زمستون

بعدنوشت: به گمانم تاندون شونه‌م دچار پارگی شده... البته فعلآ تشخیص خودمه... تا بعد برم دکتر و مراحل تشخیص طبی رو طی کنم...هووممم 🥺 🧐

ظهر شنبه چهارم اسپندارمذ:

برای دومین بار در امروز؛ درود

مهمون باید همین‌قدر فهمیده باشه...😂 قرار شد ظهر بیاد باگ امنیتی سایت جدیدی که طراحی کرده برای مجتمع تجاری مسکونی در حال راه‌اندازی هماگ، با کمک هوش مصنوعی چک کنیم تا گاف نده😅 با پیتزا اومده 😍 هرچند که در حمل و نقل نظم‌شو به هم زده... ولی این به اون در 😁 راستی کمی خاطره‌بازی هم شد، بعضی‌هاتون می‌دونید؛ یکی از منابع درآمدی من در دوران دانشجویی، طراحی سایت و ثبت دامین و... بود... تازه هم مُد شده بود و هر شخصی چه حقیقی و چه حقوقی، دوست داشت که داشته باشه و این به نفع من بود... و کلی کمک‌خرج‌م شده بود... من هم که پُر و وِل‌خرج! 😊 دو تا کار دیگه هم می‌کردم که خیلی سود داشت ولی دردسر زیادی هم همراه‌ش بود... یک‌بار فرصت بشه در مورد تمام کارهایی که در دوران مختلف، انجام دادم و از همه هم راضی‌ام و تجارب خوبی حاصل شد از قِبَل‌ش و... خواهم گفت... بگذریم 🌸

تصویر: فهمیده باشیم و زلال 😁

صبح شنبه چهارم اسپندارمذ :

درود

صبح خود را چگونه آغاز نمودید؟

بسم‌الله الرحمن الرحیم

با برگزاری کارگاه آنلاین کاربرد هوش مصنوعی در فعالیت رسانه‌ای ویژه‌ی خبرنگاران منتخب استان...

صدق الله العلی العظیم 😊

تصویر:

...

غروب جمعه سوم اسپندارمذ :

چه جمعه‌ها که یک به یک غروب شد؛ نیامدی

چه بُغض‌ها که در گلو رسوب شد؛ نیامدی ...

تصویر:

🌸💙💐

عصر پنج‌شنبه، دوم اسپندارمذ :

درود

بوی بهارو حس می‌کنید؟! حال و هوای عیده گویا... زمین و آسمون هم شبیه اوایل بهاره امروز ‌... به‌جای هرکدوم از شما یک نفس عمییییییق می‌کشم تا شریک مجازی این عصر دل‌انگیز باشید... 😊 کار دیگه‌ای از دستم بر نمیاد 😉🌸😍

تصویر:

چهارشنبه شب, اولین شب از آخرین ماه زمستون:

درود

تشریف بیاورید کنار آتش اهورایی...

کمی چای بنوشیم و شعر بخوانیم...

که دنیا ارزش دغدغه‌مندی بیش از حد

ندارد که ندارد که ندارد...

ارادت 🌸💙💐

( چه‌قدر از دنیای شعر و ادب دور شده بودم !!! )

تصویر:

...

ظهر دوشنبه بیست و نهم بهمن:

درود

با این‌که گفته بودم از موضوع تولد عبور کنیم؛ ولی امروز یک بسته‌ی پستی از یک جای خعیلییییی دور به دستم رسید که حسابی غافل‌گیر شدم و ترجیح دادم با نوشتن و ثبت‌ش کمی تخلیه‌ی احساسات انجام بشه... خیلی برام غیرمنتظره بود... 🤔🤩

ارادت 🌸💙💐

پ.ن عصرانه: ایلان ماسک ساعت هفت و سی صبح سه‌شنبه به وقت ایران، قراره از هوش مصنوعی Grok 3 رونمایی کنه و من مشتاقانه منتظر این اتفاق شگفت‌انگیز هستم... فرصت کنم در موردش می‌نویسم... هوشمندترین هوش مصنوعی تا به الان... که دارای قابلیت عجیب سازگاری منطقی‌ه... توضیح مفصلی داره...

