این جاده هم به تو ختم شد...

شنبه شب سی فروردین:

درود بر دوستان دور یا نزدیک

تعدادی از دوستان به دلایلی از جمله گفتگوهای پیش آمده در کامنت‌ها ، حال و هوای دل‌نوشته و ... فرمودند این پست حذف نشه... منم که حرف‌گوش‌کن ...😉

پس چند تا عکس با هم ببینیم با یادآوری این موضوع که هنوز هم فروردین تموم نشده بعد از یک‌سال...😁

تصاویر:

۱ـ از همون قطاب‌های اسفناج و عدس که قبل‌تر معرفی کرده بودم...

2_ سوی ما آید نداها را صدا ...

3_ بهار همین‌جاست ...

4_ برج ساعت حرم امام رضا (ع) ...

5_ یاد فیلم خانه دوست کجاست استاد کیارستمی افتادم...

6_ هومممم 😊

7_ شیفت شب ...

ارادت 🌸 💙 💐

نگاشته شده در نیمه‌شب پنج‌شنبه ۲۸ فروردین:

گاهی شب‌هایی هست که آدمی باید بنویسد... نه برای پاسخ گرفتن، نه برای دل‌خوشی به جوابی که شاید هیچ‌گاه نرسد؛ فقط برای این‌که چیزی درونش آرام بگیرد، یا شاید... فروبریزد.

امشب، از آن شب‌ها بود... و آغازش از این ماجرا:

دم دمای غروب بود و در جاده‌ای بارونی رانندگی می‌کردم ... تنها صدای قطرات بارون و برف‌پاک‌کن و موسیقی، فضای ماشینو پر کرده بود و من چشمم به جاده بود و افکارم درگیر کار و پروژه‌ی جدید و برنامه‌هایی که برای مشهد در نظر داشتم... موسیقی‌های مختلفی تموم می‌شد و بعدی و بعدی و بعدی...آهنگ‌ها رد می‌شدن، مثل مسافرا توی ایست‌گاه قطار...

هم‌چنان بارون می‌بارید...

اون‌قدر در افکارم غرق بودم که بعضی از آهنگ‌ها رو شاید نمی‌شنیدم... بی‌اثر بودند... بی‌جراحت... بی‌خاطره... نمی‌شنیدم چون شنیدن یعنی دل دادن، و من دل‌داده‌ی کار و مشغله‌هام بودم... به ناگاه نوبت به یک موسیقی ویژه رسید... یک لعنتیِ دوست‌داشتنی با صدای گرم استاد تورج شعبان‌خانی:

« هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستاره‌ست

هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوباره‌‌ست... »

ای وای! خدای من! چرا اینو پاک نکرده بودم...

بی اختیار و با عجله زدم بعدی...

یه تریلی از کنارم رد شد و آب بارونو مثل یه لگد زد به شیشه...

یه‌جور لگد به تمام چیزایی که سعی کرده بودم فراموش کنم... رشته‌ی افکارم پاره شد... بی‌اختیار زدم آهنگ قبلی... مثل کسی که می‌دونه زخمشو نمی‌شه نبینه، پس خودش با دستِ خودش بخیه‌شو باز می‌کنه...

« هنوزم وقتی می‌خندی دلم از شادی می‌لرزه

هنوزم با تو نشستن به همه دنیا می‌ارزه ... »

و من رفتم به سال‌های گذشته که عددش هی بزرگ‌تر می‌شه...دلم شکست، بی‌هیچ دلیل تازه‌ای...

این آهنگ همیشه منو یاد کسی می‌نداخت...

به خودشم گفته بودم و چند باری هم تلفنی براش پخش‌ کرده بودمش...

« اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره دیگه دیره

ولی افسوس به نخواستن... دلم آروم نمی‌گیره... نمی‌گیره... »

حتی یک کلیپ با عکس‌هاش و این موسیقی درست کرده بودم... در یکی از نامه‌ها هم نوشته بودم که در جاده‌ی شمال، آهنگ تو اومد و تا رسیدم به ویلا، پیام تبریک تولدت رسید و...

نوشته بودم:

«این یعنی جهان هنوز یه‌جاهایی، داره با من راه میاد...»

