادابازی‌های مسخره... 😁 من که وقتم رو باهاشون تلف نمی‌کنم ولی فروش بالای این فیلم‌ها هم از نظر جامعه‌شناسی تحلیل خوبی نداره...

بگذریم...

آخر هفته‌ی خوبی داشته باشید و دوست قدیمی و خانواده‌ی نژاده‌شون هم هرجا هستند خدایا به سلامت باشند...🙏 حتی اگه محتوای پیامک ناشناس چندی پیش، که جدی نگرفتم و بی‌جواب گذاشتم، صحت داشته باشه هم آرزوی خوشبختی دائمی دارم براشون...💐

در دایره‌ی قسمت ما نقطه‌ی تسلیم‌یم ....

تا بعد... 🌸💙💐

این دو تا عکس هم از پاییز جامونده که بذاریم به یادگار :

۱ـ سایه‌سار زندگی

2_ چشم‌هایش

...

صبح چهارشنبه بیست و هشتم آذر:

درود

اگه می‌دونستم این هفته کلا تعطیل می‌شه یک برنامه مفصل جنوب می‌ذاشتم...کشتی یونانی هم حیف شده از وسط شکسته...

ولی روزانه اطلاع‌رسانی می‌شد و نشد که بشه... حداقل می‌رفتم مشهد که رئیس بزرگ این‌قدر غر نزنه 😊

بگذریم...

«آرامش» و «امید» دو مفهوم بسیار عمیق هستند که به سادگی هم در دسترس نیستند و شاید حد اعلای نتیجه‌ی یک رابطه‌ی سالم بعد از گذشت زمانی که لازمه برای شناخت و... رسیدن به آرامش و امید و انگیزه و... برای ادامه باشه... و به نوعی هدف غایی زیستن... حس‌هایی که در تنهایی آدمی هم قابل دستیابی هست اون هم با طی مراحلی خاص و بلد بودن تنهایی... من خودم در تنهایی موفق شدم به آرامش و امید و انگیزه و امنیت و رشد و لذت و... برسم اما اگه بخوام از روابط میان فردی بگم در کل عمرم فقط در رابطه با یک نفر چنین حس‌هایی رو تجربه کردم... بطوری که در غیاب‌ش این مفاهیم نبود و دلتنگی باعث جدل هم می‌شد 😁 ولی در زمان «حضور» همه چیز حل می‌شد و آرامش به قدری بود که همه چیز فراموش می‌شد و ناخودآگاه سکوت می‌کردم مگر این‌که ماجرایی یا حکایتی و چیزی بخوام بگم وگرنه کاملآ در سکوت فقط گوش می‌دادم چون هم خوب حرف می‌زد هم حرف‌های خوبی می‌زد و همه‌ی جدل‌ها و ناراحتی‌های منبعث از دلتنگی شسته می‌شد و می‌رفت... آرامش در عین هیجان داشتم که حس عجیبیه و ... در مصایب روزگار هم کافی بود مکالمه‌ای صورت بگیره تا کمی آروم بشم... هیچ‌وقت هم برام تکراری نشد... تا امروز و این لحظه هم دیگه با احدی تکرار نشد...

این‌ها رو گفتم چون در پک هدیه‌ی دوستی یک کتاب هم بود و در صفحه‌ی اول‌ش مطلبی نوشته بود که شانس آورد در حضورش ندیدم 😂 وقتی دیدم هم کلی خندیدم و هم به اعتماد به نفس‌ش غبطه خوردم... بذار جوهر دوستی‌مون خشک بشه بعد چنین نتیجه‌گیری بکن که دوستی با تو به من آرامش و امید داده... اون هم چه آرامش و امیدی... وای مادر جان... وای مادر جان 😅 اول جی.پی.اس رو خاموش کن و دفترچه راهنمات رو بده تا بعد... 😊البته من از کتاب آرامش و امید می‌گیرم و این قسمت قابل هضمه اما...

بگذریم...

ولی جالبه چنین برداشتی در اوان دوستی...