در مورد بررسی دیپ سیک چینی که خودم انجام دادم هم خواهم نوشت... با این‌که بازار خوبی به دست آورد ولی با ترفندهایی که زدم... به راحتی جیل‌بریک شد و مضحک بود این موضوع....😁

در بیست روز اخیر تمام اوقات فراغت‌م رو به ارزیابی پانزده عاملی هوش مصنوعی‌های chat GPT, DeepSeek, Gemini, blenderbot, jasper, zenochat, my ai پرداختم که نتایج جالبی به دست اومد که هنوز جایی منتشر نکردم... چون تخصصی هست و خسته‌کننده فرصت کنم فقط نتایج نهایی رو براتون می‌نویسم تا در انتخاب بر اساس کارایی کمک‌تون کنه... البته فردا این جدیده هم بیاد تکمیل‌ش می‌کنم...

تا بعد...

تصویر:

عصر شنبه بیست و هفتم وهومنه:

درود

و حالا عصر تنهایی و رفع خستگی... لوازم گازی و برقی خونه‌ی مامان رو خاموش کردم و ساعت دو عصر اومدم خونه... خیلی کم پیش میاد این تایم روز خونه باشم... و چه‌قدر لذت‌بخش بود... بعد از چرت کوتاه و آرام‌بخش، قهوه با فرمولاسیون سید به شرح تصویر 😊 آماده کردم... ببین چه‌هاااا کردم ... 😅 جای شما خالی 😉 البته چون تبدیل به عادت شده دیگه کافئین‌ش موجب مهار رسپتور آدنوزین در مغز و بی‌خوابی زیاد نمی‌شه...

یک خبر علمی هم بگم... یک شرکت دارویی در ژاپن داره دارویی رو به مرحله‌ی آزمایش می‌رسونه که موجب رویش مجدد دندون می‌شه!!! در واقع کاسبی ایمپلنت‌کارها و... کساد خواهد شد😂 خبر خوبیه... البته نه برای دندون‌پزشک‌ها... 😉

ارادت 🌸

​​​​​

تصویر:

صبح شنبه بیست و هفتم وهومنه:

درود

صبح بخیر

به آخرین روزهای بهمن نزدیک می‌شیم و به نظرم بهمن متفاوت و پربار و پرماجرایی شد... پایان پروژه، سفر به کیش، محبت گروه‌های مختلف دوستان و خانواده در زادروزم، تعطیلی‌های غیر منتظره، استراحت، فیلم و کتاب و عکاسی و... و این روزهای آخر هم مهمون فرهیخته و محترمی کلی برنامه‌ی خوب رو باعث شد... آخرین صبحونه رو هم به رسم میزبانی اومدیم کافه‌ی یکی از دوستانم و چون مامان هم می‌خوان برن مشهد و عجیبه که پیشنهاد همراهی با مهمون‌مون رو پذیرفتند و با ایشون می‌رن... چون فقط رانندگی منو قبول دارن 😂... ولی این‌بار موافقت کردند که با شخص دیگه‌ای برن... امروز رو مرخصی گرفتم تا برم کمک برای آماده‌سازی و جمع‌آوری اسباب و وسایل مورد نیاز... و بدرقه‌ی ایشون...

من‌حیث‌المجموع بهمن امسال، نمره‌ی قبولی گرفتم در تغییرات مثبت و تصمیم‌های جدی و رفرش اساسی، برای شروع زیستی جدید با نگرشی نو... 🙏

از انرژی مثبت شما هم بسیار ممنونم... 🌸💙💐

تصویر :

جمعه شب بیست و ششم وهومنه:

درود

هنوز در ارتفاعات برف هست... و از نیمه‌شب احتمال بارش مجدد وجود داره... و تعطیلات پروژه هم داره تموم می‌شه و دوباره شیفت شب شروع... پس این چند وقت هم از شب‌های اختصاصی خودم استفاده کنم... البته هفته‌ی پُرکاری در پیش‌ه... توکل بر خدا...