استاد ادامه داد:

« تا گُلی از لب ایوون تو پژمرد و فرو ریخت

شبنمی غم‌زده از گوشه‌ی چشمان من آویخت

دوری بین من و تو

دوری ماه و تماشاست...

دوری بین من و تو

دوری ماهی و دریاست...

اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره دیگه دیره

ولی افسوس به نخواستن دلم آروم نمی‌گیره... نمی‌گیره... »

***

انگار همین‌جا بود... کنار من...هم‌سفرِ آرام‌بخشِ من!

با همون خنده‌ها، با همون نگاهِ جذابِ لعنتی که همیشه آخرِ کار، کارو تموم می‌کرد... و همه چیز رو درست...

به ناچار زدم کنار... بارون شدت بیشتری گرفته بود... گویی نغمه‌ش به گریستن تبدیل شده بود...دوباره تکرارو زدم... و دوباره... و دوباره...

یادم اومد یکی از شب‌های فراق و سوگواری که لازمه‌ی پذیرشه... با این‌که ساز من گیتار نیست؛ اما بر اساس نُت‌های این آهنگ اجراش کردم و خوندمش... که خیلی به دل خودم نشست... و بارها و بارها گوش دادم و بارون منم سرازیر می‌شد... هربار...

چه شب‌های سختی بود و با چه مشقتی دوباره سرپا شدم... هیچ‌کس نمی‌دونه توی اون بازه چی شد و چی کشیدم...

***

مدتی کنار جاده موندم ... ماشین‌ها بی‌توجه می‌گذشتند...من اما، قفل بودم میان دو جهان: حال و خاطره ...

چشامو بستم و رفتم به خاطرات دیر و دور... و دوباره خوند که:

« هنوزم چشمای تو... »

و منم تکرار کردم

« مثل شبای پر ستاره‌ست...

هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوباره‌ست... »

زمان می‌گذشت ...

در سکونِ جاده، در اضطراب خاطره.

نه اشکی مونده بود، نه کلامی.

فقط تکرار همون مصرع‌ها، همون صدا، همون دل‌تنگی...

هر بار که از اول شروع می‌شد تا تموم شه، مثل همون داستان دخترک کبریت فروش تا خاموش شدن کبریت و تموم شدن ترانه، خاطره‌ها و رویاها میومدن و می‌رفتن و...

دیدم فاصله‌م تا بجنورد کم‌تره از باقی راه تا مشهد و تصمیم گرفتم برگردم... توان رفتن نداشتم در واقع...و برگشتم.

نه از سر خستگی، از بی‌حسی...

از اون حس‌هایی که مرد رو از پا نمی‌ندازه،

ولی خُرد می‌کنه....

حالا ابی می‌خوند:

« توی تنهایی یک دشت بزرگ

که مثه غربت شب بی‌انتهاست

یه درخت تن‌سیاهِ سربلند

آخرین درخت سبز سَرِ پاست

رو تنش زخمه ولی زخم تبر

نه یه قلب تیر خورده نه یه اسم

شاخه‌هاش پُر از پَر پرنده‌هاست

کندوی پاک دخیله و طلسم... »

و....

در این آواز، خودم رو دیدم...

درختی زخمی، با شاخه‌هایی پُر از پرنده، و قلبی تیرخورده اما ایستاده و محکم و استوار... که حالا خاطرات، مثل برگ، از شاخه‌های حافظه‌م فرو می‌ریختند...

تا...

« من به فکر خستگی‌های پر پرنده‌هام

تو بزن... تبر بزن

من به فکر غربت مسافرام

آخرین ضربه رو محکمممم‌تر بزن... »

و بعدی هم خودش بود که:

« قلب تو قلب پرنده پوستت اما پوست شیر...

زندون تنو رها کن ای پرنده پر بگیر... »

و این جمله، تمام من بود...

و...

***

نفهمیدم چطور رسیدم خونه...

***

یه دوش گرفتم و با قهوه‌ی تلخی رفتم کنار پنجره... غذایی که صبح برای پرنده‌های محله ریخته بودم تموم شده بود... دوباره غذاشونو شارژ کردم و چند نفس عمییییییق عمییییییق کشیدم...

از اون نفسا که انگار می‌خوان یه چیزی رو توی وجودت تموم کنن، اما نمی‌تونن... نفس‌هایی که ریه رو پر نمی‌کنن... دلو پر می‌کنن...