تصویر :

پ.ن: چون شما نمی‌شناسید ایشون رو گذاشتم وگرنه خوب نیست... البته یک‌بار آدرس صفحات مجازی رو هم خواستند فعلآ اینستاگرامو دارند شاید اینجا هم اومدن پس مراقب کامنت‌ها باشیم و ... که فقط از من ناراحت بشن... 😁😉

سه‌شنبه بیست و هفتم آذر:

این تونل درختی رو خیلی دوست دارم در همه‌ی فصل‌ها خوشگله ... لوکیشن قشنگی هم برای عکاسیه... خلوت هم بود و کلی حال داد... اولین نفری هم بودم که بعد از بارش برف رفتم... جای شما خالی... 💚

دوشنبه بیست و ششم آذر:

درود بر دوستان دور یا نزدیک

بریم پست جدید تا پوست دوست‌تون رو نکندید بیش از این...😅

امیدوارم در این سرمای سراسری دل‌تون گرم باشه... و خوش‌به‌حال کسانی که دل‌گرمی دارند...😉

دو روزه تعطیلم و باید بیشتر با هم می‌بودیم اما مگه می‌ذارن؟!

جدول خاموشی اعلام شد اما بدون توجه به اون دو بار در روز و خارج از نوبت و به مدت چهار ساعت و در دمای تا منفی دوازده درجه برق‌ها قطع شد این دو روز... و گویا این داستان ادامه داره... برق که قطع می‌شه خب قاعدتاً ما که گرمایش‌مون مثل اکثر شما با شوفاژه چهار ساعت باید یخ بزنیم... آب هم که به طبقات بالا نمی‌رسه چون پمپ با برق کار می‌کنه... اینترنت هم که قطع میشه... و و و ... خیلی از برنامه‌ریزی‌ها به هم می‌خوره و هیچ‌کس هم پاسخ‌گو نیست... از دیروز رفتم سراغ استوری گذاشتن و خبرنگاران هم بازنشر می‌کنند و خیلی از مسئولین هم در پیج من هستند و گفتیم حداقل شاید تلنگری بخوره که نه تنها نمی‌خوره بلکه چند تا تماس ناشناس داشتم!!! و حذر دادن از ادامه که البته تاثیری نداشته... این بی تدبیری اون هم در روزهایی که ادارات و مدارس تعطیله و بایستی مصرف پایین بیاد منو از فردا که ادارات و مدارس بازگشایی بشن می‌ترسونه که با این وجود چه خواهند کرد؟ چهار ساعت میشه هشت ساعت؟! اون هم در این سرمای بی‌سابقه... از همه‌ی کارها هم موندم... از طرفی هم مادر جان ... بی خیال... مادرن دیگه... ایشالا بتونم شب یلدا برم پیش‌شون... همین...😍

بهانه ای شد بیام پیش شما گُلای تو خونه ... کامنت‌ها رو هم باز کنم که بیش از این... بعله...😊

چند تا از استوری ها رو با هم ببینیم:

۱. این از بقیه بیشتر بازنشر شد

2_

3_

4_

5_ خطاب به کی؟

6_

بعضی‌هاتون این روی منو ندیده بودید ! 🌸💙💐

پ.ن: وقتی می‌گن گول اسم و ظاهرشو نخورید... ایشون رپ بیف استراگانف هستن اما به گرد پیتزا رست بیف هم نمی‌رسند:

تکرار آهنگ امروز: تو که چشمات خیلی قشنگه... 😍

.

آذر رهایی

عصر شنبه بیست و چهارم آذر:

هوا بس ناجوانمردانه سرد است... این بارون قراره تبدیل به برف بشه و دمای هوا بشه منفی دوازده درجه 😱 به همین مناسبت فردا تعطیل شدیم... آخ جوووون 😁 😍 ببینیم چی پیش میاد... که خوش بیاد ... 😊

تصویر:

صبح جمعه بی شما: بیست و سوم آذر

سلام

دیشب اولین شب بیست و سوم آذری بود که با آرامش خوابیدم... شکر خدا... از ابراز لطف دوستان جان به‌ویژه دوست عزیزی که به‌قول خودشون مناسک خاصی به نیت پدرم انجام داده بودن هم خیلی خیلی ممنونم و ایشالا در شادی ایشون جبران کنم...🌸 به دوست عزیزی هم که گفته بود ما هم دوست داریم از این کارها بکنیم ولی مثل شما استطاعت و تمول نداریم (عین کلمات ایشون) عرض کنم منم خیلی وقت بود نیت این کار رو داشتم ولی در توانم نبود و شکر خدا امسال با چند تا کار هم‌زمانِ تقریباً شبانه‌روزی، که در جریان برخی از اون‌ها هستید، امکان‌پذیر شد ولی رقم‌های کم‌تری هم می‌شه کمک کرد که بعد جمع می‌شه و منجر به آزادی فردی ... که اگه خواستی راه‌ش رو بهت می‌گم... دوست محترم و خاص دیگه‌ای هم بعد از ابراز محبت، طبق معمول دعوام کرده بود 😊 که چرا این همه مدت بی‌خبر گذاشتم و... و گفته بود اگه جای تو بودم حداقل یک جمله می‌نوشتم در این مدت و رفتارم خودخواهانه‌ست و عدم تأیید کامنت هم فلان است و... ضمن تشکر از ایشون اگه من هم جای ایشون بودم امروز رو برای گله و ... انتخاب نمی‌کردم حداقل... ضمن این‌که همیشه اول عذرخواهی کردم و بعد ادامه دادم... من در هفته‌ی اخیر حتی به کارهای محوله که جزو تعهداتم بوده و بابت‌ش حقوق می‌گیرم هم درست و درمون نرسیدم، که البته جبران خواهم کرد، وبلاگ‌نویسی که جای خود... تعداد کامنت‌ها هم صد و بیست تا بوده و در اولین فرصت ممکن خوندم ولی وقت کافی برای جواب دادن نبوده... در هر حال مجدداً عذرخواهی می‌کنم... 🙏💐

بگذریم...

صبح در خلوتیِ کوی و برزن رفتم دیدار رفتگان بی بازگشت ... یادش به خیر و نیکی ، با دوست عزیزی که قدیما توفیق داشتم سر مزار بزرگانی رفتم مثل شاملو جان و دیگران در امام‌زاده طاهر کرج و استاد قهرمان عزیز در مقبره‌ی فردوسی و اساتیدی فرهمند در نی‌شابور... اولین کار قشنگی که می‌کرد آب میآورد و سنگ مزار رو می‌شست... از این کارش خیلی خوشم میومد... سوژه‌ی عکاسی یواشکی خوبی هم بود 😍 (چقدر دلم نی‌شابور خواست😊) منم با چند بطری آب رفتم و تعدادی سنگ مزار (پدر و همسایگان ابدی‌شون) رو شستم و کار خوبیه به نظرم... سبک‌بال برگشتم و بعد از چند روز تغذیه‌ی نامناسب می‌خوام یک غذای متمولانه 😉 درست کنم کمبود کالری این هفته جبران بشه...😍

دوست می‌دارم‌تان به بانگ بلند... هم مهربانان و هم نامهربانان وبلاگ عزیز روی ماه خداوند را ببوس را ... 😊🌸💙💐

تصویر ۱:

2_

3_

شب پنج‌شنبه بیست و دوم آذر:

درود بر دوستان دور یا نزدیک

تعداد زیادی کامنت و تماس بی‌پاسخ و پیامک و... دارم که بابت‌ش عذرخواهی می‌کنم ولی دلیل موجهی داشتم که اگه بگم شاید ببخشید بر من... 🙏

اکثر دوستان می‌دونن که بیست و سوم آذر سال‌روز رفتن پدرم 🖤 هست و هر سال، حال و هوای من در این ایام دگرگونه... و طبیعی هم هست... شاید اولین سیلی محکمی که از روزگار خوردم همین بود و بزرگ شدن یک شبه و آموختن صبوری و شکل دیگه‌ای زیستن و و و ... که خیلی نمی‌خوام شعاری بشه... سیلی‌های دیگری هم خوردم در ادامه‌ی زندگی که جای گفتن‌ش نیست... ولی گذر از این سوگ سترک و دوام آوردن با تمام سختی‌هاش منِ داغدیده رو آبدیده هم کرد... هر سال هم سوگواری خاص خودم رو دارم... چه در خلوت چه در جمع خانواده... اما اون شبی که به خلوت‌گاه رفته بودم یک تصمیمی گرفتم که می‌دونستم در یک هفته جمع نمی‌شه ولی گفتم اگه بشه هم کار خوبیه هم به نظرم روح پدرم شاد خواهد شد... تصمیم گرفتم به‌جای زانوی غم بغل گرفتن و رفتن به خاطرات آذر دلتنگی و شب‌های سرد و سخت بیمارستان و...یک پدر زندانی رو اگه در توانم باشه آزاد کنم و هم باعث خوشحالی یک خانواده بشم هم کار خیری بکنم که ثواب‌ش برسه به روح پدرم که خودش دست‌گیر دیگران بود و ...