تصویر ؛ بام شهر :

عصر پنج‌شنبه بیست و پنجم وهومنه:

درودی مجدد

شیطون‌ها! صبح، همه‌تون با یادداشت وَلِن موافقت کردید از عصر غیب‌تون زده رفتید خرس‌هاتونو بگیرید 😁😉

تصویر عصرگاهی بدون خرس 😂 :

صبح پنج‌شنبه بیست و پنجم بهمن:

درود

امروز به عبارتی روز ولنتاین نام‌گذاری شده که من ترجیح می‌دم وارد این مقوله نشم؛ چون ممکنه بی‌ادب بشم و بتازم به روابط تاکسیک‌ی که از جایی مثل عقده‌های ج.ن... و ترشحات هورمونی نشأت گرفته و اسم عشق رو هم روش گذاشتند... و چون کاهگلی‌ه به راحتی هم از هم می‌پاشه... ورود نمی‌کنم چون از دایره‌ی ادب خارج می‌شم 😉😁 پس بگذریم... با همون خرس‌های مسخره‌ی کنار خیابون بذار شاد باشند و ... اگرچه عشق واقعی قابل ستایش‌ه ولی دیگه وجود نداره... و یا بسیار بسیار کمیاب‌ه... که اگه باشه نیازی به مناسبت نداره... هر روز که چه عرض کنم هر لحظه لحظه‌ی عشق‌ه...و... که خرس طلا هم کم‌شه...و...و...

بگذریم...

چون دیروز نصف مسیر پیاده‌روی باباامانو رفتیم و صبحونه‌ش هم خوب بود امروز دوباره تکرار کردیم تا تکمیل بشه... جالبه که برف اندکی که دیروز بود کامل آب شده ... شبیه عشق‌های اسمی امروزی😂 و هوا هوای خونه‌تکونی قبل از عیده 😅

به زودی فراخوان می‌زنم برای کمک‌یار خونه‌تکونی 😉

چند تا عکس از امروز ببینیم:

۱ـ

2_

3_

4_

5_

6_

۷ـ

....

صبح چهارشنبه بیست و چهارم بهمن :

درود بر دوستان دور یا نزدیک

همون‌طور که عرض شد ضمن تشکر از جملگی دوستان جان، دیگه از تولد‌بازی عبور کنیم و از باقی ماجراها فاکتور بگیریم... فلذا بیایم پست جدید...

صبح زمستونی در دل طبیعت نفسی تازه کنیم تا ببینیم سه روز تعطیلی پیش رو چه خواهد شد...

تصاویر:

۱ـ

2_

تا بعد ... 🌸💙💐

قرعه‌ی فال به نام من دیوانه زدند...

تعطیل‌نگاری: خیلی از استان‌ها از جمله خراسان‌های شمالی و رضوی فردا (چهارشنبه ۲۴ بهمن) هم تعطیل هستند و با احتساب پنج‌شنبه و جمعه، به عبارتی از هجدهم بهمن به مدت ده روز تعطیل شدند... آیا ایمان نمی‌آورید به متولدین هجدهم بهمن؟! 😉😅🌸

تصویر عصرگاهان: در آزمون نوبت پیش قبول شد و اینک تکرار...😊

ظهر سه‌شنبه بیست و سوم وهومنه:

درود

به یُمن بهمن و بهمنی‌ها امروز هم تعطیل بودیم 😊 و خستگی مهمون‌نوازی دیشب در حال مرتفع شدن بود که بعد از تماس و هماهنگی، یکی از دوستان مشهدی تشریف‌فرما شدند و جاتون خالی رفتیم ته‌چین کبابی یکی از دوستان قدیمی... 😍

به قول دوستی، دیگه شده دهه‌ی تولد و به نظرم دیگه از این پست بگذریم و از باقی ماجراها که یکی دو تا بیشتر هم نمونده؛ فاکتور بگیریم...