حالا صدای گوگوش توی خونه پیچیده بود که:

« بذار قسمت كنیم تنهاییمونو

میون سفره‌ی شب تو با من

بذار بین من و تو ، دستای ما

پلی باشه واسه از خود گذشتن... »

و چه شب‌هایی که تا صبح تنهایی‌هایمان را با هم قسمت کرده بودیم به امید روزهای روشنِ بی خداحافظی... اما... اما... دریغ...

؛

می‌دونی چیه؟!

یه‌جاهایی از دل آدم، انگار به هیچ‌کس دیگه‌ای بند نمی‌شه...

***

حالا شب شده بود...

و هنوز باران می‌بارید...

در من

در پنجره

در خاطره...

تصویر 1: در امتداد غروب بارانی

تصویر ۲: تزئینی ... طراحی با هوش مصنوعی

پ.ن ۱: برای گوش دادن و یا دانلود آهنگ اول ، چشم‌ها، استاد شعبان‌خانی کلیک بفرمایید

پ.ن ۲: برای گوش دادن و یا دانلود آهنگ دوم ، درخت ابی، کلیک بفرمایید

پ.ن ۳: برای گوش دادن و یا دانلود آهنگ سوم، پوست شیر ابی، کلیک بفرمایید

پ.ن ۴: برای گوش دادن و یا دانلود آهنگ چهارم، پل گوگوش ، کلیک بفرمایید

پ.ن ۵: احتمالا این پست موقتی باشد.

ارادت 🌸 💙 💐

.

.

بهارانه

عصر پنجشنبه ۲۸ فروردین:

یک ماجرایی در جاده‌ی بارانی پیش اومد که منجر به یک دل‌نوشته شد... شاید بصورت موقت گذاشتم...

ارادت 🌸

صبح سه‌شنبه ۲۶ فروردین :

درود بر دوستان دور یا نزدیک

هم‌چنان در فروردین ماه هستیم و قصد تموم شدن هم نداره... 😄

هوا دوباره ابری و بارونی شده و آخر هفته دما کم‌تر می‌شه ...

دیشب اولین شیفتِ شبِ پروژه‌ی جدید بود و با انرژی مثبت و کامل کارها انجام شد...🙏

از شارژر طبیعت بهاری بسیار استفاده می‌کنم تا همه‌ی امور به نحو احسن انجام بشه ... طبیعیه که این موضوع بر روابط و حضور و ... من تأثیر بذاره که از هم‌راهی و هم‌دلی شما، پیشاپیش تشکر می‌کنم... 💙

برای جلوگیری از اطناب کلام تعدادی عکس بهارانه ببینیم تا بعد ببینیم چه خواهد شد...

خیلی ارادت 🌸 💙 💐

تصاویر:

۱ـ با غروب حرم امام رضا (ع) شروع کنیم که خیرِ کثیر است...

2_ کمان رستم

3_ پس از باران ...

4_ لبخندِ بهار...

5_ اهورایی...

6_ ویولت ناب بهار...

7_ تا شقایق هست زندگی باید کرد...

8_ بر فراز او ...

9_ آخرین شب فراغت !

10_ یک فیلم با دو بلیط !

11_ غفلت از ورزش : خشمِ مربی 😁

12_ بی‌چتر زیر باران...

13_ به لیوان جدید من سلام کنید 😊

14_ از هدایای روز دندان‌پزشک 😊

15_ و شب شط علیلی بود...

16_ مُهر بهار ...

روزِ نو

یک‌شنبه شب، ۲۴ فروردین ناتمام:

درود

دیروز روز دندان‌پزشک بود و خواهرزاده جان فوق تخصص دندانپزشکی داره و دوست جان نیز هم... یک کار خلاقانه پیدا کردم و برای هر دو سفارش دادم... چطوره؟

۱ـ

۲ـ اینو یکی از دوستان از نمایشگاه فرستاده می‌گه یاد تو افتادم 😂

صبح شنبه ۲۳ فروردین :