از شنبه عزمم رو جزم کردم و شما می‌دونید که اگه بخوام کاری رو انجام بدم با جدیت می‌رم پی‌ش ... افتادم دنبال این کار و رابطه گرفتن با دوستانم در دستگاه قضا و ستاد دیه و سازمان حمایت از زندانیان و ... با همکاری دوستی قدیمی به یک لیست با مشخصات و میزان بدهی و محکومیت و تعداد اعضای خانواده و... دست پیدا کردم... یک راه از طریق سایت گل‌ریزان و آنلاین بود که من نپذیرفتم چون شاید طولانی می‌شد و یک راه انجام مراحل بصورت دستی...همگی می‌گفتند پروسه احتمالأ سه هفته تا یک ماه طول می‌کشه... گاهی هم بیشتر... یک نفر رو انتخاب کردم که محکومیت عمومی‌ش طی شده بود و فقط از جنبه‌ی خصوصی محکومیت داشت... عصر تحقیق کوچکی انجام دادم از محل زندگی و... دوست داشتم آدم علیه‌السلامی هم باشه... خانواده‌ی پنج نفره، مستأجر و سه بچه محصل، دو دختر و یک پسر و پدر زندانی مالی، همسر هم با خیاطی و به سختی روزگار می‌گذروند... روز بعد اول وقت رفتم دنبال کارهای اداری‌ش و دوستانم خیلی کمک کردن... شاکی رو پیدا کردیم و مذاکراتی انجام شد تا سر مبلغ توافق کنیم و ایشون هم خیلی کنار اومد چون عملاً به نفع‌شون هم بود... شب در دفتر حقوقی دوستی متن رضایت آماده شد و امضا کرد و بخشی از مبلغ رو هم برای اطمینان خاطرش دادم و صبح دوشنبه مرخصی گرفتم و رفتیم برای ثبت در پرونده و دستور قضایی و ثبت چک و ابطال تمبر و و و... اصرار داشتم کار تسریع بشه و قاضی اجرای احکام همکاری خوبی داشت و نامه‌‌نگاری‌ها انجام شد و گفتم علاوه بر ارسال اتوماسیونی یک نسخه برای پی‌گیری به من بده و خوش‌بختانه داد... روز بعد سر کار بودم که از ستاد تماس گرفتن و گفتن نامه رسیده و باقی کارها رو خودشون انجام می‌دن که مکاتبه با زندان هست و باز چند مرحله تأییدیه لازم داره و بعد نتیجه رو می‌گن... گفتن چند روزی زمان می‌بره و سعی می‌کنند زودتر انجام بشه... مرخصی ساعتی گرفتم و خودم رفتم همون کار رو اینجا هم کردم پرینت نامه تسویه و رضایت و حکم جدید رو دستی بردم زندان با تماس دوستی اجازه ورود دادن و صادقانه شرح ماجرا رو به معاون معاضدت قضایی گفتم و خدا رو شکر مثل خودم کار راه‌انداز بود... خودش رفت بخش اداری و با رئیس زندان مذاکره کرد و مدارک رو داد و اومد گفت ایشالا خیره... دوباره از همون‌جا رفتم دادسرا و دوباره یک آشنای قدیمی رو واسطه کردم که کمک کنه کار زودتر انجام بشه... دوستان قدیمی‌تر می‌دونن که من چند سالی هم در دادگستری مشغول کار بودم و چون با روحیات‌م سازگار نبود استعفا دادم... و چقدر خاطره دارم از پرونده‌های مختلف که همه تجربه شدن و... بگذریم... همون آشناها به دادم رسیدند تا کار یک‌ماهه ... یک‌هفته‌ای انجام بشه... و امروز پنج‌شنبه بیست و دوم آذر یک روز قبل از سال‌روز رفتن پدر جان، شاهد صحنه‌ای بودم که نمی‌تونم وصف‌ش کنم ولی بسیار خوشحال و پر انرژی و شادم و مطمئنم روح پدرم امشب شاد خواهد شد از ثواب این کار و خدا رو شکر بابت همه چیز... پس امشب با خوشحالی یک خانواده‌ی شریف، من هم با خیال راحت و قلبی شاد و روحی بشاش و آرامشی لذیذ روی ماه خداوند را می‌بوسم و اومدم با شما هم این خاطره‌ی به یاد موندنی رو شریک بشم... به نظرم ریا کردن در این موارد ایراد نداره شاید کسی رو تشویق کنه به انجام‌ش...