ولی خدا وکیلی کادو گرفتن هم خیلی خوبه‌هااااا 😁

خیلی ارادت 🌸 💙 💐

تصویر:

پ.ن: سرقت ادبی در روز روشن 😁 از کامنت دختر آفتاب فرهیخته:

دوستان همه جمع‌اند در این محفل دیدار

بر مهر و عطوفت همگانند خریدار

بزمی ز صفای دل و از مهر و محبت

آیینه‌ی مهر است در اینجا پدیدار...

به‌به‌کم‌الله 😊 🌸

صبح دوشنبه بیست تومن ممد 😁 :

اومدم تمهید مقدمات مهمون‌نوازی... همون دوستان غرغرو که گفتند ما آخر لیست هستیم و... اما گفتم که برنامه‌ی متفاوتی براشون دارم... دعوت هستند خونه‌ی آبی من به همراه اکران مستند سفرم در سینما بی‌ستون، که دیشب کار تدوین‌ش با کمک هوش مصنوعی تموم شد، و یکی از بهترین سفرنامه‌های تصویری من شد... دیگه چی می‌خوان؟😅 فقط موندن بچه‌های مشهد و چند تا دوست عزیز تهرانی که محبت داشتند و... هر دو به زودی انجام خواهد شد چون یک سفر کاری به تهران در پیشه... ارادت 🌸 💙 💐

(از آوردن کادو امتناع نفرمایید 😁)

و ان یکاد بخوانیم و در فراز کنیم ...

برای ثبت در دفتر خاطرات مجازی::

ساعت چهار صبح یکشنبه بیست و یکم بهمن هزار و چهارصد و سه شمسی است... بعد از بررسی بسیاااااررررر، پرونده‌ی نیمه بازی را برای همیشه بستم... آن‌چنان قاطع، جدی و استوار که گویی از ابتدا مفتوح نشده بود... کوچک‌ترین نشانه هم باقی نماند... از امروز صددرصدم آزاد است و فارغ... توکل بر خدا... تولدی دوباره... بعد از یک خواب آرام... هنوز برف می‌بارد...

والسلام ./ 🌎 (بدون کامنت لطفاً)

👌

جمعه شب هجده به‌علاوه یک بهمن: 😊

درود

ببخشید این یکی دو روز هم شلوغ بودم هم خیلی خسته شدم و حضور مجازی اندکی داشتم و تعدادی از الطاف دوستان رو ندیدم...

برف خوبی شروع شده و امید که پاکی بیاره با خودش...

تا بعد...

تصویر: باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست؛ با سکوت پاکِ غم‌ناکش...

...

چهارشنبه شب هجده منهای یک بهمن : 😊

(چون پست قبلی طولانی شد اومدم پست جدید و مطالب مربوط به تولد هم منتقل شد این‌جا... کامنت‌ها همون‌جا محفوظ موند... بعد از دل‌نوشته‌ی امشب، دیدم با متن سال‌های پیش متفاوت شد... قدیمی‌ها خاطرشون هست همیشه متن تولد تلخ بود و با تفکرات خیامی و کافکایی و... اما متن امشب نور داشت و امید و انگیزه.. ارادت🌸)

درود بر دوستان دور یا نزدیک

امشب هنوز در دنیای کوچکی هستم که فکر می‌کنم تمام هستی همین است و فردا پا به دنیای بزرگ‌تری می‌گذارم که تا زنده‌ام فکر می‌کنم تمام هستی، همین است و روزی که بروم همه چیز عیان خواهد شد...