درود

یکی از علاقمندی‌های قدیمی من، ساختمون‌های قدیمی و سبک معماری نجیب و ویژه‌شون و عکاسی از اون‌هاست... مثلاً سبک معماری قاجاری که اماکنی مثل کاخ گلستان، شمس‌العماره، بازار تهران، مدرسه‌ی سپهسالار و... رو شامل می‌شه... و یا در دوره‌ای معمار روس، نیکلای مارکف به ایران اومد و اماکنی مثل زندان قصر، دبیرستان البرز, عمارت شهرداری، کلیسای مریم مقدس و... رو طراحی کرد (ایشون در آرامستان دولاب مدفون شدند که یک‌بار با کلی دردسر از این گورستان تاریخی بازدید داشتم) و معماری پهلوی اول و دوم که بیش‌تر به ایران باستان و دوره‌های ساسانیان و هخامنشیان توجه داشت... مثل کاخ شهربانی ، کاخ مرمر، بانک ملی، و...

نمونه‌هایی از عکاسی این اماکن در صفحات مجازی من از دوران فیسبوک و اینستاگرام و... موجوده...

در محلات مختلف تهران و مشهد نمونه‌های زیادی از سبک‌های معماری مذکور قابل مشاهده است... جمعه در خلوت نسبی تهران... فرصتی شد تا چند نمونه معماری جان و ... رو عکاسی کنم... دوست‌تر می‌دارم از داخل این ساختمون‌ها هم بازدید و عکاسی داشته باشم... که گاهی ممکن شده...

می‌گم دوست‌تون براتون بارون آورده خوشحالید؟! 😉

چند تصویر با هم ببینیم:

۱ـ

2_

3_

4_ برج‌های دوقلوی سامان که از آثار استاد فرمانفرمائیان و در ۲۱۰ روز در بلوار الیزابت (کشاورز) ساخته شد... (سال ۴۸)

5_

6_ برج بین‌المللی تهران بر اساس سبک فرانسوی که البته متأخره...

7_ زیبایی‌های بهار تقدیم تو باد...

🌸💙💐

صبح جمعه ۲۲ فروردین:

تصویر: خلوتی کوی و خیابانم آرزوست...

پنج‌شنبه شب، بیست و یکم فروردین ناتمام:

درود مجدد

خدا رو شکر با حضور مسئولین پژوهش‌گاه و ارتباط آنلاین با اعضای خوب تیم کاری و بعد از ارائه‌ی پروپوزال تهیه شده در این مدت، توسط نازنینِ عزیز، استارت پروژه‌ی جدید خورد و همه چیز خوب پیش رفت... 🙏

توکل بر خدا...

چند تا عکس ببینیم فعلا...

۱ـ پسر دایی من همه جا هست 😁

2_ پیاده‌روی و شعرخوانی هم داشتیم 😊

3_ خوشا به حال‌شان....

4_ شب‌های تهران...

5_ ایضأ...

6_ شب را چه گُنه... قصه‌ی ما بود دراز...

7_ باز خنزر پنزری دیدم 😄

🌸💙💐

صبح پنج‌شنبه ۲۱ فروردین:

درود

اومدیم برای استارت پروژه جدید... علی برکت الله 🙏

تصویر: ... شش و نیم صبح ... 😊

صبح چهارشنبه، بیستم فروردین :

درودی دیگر

صبح برای ورزش رفتم پارک... چون هوا به شدت بهاری بود و دل‌چسب... خیلی لذت‌بخش بود و جان... آن‌چنان که دوست نداشتم تموم بشه... کلی انرژی مثبت و حال خوب دریافت شد... این صبح‌های بهاری تمیز رو از دست ندید... 😍

تصویر ۱: یک...دو...سه... چهار...

2_ ریه را از ابدیت پر و خالی بکنیم...🥳

3_ خارجکی شد... 😊

🌸💙💐

سه‌شنبه صبح، نوزدهم فروردین:

درود

از نزدیک صبح، بارون خیلی زیبایی زمین و آسمون رو پاک و بشاش کرده و هوا بسیار تمیز شده... آدمی‌زاده دوست داره بزنه به دل طبیعت... ولی فعلآ مقدور نیست...

امروز حس و حال خوبی دارم... کمی هم خلوتم... اگه کاری داشتید اوکی‌ام 😅

ضمنأ امروز تلگرامو بعد از حدود یک ماه چک می‌کنم... توکل بر خدا 😏

چند تا عکس ببینیم 😊

تصویر ۱:

2_

3_

4_

5_

6_

🌸💙💐

دوشنبه شب، هجدهم فروردین:

وقتی غروب می‌شد...