خدا رو شکر... 💚

من چه سبزم امشب

و چه اندازه تنم شاداب است...

فردا به دیدار پدر خواهم رفت... این بار دست‌پر‌تر و شادان... هرچند که این غم فراق، از یاد بردنی نیست... شُستنی نیست...

خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه...

شب خوش 🌸💙💐

پ.ن: ببخشید که کامنت نداریم این‌جا... ایشالا پست بعدی... مرسی 😍

الان داشتم به این فکر می‌کردم که برای تکمیل این کار، برای اشتغال ایشون هم با ارتباطاتی که دارم، تلاشی به حد وسع بکنم شاید نتیجه داد... توکل بر خدا... 🌸

ساعت ۲۰: رفتم کامنت‌ها رو خوندم... از جملگی دوستان جان ممنونم از ابراز لطف و نگرانی و... گرفته تا شیطنت و و و... دو هفته‌س مشهد نرفتم و خیلی از نظر کاری عقبم... ببخشید بی‌جواب موندن... ولی خوندم همه رو... خیلی ارادت ... شاد باشید و سلامت ... در شادی‌هاتون جبران کنیم 😉💐

بعدتر نوشت: این سال‌یادها یک تلنگری هم باید باشه و تأثیری بر آدمی‌زاده بذاره... و اما تلنگر بر من: زندگی کوتاه‌تر از اونه که بخواد با کدورت و کینه و تیرگی قلب و روح بگذره... شاید فردا نباشم... خودم رو می‌گم... شما ایشالا هزارساله بشید... پس با اجازه ریست فکتوری هم می‌کنم امشب و از نظر من کدورتی اگه هست با کسی شیفت دیلیت می‌کنم... این دو روز عمر ارزش نداره... خوبی‌ها رو یاد کنیم و از تلخی‌ها عبرت بگیریم و تجربه و فراموش کنیم... توکلت علی الله... به شما هم همین توصیه رو می‌کنم... تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ... ارادت بی‌حد🌸💙💐

آنچه گذشت...

چهارشنبه شب چهاردهم آذر:

اُنس هرکس در این جهان چیزی است

انس بی‌ستون از جهان... خلوت ...

تصویر: خلوت‌گاه شبانه... بعد از مدت‌ها...

🌸💙💐

عصر سه‌شنبه سیزدهم آذر:

الان از مجلس ترحیم یک جوان عزیزی میام که دو هفته‌ی پیش در پی مراجعه بابت یک بیماری آزمایش داد و دیگه از بیمارستان برنگشت... بعد از تکرار چند آزمایش فهمیدند که سرطان خون داره و بستری شد... بعد از دو هفته هم مرحوم شد... همین‌قدر الکی... و چقدر بازماندگان در شوک بودند... خیلی سخته... و چقدر همه چیز بی‌ارزش به نظر می‌رسه وقتی تهش قراره به همین سادگی همه چیز تموم بشه... مرگ‌اندیشی بعد از این مراسم طبیعیه ولی هرچقدر که عمیق‌تر فکر می‌کنی می‌بینی خیلی چیزها ارزش چندانی ندارن که ... حالا هی ...

بی‌خیال... بگذریم...

برم کمی هیدروتراپی کنم خیلی سنگین بود فضا...