امشب زمان تفکر و تأمل است... از آن‌چه بر من گذشت تا به امروز برسم...اشک‌ها و لبخندها، غم‌ها و شادی‌ها، پستی‌ها و بلندی‌ها و... و زندگی شاید همین باشد... به آدم‌های زندگی‌ام می‌اندیشم... آن‌ها که آمدند و رفتند تا به تجربیات‌م اضافه کنند... آن‌ها که آمدند و ماندند تا قدر بدانم و بیاموزم...

کتاب زندگی من سرشار از ماجراست... و من هماره آدم ماجراجویی بوده‌ام... گاه سیلی‌های محکمی هم از زمانه خورده‌ام که هریک تلنگری شده است تا به بیراهه نروم و یا از مسیر اشتباه بازگردم... معلم‌ها و خیلی از دوستان‌م همیشه می‌گفتند از سن‌ت جلوتر هستی و این شاید در برخی امور خوب بود و یاری‌رسان، اما در برخی امور کاش این‌گونه نبود... اما با همه‌ی این اوصاف، امروز با خودم بسیار صادق‌م... و از جایی که ایستاده‌ام راضی...

سال‌روز تولد، نه تنها یادآورِ روزی است که نخستین بار نفس‌هایم با هوا درآمیخت، بلکه جشنِ بودن، جشنِ رشد و جشنِ کشفِ خودِ درونی‌ام است...

امشب نگاه می‌کنم به لحظه‌هایی که مرا ساختند و به آن‌هایی که مرا به جلو راندند. هر سال، درسی جدید، تجربه‌ای تازه و دریچه‌ای به سوی ناشناخته‌هاست و امروز، در آستانه‌ی سالی نو، به خودم قول می‌دهم که با شجاعت بیشتری قدم بردارم، با عشق بیشتری ببخشم و با امید بیشتری به فردا بنگرم.

سال‌روز تولد، جشنِ قدردانی است. قدردانی از خورشیدی که هر روز طلوع می‌کند؛ از ماهی که شب‌ها همراهِ من است؛ از دوستانی که دست‌های گرم‌شان را به سوی من دراز می‌کنند؛ و از خانواده‌ای که ریشه‌هایم را محکم در خاکِ عشق نگه می‌دارند. قدردانی از خودم، از تلاش‌هایم، از اشتباهات‌م و از هر قدمی که برداشتم تا به اکنون برسم...

امشب، به خودم اجازه می‌دهم که کمی بیشتر به رویاهایم فکر کنم. به آن‌هایی که هنوز در چمدانِ زمان جا مانده‌اند و به آن‌هایی که به واقعیت پیوسته‌اند. به خودم یادآوری می‌کنم که هر سال، فرصتی است برای رشد، برای دیدنِ جهان با چشمانی بازتر و برای دوست داشتن با قلبی گسترده‌تر و دوست داشته شدن با سعه‌ی صدری بیش‌تر و تلاش و تلاش و تلاشی افزون‌تر...

بهترین دعا برای امشب که سرلوحه‌ی زندگی آینده‌ام خواهد بود؛ این است:

خداوندا !

به من آرامش بده

تا بپذیرم آنچه را که نمی‌توانم تغییر بدهم

خدایا!

به من شهامت و دلیری و شجاعت بده

تا تغییر دهم آنچه را که می‌توانم تغییر دهم

خدایا!

به من بینش بده

تا تفاوت این دو را بدانم

و مرا فهم بده

تا متوقع نباشم دنیا و مردم دنیا مطابق با میل من رفتار کنند…

آمین...

سال‌روز تولدت مبارک، ای خودِ من! امروز را جشن بگیر، نه فقط برای آن‌چه که بودی، بلکه برای آن‌چه که هستی و آن‌چه که خواهی شد. زندگی، هدیه‌ای است که هر روز باید آن را گرامی داشت.بیا و با تمام وجود، این روز را در آغوش بگیر و به آینده‌ای روشن و پر از امید سلام کن...

پس سلام بر روزهای روشن...

