این جاده هم به تو ختم شد...
شنبه شب سی فروردین:
درود بر دوستان دور یا نزدیک
تعدادی از دوستان به دلایلی از جمله گفتگوهای پیش آمده در کامنتها ، حال و هوای دلنوشته و ... فرمودند این پست حذف نشه... منم که حرفگوشکن ...😉
پس چند تا عکس با هم ببینیم با یادآوری این موضوع که هنوز هم فروردین تموم نشده بعد از یکسال...😁
تصاویر:
۱ـ از همون قطابهای اسفناج و عدس که قبلتر معرفی کرده بودم...

2_ سوی ما آید نداها را صدا ...

3_ بهار همینجاست ...

4_ برج ساعت حرم امام رضا (ع) ...

5_ یاد فیلم خانه دوست کجاست استاد کیارستمی افتادم...

6_ هومممم 😊

7_ شیفت شب ...

ارادت 🌸 💙 💐
نگاشته شده در نیمهشب پنجشنبه ۲۸ فروردین:
گاهی شبهایی هست که آدمی باید بنویسد... نه برای پاسخ گرفتن، نه برای دلخوشی به جوابی که شاید هیچگاه نرسد؛ فقط برای اینکه چیزی درونش آرام بگیرد، یا شاید... فروبریزد.
امشب، از آن شبها بود... و آغازش از این ماجرا:
دم دمای غروب بود و در جادهای بارونی رانندگی میکردم ... تنها صدای قطرات بارون و برفپاککن و موسیقی، فضای ماشینو پر کرده بود و من چشمم به جاده بود و افکارم درگیر کار و پروژهی جدید و برنامههایی که برای مشهد در نظر داشتم... موسیقیهای مختلفی تموم میشد و بعدی و بعدی و بعدی...آهنگها رد میشدن، مثل مسافرا توی ایستگاه قطار...
همچنان بارون میبارید...
اونقدر در افکارم غرق بودم که بعضی از آهنگها رو شاید نمیشنیدم... بیاثر بودند... بیجراحت... بیخاطره... نمیشنیدم چون شنیدن یعنی دل دادن، و من دلدادهی کار و مشغلههام بودم... به ناگاه نوبت به یک موسیقی ویژه رسید... یک لعنتیِ دوستداشتنی با صدای گرم استاد تورج شعبانخانی:
« هنوزم چشمای تو مثل شبای پر ستارهست
هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوبارهست... »
ای وای! خدای من! چرا اینو پاک نکرده بودم...
بی اختیار و با عجله زدم بعدی...
یه تریلی از کنارم رد شد و آب بارونو مثل یه لگد زد به شیشه...
یهجور لگد به تمام چیزایی که سعی کرده بودم فراموش کنم... رشتهی افکارم پاره شد... بیاختیار زدم آهنگ قبلی... مثل کسی که میدونه زخمشو نمیشه نبینه، پس خودش با دستِ خودش بخیهشو باز میکنه...
« هنوزم وقتی میخندی دلم از شادی میلرزه
هنوزم با تو نشستن به همه دنیا میارزه ... »
و من رفتم به سالهای گذشته که عددش هی بزرگتر میشه...دلم شکست، بیهیچ دلیل تازهای...
این آهنگ همیشه منو یاد کسی مینداخت...
به خودشم گفته بودم و چند باری هم تلفنی براش پخش کرده بودمش...
« اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره دیگه دیره
ولی افسوس به نخواستن... دلم آروم نمیگیره... نمیگیره... »
حتی یک کلیپ با عکسهاش و این موسیقی درست کرده بودم... در یکی از نامهها هم نوشته بودم که در جادهی شمال، آهنگ تو اومد و تا رسیدم به ویلا، پیام تبریک تولدت رسید و...
نوشته بودم:
«این یعنی جهان هنوز یهجاهایی، داره با من راه میاد...»
استاد ادامه داد:
« تا گُلی از لب ایوون تو پژمرد و فرو ریخت
شبنمی غمزده از گوشهی چشمان من آویخت
دوری بین من و تو
دوری ماه و تماشاست...
دوری بین من و تو
دوری ماهی و دریاست...
اما افسوس تو رو خواستن دیگه دیره دیگه دیره
ولی افسوس به نخواستن دلم آروم نمیگیره... نمیگیره... »
***
انگار همینجا بود... کنار من...همسفرِ آرامبخشِ من!
با همون خندهها، با همون نگاهِ جذابِ لعنتی که همیشه آخرِ کار، کارو تموم میکرد... و همه چیز رو درست...
به ناچار زدم کنار... بارون شدت بیشتری گرفته بود... گویی نغمهش به گریستن تبدیل شده بود...دوباره تکرارو زدم... و دوباره... و دوباره...