🌸

صبح سه‌شنبه سیزدهم آذر:

سلام

هوش مصنوعی برای وبلاگ‌مون دو تا آهنگ ساخته... تقریباً اسم همه‌تون هم آورده... تلفظ برخی اسم‌ها رو باید بهش آموزش بدم سر فرصت 😊

روی ماه خداوند را ببوس ۱ کلیک بفرمایید

روی ماه خداوند را ببوس ۲ کلیک بفرمایید

🌸💙💐

شب یکشنبه یازدهم آذر:

فکر کن... صبح رفتی ورزش... بعد دوش و صبحونه... بعد سر کار... تااااااا شیش عصر... دمای هوا امشب به منفی هشت درجه می‌رسه... اومدم که شوفاژ خاموش شده... خونه شده یخچال... فکر کنم فشار گاز رو کم می‌کنند این روزها و شب‌ها... فندق جون بال و پرشو باد کرده بود سرشو برده بود زیرش که گرم شه... آخی ... چقدر دلم سوخت... 😍 شوفاژو بخاری برقی رو موقتآ با هم روشن کردم گرم شه خونه... بعدش اومدم گوجه ریز کردم و کلی زمان گذاشتم املت درست کردم... آماده که شده می‌بینم نون ندارم... حس‌ش هم نبود برم... املت بدون نون نخوردی که عاشقی یادت بره... قیافه‌ت با هر قاشق یجوری می‌شه 🥴 این هم ناهار بود و هم شام... از اون طرف رئیس‌مون خانم نازنین 😁 از مشهد چندین مگ گزارش ارسال فرموده که باید چک بشه... از طرفی برای یک بنده خدایی از چهارشنبه قول دادم یه آموزشی رو بصورت گام به گام و تصویری بفرستم که تا امشب هنوز انجام نشده و عصر قول دادم حتما امشب بفرستم... از دیگر سو برادرزاده جان یکی از داستان‌های شاهنامه رو لازم داره باید بهش بگم تا خلاصه‌ش رو بنویسه... مامان‌ش با گریه التماس دعا داشت که نتونسته بود کمک کنه... و دیگه وقتی برای فیلم و کتاب امشب نمی‌مونه... تا خونه گرم شه با فندق جون اومدیم زیر پتو موبایل بازی... اوایل دوست نداشت... یه بار دیگه که پیش اومد پتو رو از اطراف رخت‌آویز و مبل آویزون کردم و جلوش بخاری برقی که هم نور داره هم گرما گذاشتم... بعد خوشش اومد... مثل اون قدیما که خونه درست می‌کردیم... 😅 گرم شه خونه برم دنبال کارها...

این هم از حکایت امشب ما... فردا نون بخر 😁

🌸💙💐

ظهر یکشنبه یازدهم آذر:

تصویر: ورزش صبحگاهی در سرمای زیر صفر درجه؛ به برنامه‌ی مربی‌م پای‌بندم ... 💪😊🌸

صبح شنبه دهم آذر :

صبح با بارش زیبای اولین برف مواجه شدیم و هوا هم به شدت سرده... اولین چیزی که تداعی شد کنار پنجره... این بود:

برف نو برف نو سلام سلام

بنشین که خوش نشسته‌ای بر بام

پاکی آوردی ای امید سپید

همه آلودگی است این ایام ...

شروع هفته‌ی خوبی داشته باشید فرزندان حرف‌گوش‌کُنِ من 😂😉💙🌸

.............

عصر پنج‌شنبه هشتم آذر

درود بر دوستان دور یا نزدیک
بالاخره اومدیم پست جدید 😊 نمی‌دونم چرا قفل شده بودم اون‌جا !؟
دوباره عذرخواهی هم بکنم از تعداد زیادی کامنت که بی‌جواب موند... اما خوندم و لذت بردم و از برخی هم کلی انرژی مثبت گرفتم...
هوای امروز هم سرده... هم بارونی و هم گرفته و تاریک... دل‌تون سرد و بارونی و گرفته و تاریک نباشه... 🙏
همون‌طور که مستحضرید با برنامه‌ریزی مادرجان، چهارشنبه میزبان دوست جدیدمون بودم و ... به‌قول قدیمی‌ها دوره آخرالزمان شده 😂
مادر جان مثل یک جی.پی.اس لحظه‌ای ایشون رو در جاده رصد می‌فرمودند و گزارش می‌دادن که الان فلان جا هستن و و و ... نزدیک‌تر که شدن خودشون تماس گرفتن و گفتم یه لوکیشن می‌فرستم که اون‌جا منتظر بمونن... نزدیک یک پارکینگ که بعد با یه ماشین بریم... گفتن اگه اشکال نداره بیان محل کارم ! کمی تأمل کردم و حاشیه‌سنجی... بالاخره همه می‌دونن من مجردم و بعد یک خانم بیاد و با هم بریم شاید جالب نباشه... ضمن اینکه همیشه من مراجع دارم چه کاری چه همین‌جوری که شما نمونه‌ش رو در دورهمی مجازی دیدید... احتمال دادم که قصد خاصی دارند و با بررسی جوانب، مخالفتی نکردم...