سلام بر شب‌های عمیق ...

سلام بر زمانه‌ی نو...

و سلام بر منِ جدید...

سلام ...

🌸💙💐

تصویر: امشب دیگه نوبت خانواده بود... 😍

سه‌شنبه شب شانزدهم وهومنه:

درود

این سه نفر با هیچ گروهی قابل ادغام نبودن😁😉 همون مکان ناهار دیروز بود و تنوع بالایی در انواع نوشیدنی و خوردنی‌جات داره... برای هر سلیقه فکری کرده... اعم از فست‌فود و سنتی و نوشیدنی سرد و گرم و... دم‌ش گرم...

ارادت 🌸 💙 💐

تصویر:

عصر دوشنبه پانزدهم بهمن:

سنت‌شکنی کردیم و قرار ناهار گذاشتیم و به پیشنهاد دوستی جان، دو گروهِ هم‌فا‌ز رو ادغام کردیم... خیلی هم اتفاق خوبی بود و از جملگی عزیزانم تشکر می‌کنم که این تایم رو تونستن همراهی کنند...می‌دونم که وسط روز سخته...

ضمن این‌که شام سنگین نباشه بهتره ... 😊

تصویر:

صبح دوشنبه پانزدهم وهومنه :

درود... صبح‌تون خوشگل ... دوباره از این دوجداره‌ها گرفتم... خیلی باحالن... 😊 چند دست تا حالا گرفتم و هرکس خوش‌ش اومده تقدیم کردم... مدل قلبی و ذوزنقه و ... این دیگه برای خودم 😁

روز خوبی داشته باشید ...🌸💙💐

تصویر:

پ.ن یکشنبه چهاردهم بهمن : تغییر رو از همین امروز شروع کردم... با یکی از گروه‌های دوستان، امشب قرار گذاشتم و می‌رم 😊 به همین سرعت و به همین راحتی...

بعدتر نوشت : با یکی از گروه‌های کوچیک شروع کردم و خیلی هم خوش گذشت... 🤩 البته هنوز ادامه داره... (داخل پرانتز بگم اگه هدایای بقیه هم مثل ایشون باشه این تغییر رفتارو ادامه می‌دم و به هیچ‌ فرد و گروهی نه نمی‌گم 😁)

یک‌شنبه چهاردهم بهمن:

درود

اول که باید تشکر کنم از دوستانی که به هر نحوی محبت دارند و قبل از هجدهم... تبریک تولد داشتند و پیشنهاداتی برای دورهمی و... از تیم خوب کاری در مشهد تا دوستان ماقبل تاریخ فیس‌بوکی🙂 و حتی گروهی که مدتهاست باهاشون ارتباط ندارم و یک دورانی فعالیت‌های مشترکی در زمینه سیاست و... داشتیم... اما چند تا پیام داغ تنوری می‌خوام بذارم تا تلنگری که خوردم رو بهتون بگم... گویا رک بودن و صراحت و صداقت باعث دل‌خوری بعضی افراد می‌شه... لحن پیام‌ها طوری هست که هم محبت رو می‌رسونه و هم یک گارد دغدغه‌مندی از نحوه‌ی برخورد من... ایام تولد اگه بدون تلنگر و تصمیم به تغییر همراه باشه که فرقی با روزهای دیگه نداره... گویا باید در رفتارم با دوستانی که این‌قدر خوبن تجدید‌نظر کنم... از طرفی هم خانواده دنبال یک دورهمی مختصره... و من هنوز...بعله...

ولی این هفته چون چهلم حاج خانم هست من درگیر برگزاری این مراسم خواهم بود و به جون خودم نه بحث کلاس گذاشتن و این‌هاست که اصلاً کلاس هم نداره و این رفتارها عین بی‌کلاسیه و نه چیز دیگه... فقط باید در رفتارم تجدیدنظر کنم که حتی وقتی کسی می‌خواد محبتی داشته باشه با حواشی فکری همراه نباشه... همین هم در این تولد اتفاق بیفته خودش یک تغییر مثبته... سورپرایز هم به این خاطر دوست ندارم که برنامه‌ریزی شخصی‌م توسط فرد یا افراد دیگه‌ای به هم می‌خوره وگرنه چی از این بهتر که خوشحالی یهویی داشته باشیم...