وقتی غروب می‌شد...

کاش آن غروب‌ها را

از یاد برده بودم ... ./

تصویر غروب امروز:

عصر دوشنبه، هجدهم فروردین:

درود

جلسه‌ای برون سازمانی داشتم... قبل از برگشتن... رفتم جاده‌ی سلامت، یک چای و کیک یزدی و کلی اکسیژن خالص نوش کردم و پرانرژی برگشتم سر کار... این بدون برنامه‌ریزی‌ها هم چسبش زیاده‌هااا 😊 از یک پرس ماهیچه‌ی پدیده‌ی شاندیز هم بیشتر چسبید 😁 جای شما خالی ... 😍

جالبه بدونید اولین عکس‌هایی که در فیس‌بوک منتشر کردم از همین منطقه بود 😊

تصویر:

یکشنبه شب، هفدهم فروردین :

تصویر: اکسیژن ناب است پدرسوخته 😊

🌸💙💐

شنبه شب، شانزدهم فروردین :

درود

موضوع انشاء :

اولین روز کاری خود را چگونه گذرانید؟

به‌نام خدا

صبحگاهان قبل از آلارم ساعت بیدار شدیم و بیست دقیقه حرکات کششی و تمرین‌های سبک را انجام دادیم ، مربی ورزشی‌مان از دست ما بسیار عصبانی است و برنامه‌ی تمرینات صبح و عصر را تغییر داده است. البته ما هم در سال جدید تصمیم گرفته‌ایم که کم‌تر این‌جوری باشیم و بیش‌تر اون‌جوری باشیم... 😁

امیدوارم خبر تغذیه‌ی امروزمان به گوشش نرسد 😊 اجازه... بعد دوش سه دقیقه‌ای گرفتیم و کتری کوچک برقی سیلیکونی تاشو ( تصویر زیر)که چند سالی است به ما خدمات می‌دهد را روشن کردیم اما روشن نشد... البته حق دارد... چرا که در طول مدت نبودن‌مان فراموش کرده بودیم خاموشش کنیم و بنده‌ی خدا هی روشن می‌شده و بعد از رسیدن آب به دمای جوش، که خانم کوکب صدری معلم علوم تجربی‌مان گفته بود بسته به فشار هوا حدود صد درجه سلسیوس است؛ خاموش می‌شده و بعد از سرد شدن هی روشن می‌شده و بعد از رسیدن آب به دمای جوش، که خانم کوکب صدری معلم علوم تجربی‌مان گفته بود بسته به فشار هوا حدود صد درجه سلسیوس است؛ خاموش می‌شده و بعد از سرد شدن هی... شما از خواندنش خسته شدید اما او از انجامش نه... باری، اما طفلکی تا برگشت‌مان نسوخته بود و حتی یک روز دیگر هم کار داد و امروز صبح علی‌رغم افزایش سن بازنشستگی، مصوبه‌ی مجلس شورای اسلامی، اعلام بازنشستگی نمود.(سر فرصت بازش می‌کنم و احیا 😉) با اجازه، قهوه‌‌سازمان هم نیاز به تنظیف قسمت‌های مختلفش را داشت و زمان اجازه‌ی این اقدام را نمی‌داد پس کاردستی کوچکی با دو قاشق و تکه چوبی حائل و سیم برق ( تصویر زیر ) درست کردیم و در سه دقیقه آب را جوشانیدیم... (هشدار: به‌دلیل خطر برق‌گرفتگی، لطفاً شما از انجام آن بپرهیزید) سپس غذا و آب فندق جان را تکمیل نموده و پس از کمی نوازش و ماساژ و اعلام حدودی زمان برگشت🙂 عازم محل کار گشتیم... علی‌رغم فشارهای زیاد دوران کرونا، اما چه اتفاق قشنگی بود که مصافحه و روبوسی از ارتباطات میان فردی حذف گشته بود... سرماخوردگی مصلحتی را بهانه نموده و از این خوان سخت به سلامت و نظافت عبور نمودیم😊 اما از مراجعین پذیرایی دیگری نمودیم تا جبران شود... عصر به دلیل نیاز به خرید و... زودتر از محل کار خارج گشته و به نانوایی، هایپر مارکت و لوازم خانگی رفته و کتری برقی دیگری( تصویر زیر ) را ابتیاع کرده و بالاجبار غذای بیرونی تناول نمودیم... پس از بازگشت به خانه آب کتری را دو بار جوشانده و با همان شستشو انجام شد و تمرینات ورزشی عصر را طبق برنامه انجام دادیم و دوش سه دقیقه‌ای نیز هم... و بعد به مطالعه‌ی ادامه‌ی کتابی که از دیشب شروع کردیم؛ پرداختیم... و الان هم که حدود ساعت نه شب است آمدیم به وبلاگ‌مان تا برای شما انشای اولین روز کاری خود را چگونه گذرانید را بنویسیم و کمی با هم معاشرت کنیم و گره از زلف یار باز کنیم و شبی خوش را بدین قصه‌اش دراز کنیم... پس باز کن دکان که وقت عاشقی است...