خلاصه که تشریف آوردن و پذیرایی مختصری انجام شد و من هم برنامه‌ها رو لغو نکردم و مثل سایر روزهای عادی به کارهای مراجعین در حضور و سکوت ایشون پرداختم ... مدتی بعد گفتم اگه خستگی جاده مرتفع شده که بریم وگرنه من تا آخرِ وقت، هم‌چنان مراجع دارم... با کار و بار و تنوع مراجعین آشنا شدن دیگه😉 رضایت دادن که بریم... ولی حواسم بود که هرچند با گوشی مشغول بودن اما حسابی در حال رصد کامل و جامع بودن 😂

گفتن یه جاهایی رو از اینترنت دیدن و شناسایی کردن که دوست دارن بریم اونجاها ... توی دلم گفتم ای مادر جان ای مادر جان 🤣... خلاصه که مرخصی گرفتم و چون مسیرها طولانی بود و تا نیمه‌شب احتمالأ طول می‌کشید ... اومدیم ماشین رو گذاشتیم خونه و به خواسته‌ی ایشون که تمایل داشتن در یکی از مناطق جنگلی پاییزی رانندگی کنند همراه‌شون شدم... بهتر بابا 😅 رفتیم ناهار و بالاخره از میزبان هم نظر خواستند 🤓 و فرمودند این چند جا می‌شه رفت؟ اولویت از نظر مکانی با کدومه و.... یک برنامه‌ریزی مختصری کردیم و رفتیم... هنوز یخ جفت‌مون هم باز نشده بود و منم خیلی خوشم نیومد از این‌که مهمون، برنامه بچینه و.... شما اکثرتون با من بودید دیگه... همیشه محوریت با من بوده در جمع‌ها و ... کمی که در سکوت گذشت گفتن که در محل کار پُر‌انرژی‌تر بودید با مراجعین...! دستمو بردم سمت داشبورد گفتم دفترچه راهنماتون اینجاست؟ گفتن دفترچه راهنمای ماشین؟ گفتم نه... خودتون... من مدت زیادیه با دختری نبودم ... نمی‌دونم الان باید چطور رفتار کنم و طرز استفاده‌شون چطوره و .... 🙆 با این مزاح بی‌مزه این‌قدر خندیدن که رنگ چهره تغییر کرد و اشک‌شون در اومد!!!! باز سکوت... دوباره خنده و ... 😱

ادامه دادم یک ضرب‌المثل قدیمی میگه مهمون سه نقطه‌ی صاحب‌خونه‌س... الان برعکس شده... دوباره خندید و گفت آها من زیاده‌روی کردم گویا برنامه‌ریزی قبلی لازم نبود... گفتم چرا برنامه‌ریزی که لازمه ولی مشارکتی باشه بهتره... تازه دوزاری‌ش افتاد... گفت آره حق با شماست من فکر کردم چون تایم کمه بیشترین استفاده رو بکنیم به این خاطر سرچ زدم و .... که گفتم وقتی من هستم که سرچ لازم نیست نه تنها این‌جا ... هرجای ایران که خواستید برید 😁 بالاخره فهمید کت تن کیه و جی.پی.اس مانیتور ماشین‌ش رو خاموش کرد و گفت اوکی شما بگید بهتره... 😎