یادم اومد یکی از شبهای فراق و سوگواری که لازمهی پذیرشه... با اینکه ساز من گیتار نیست؛ اما بر اساس نُتهای این آهنگ اجراش کردم و خوندمش... که خیلی به دل خودم نشست... و بارها و بارها گوش دادم و بارون منم سرازیر میشد... هربار...
چه شبهای سختی بود و با چه مشقتی دوباره سرپا شدم... هیچکس نمیدونه توی اون بازه چی شد و چی کشیدم...
***
مدتی کنار جاده موندم ... ماشینها بیتوجه میگذشتند...من اما، قفل بودم میان دو جهان: حال و خاطره ...
چشامو بستم و رفتم به خاطرات دیر و دور... و دوباره خوند که:
« هنوزم چشمای تو... »
و منم تکرار کردم
« مثل شبای پر ستارهست...
هنوزم دیدن تو برام مثل عمر دوبارهست... »
زمان میگذشت ...
در سکونِ جاده، در اضطراب خاطره.
نه اشکی مونده بود، نه کلامی.
فقط تکرار همون مصرعها، همون صدا، همون دلتنگی...
هر بار که از اول شروع میشد تا تموم شه، مثل همون داستان دخترک کبریت فروش تا خاموش شدن کبریت و تموم شدن ترانه، خاطرهها و رویاها میومدن و میرفتن و...
دیدم فاصلهم تا بجنورد کمتره از باقی راه تا مشهد و تصمیم گرفتم برگردم... توان رفتن نداشتم در واقع...و برگشتم.
نه از سر خستگی، از بیحسی...
از اون حسهایی که مرد رو از پا نمیندازه،
ولی خُرد میکنه....
حالا ابی میخوند:
« توی تنهایی یک دشت بزرگ
که مثه غربت شب بیانتهاست
یه درخت تنسیاهِ سربلند
آخرین درخت سبز سَرِ پاست
رو تنش زخمه ولی زخم تبر
نه یه قلب تیر خورده نه یه اسم
شاخههاش پُر از پَر پرندههاست
کندوی پاک دخیله و طلسم... »
و....
در این آواز، خودم رو دیدم...
درختی زخمی، با شاخههایی پُر از پرنده، و قلبی تیرخورده اما ایستاده و محکم و استوار... که حالا خاطرات، مثل برگ، از شاخههای حافظهم فرو میریختند...
تا...
« من به فکر خستگیهای پر پرندههام
تو بزن... تبر بزن
من به فکر غربت مسافرام
آخرین ضربه رو محکممممتر بزن... »
و بعدی هم خودش بود که:
« قلب تو قلب پرنده پوستت اما پوست شیر...
زندون تنو رها کن ای پرنده پر بگیر... »
و این جمله، تمام من بود...
و...
***
نفهمیدم چطور رسیدم خونه...
***
یه دوش گرفتم و با قهوهی تلخی رفتم کنار پنجره... غذایی که صبح برای پرندههای محله ریخته بودم تموم شده بود... دوباره غذاشونو شارژ کردم و چند نفس عمییییییق عمییییییق کشیدم...
از اون نفسا که انگار میخوان یه چیزی رو توی وجودت تموم کنن، اما نمیتونن... نفسهایی که ریه رو پر نمیکنن... دلو پر میکنن...
حالا صدای گوگوش توی خونه پیچیده بود که:
« بذار قسمت كنیم تنهاییمونو
میون سفرهی شب تو با من
بذار بین من و تو ، دستای ما
پلی باشه واسه از خود گذشتن... »
و چه شبهایی که تا صبح تنهاییهایمان را با هم قسمت کرده بودیم به امید روزهای روشنِ بی خداحافظی... اما... اما... دریغ...
؛
میدونی چیه؟!
یهجاهایی از دل آدم، انگار به هیچکس دیگهای بند نمیشه...
***
حالا شب شده بود...
و هنوز باران میبارید...
در من
در پنجره
در خاطره...
تصویر 1: در امتداد غروب بارانی

تصویر ۲: تزئینی ... طراحی با هوش مصنوعی

پ.ن ۱: برای گوش دادن و یا دانلود آهنگ اول ، چشمها، استاد شعبانخانی کلیک بفرمایید
پ.ن ۲: برای گوش دادن و یا دانلود آهنگ دوم ، درخت ابی، کلیک بفرمایید
پ.ن ۳: برای گوش دادن و یا دانلود آهنگ سوم، پوست شیر ابی، کلیک بفرمایید
پ.ن ۴: برای گوش دادن و یا دانلود آهنگ چهارم، پل گوگوش ، کلیک بفرمایید
پ.ن ۵: احتمالا این پست موقتی باشد.
ارادت 🌸 💙 💐
.
.
حتی اگر نباشی می آفرینمت