خیلی ارادت 🌸💙💐

تصویر:

....

جمعه شب پانزدهم فروردین:

درود مجدد

از ابراز محبت شما بسی سپاس... 💙

می‌گم فردا چطوری بریم سر کار؟ 😁 چرا این‌قدر زود گذشت؟ حالا از فردا مگه می‌گذره؟ مگه این فروردین ماه تموم می‌شه؟ 😂 نمی‌شه چند روز دیگه تمدید بشه حداقل دو روز استراحت کنیم؟! شیفت شب هم که داره شروع می‌شه و خدا به خیر کنه ... 😊

بگذریم...

بعضی از هدایا خیلی کاربردی و خوبن و همیشه قابل استفاده... و هر بار استفاده می‌کنی یاد هدیه‌دهنده هم زنده میشه و دعای خیر حواله می‌کنی... مثلاً این دو تای در تصویر... یکی چراغ مطالعه جیبی یا گیره‌‌ای که خیلی به‌درد بخوره... لازم نیست پشت میز بشینی دائم... دراز بکش و بخون و... 🙂و دومی ماساژور گردن و شونه که البته در قسمت‌های دیگه هم قابل استفاده است و خیلی مفیده بعد از خستگی روزانه..‌. گرم‌کن هم داره... دست آورندگان جان درد نکنه... و البته باقی هدایا و دهندگان‌شان نیز هم 😊

تصویر:

ظهر جمعه، پانزدهم فروردین:

درود بر دوستان دور یا نزدیک

پیش از هرچیز فرا رسیدن سال نو و بهار دلکش رو به جملگی شما همراهانِ هم‌دل، تبریک می‌گم و امیدوارم امسال پر از آرامش و سلامتی و رفاه برای همگان باشه... 🙏

حدود بیست روز از هم دور بودیم و ارتباط در این‌جا و سایر وسایل و ابزار ارتباطی مقدور نبود و از صبح امروز سعی کردم به برخی پیام‌ها پاسخ بدم اما هنوز سراغ تلگرام و اپ‌های دیگه نرفتم چون حجم پیام‌ها زیاد بود و اگه لَست سینِ تلگرام رو ببینید که حدود یک ماه غیرفعال بوده ... می‌تونید حدس بزنید با چه سیلی مواجه خواهم شد... البته که محبت دوستان جان آذوقه‌ی ادامه‌ی حیاته ولی باید در فرصت مقتضی بشینم و یک به یک بخونم و جواب بدم... مثل کامنت‌های این‌جا و کانال‌های ارتباطی دیگه...

عذرخواهی بنده رو پذیرا باشید... 🌸

شما چطورید؟ خوش گذشت؟ از فردا دوباره روز از نو و روزی از نو و روزگار از نو...

فعلآ اومدم برای عرض تبریک و عذرخواهی تا بعد بیشتر با هم گپ و گفت داشته باشیم که غنیمتی است در این وانفسای روابط کلیشه‌ای...

باشد که در این سالِ نو، همگی با گام‌هایی استوارتر در جستجوی حقیقت و زیبایی بکوشیم، به مهر و آگاهی بیفزاییم و جهانی سرشار از همدلی و دانایی بیافرینیم...

خیلی ارادت...

تصویر ۱: پاییز این‌جا رو دیده بودید این هم آغاز بهارش

۲ـ به شکوفه‌ها به باران... برسان سلام ما را...

🌸💙💐