گفتم جاهایی که خواستید می‌ریم مشکلی نیست... (هدفم چیز دیگه‌ای بود که محقق شد😜)
دیگه گارد شکسته شد و رابطه کمی عادی... دو سه جا رفتیم و کمی گپ و گفت و ... از هر دری سخنی... که البته مشخص شد مادر جان هم کمی!!! اطلاعات دادن (از هدایایی که آورده بودن سطح اطلاعاتی که گرفته بودن مشخص بود!!!)🙂 و حتی شعرخوانی و... نیز هم 😊
در کل دختر بدی به نظر نرسید و شعور و فهمیدگی‌ش هم مورد سنجش قرار گرفت و مطلوب بود 😉 کمی هم در برخی امور به‌صورت تصنعی زیاده‌روی کردم ببینم بازخوردش چطوره که خوب بود... 😎

بعضی از دوستان هم که شوخی‌شون گرفته بود و تماس می‌گرفتن و... که خیلی ازشون ممنونم 😅

آخر شب هم فست فود رفتیم و از این آزمون هم موفق بیرون اومد 😊 عکس پروفایل هم که شما درست حدس زدید و البته کار سختی هم نبود 😅 ایشون گرفتن... در کل عکس‌های خوبی هم از مناظر پاییزی گرفتن...
من حیث المجموع می‌تونه دوست خوبی باشه و دهان مبارک اگر نیازی به سرویس داشت سرویس کنه... البته کنایه نبود بدلیل شغل‌ش می‌گم 😁
مادر محترمه‌شون هم تماس گرفتن و تشکر کردن از میزبانی!!!
با اینکه مادرجان تعارف کرده بودن که شب خونه‌ی ایشون برن... که اگه قبول می‌کرد من خوشم نمیومد... اما گفت خسته نیست و انرژی زیادی گرفته و شب می‌ره مشهد... خدا رو شکر... 😁 ضمناً حاج‌خانوم از حرم هم تماس تصویری گرفتند و فاتحانه با هر دومون صحبت فرمودن که تا حالا این‌قدر خوشحال و ذوق‌زده ندیده بودم‌شون 🥰 نیم ساعت پیش هم تماس گرفتن و ... آره... بگذریم...

چند ساعت بعد هم میهمان چهارشنبه‌ی سیدی پیام دادن که رسیدن و تشکر و عذرخواهی و از این‌جور مسایل... 😊
منم از فرط خستگی بیهوش افتادم تا همین الان... 😂

...
دیگه... همین دیگه...

...
سعی کردم تقریباً کامل بگم که کنجکاوی برخی از دوستان هم رفع بشه😎😉
به امید پیروزی حق بر باطل 😅

آی راستی یادم رفت ... یک سئوال خیلی عجیب پرسید که هنگ کردم... در ارتباطات اولیه چنین بحثی موضوعیتی داره یا نه؟ بماند... البته جواب جامع و کاملی دادم...حالا اون هم بماند خسته شدم از تایپ... 😊

پ.ن: بچه‌ها! می‌خواستم برای این پست کلآ کامنت رو ببندم ولی چون ممکنه مثل پست قبل چندگانه بشه باز می‌ذارم... ولی اگه کامنت در مورد این موضوع نوشتید؛ منتشر نمی‌شه و فقط می‌خونم... این پست فقط برای ثبت شدن و موندن قلمی شد... مرسی از همراهی شما 😊 🌸 💙💐

تصاویر:

۱ـ پادشاه فصل‌ها... پاییز...

2_ و پلی که بعد از گذشتن نباید خراب کرد...

3_ نقاشی خدا جان...

4_ استوری زنده...

5_ خنزر پنزری 😁

6_ همون‌جا 😊

7_ ایضأ...

8_ یه جایی...

9_ کیف‌شون 😁

10_ استوری ...

11_ اون‌جا...

12_ همون...

13_ خوب بود...

تکرار پ.ن: بچه‌ها! می‌خواستم برای این پست کلآ کامنت رو ببندم ولی چون ممکنه مثل پست قبل چندگانه بشه باز می‌ذارم... ولی اگه کامنت در مورد این موضوع نوشتید؛ منتشر نمی‌شه و فقط می‌خونم... این پست فقط برای ثبت شدن و موندن قلمی شد... مرسی از همراهی شما 😊 🌸 💙💐ابزارک تصویر