در هر حال... خیلی ارادت 🌸 💙 💐

1_

2_

3_

4_

5_

...

بهمن گردی

سه‌شنبه شب شانزدهم وهومنه:

درود

این سه نفر با هیچ گروهی قابل ادغام نبودن😁😉 همون مکان ناهار دیروز بود و تنوع بالایی در انواع نوشیدنی و خوردنی‌جات داره... برای هر سلیقه فکری کرده... اعم از فست‌فود و سنتی و نوشیدنی سرد و گرم و... دم‌ش گرم...

ارادت 🌸 💙 💐

تصویر:

عصر دوشنبه پانزدهم بهمن:

سنت‌شکنی کردیم و قرار ناهار گذاشتیم و به پیشنهاد دوستی جان، دو گروهِ هم‌فا‌ز رو ادغام کردیم... خیلی هم اتفاق خوبی بود و از جملگی عزیزانم تشکر می‌کنم که این تایم رو تونستن همراهی کنند...می‌دونم که وسط روز سخته...

ضمن این‌که شام سنگین نباشه بهتره ... 😊

تصویر:

صبح دوشنبه پانزدهم وهومنه :

درود... صبح‌تون خوشگل ... دوباره از این دوجداره‌ها گرفتم... خیلی باحالن... 😊 چند دست تا حالا گرفتم و هرکس خوش‌ش اومده تقدیم کردم... مدل قلبی و ذوزنقه و ... این دیگه برای خودم 😁

روز خوبی داشته باشید ...🌸💙💐

تصویر:

پ.ن یکشنبه چهاردهم بهمن : تغییر رو از همین امروز شروع کردم... با یکی از گروه‌های دوستان، امشب قرار گذاشتم و می‌رم 😊 به همین سرعت و به همین راحتی...

بعدتر نوشت : با یکی از گروه‌های کوچیک شروع کردم و خیلی هم خوش گذشت... 🤩 البته هنوز ادامه داره... (داخل پرانتز بگم اگه هدایای بقیه هم مثل ایشون باشه این تغییر رفتارو ادامه می‌دم و به هیچ‌ فرد و گروهی نه نمی‌گم 😁)

یک‌شنبه چهاردهم بهمن:

درود

اول که باید تشکر کنم از دوستانی که به هر نحوی محبت دارند و قبل از هجدهم... تبریک تولد داشتند و پیشنهاداتی برای دورهمی و... از تیم خوب کاری در مشهد تا دوستان ماقبل تاریخ فیس‌بوکی🙂 و حتی گروهی که مدتهاست باهاشون ارتباط ندارم و یک دورانی فعالیت‌های مشترکی در زمینه سیاست و... داشتیم... اما چند تا پیام داغ تنوری می‌خوام بذارم تا تلنگری که خوردم رو بهتون بگم... گویا رک بودن و صراحت و صداقت باعث دل‌خوری بعضی افراد می‌شه... لحن پیام‌ها طوری هست که هم محبت رو می‌رسونه و هم یک گارد دغدغه‌مندی از نحوه‌ی برخورد من... ایام تولد اگه بدون تلنگر و تصمیم به تغییر همراه باشه که فرقی با روزهای دیگه نداره... گویا باید در رفتارم با دوستانی که این‌قدر خوبن تجدید‌نظر کنم... از طرفی هم خانواده دنبال یک دورهمی مختصره... و من هنوز...بعله...

ولی این هفته چون چهلم حاج خانم هست من درگیر برگزاری این مراسم خواهم بود و به جون خودم نه بحث کلاس گذاشتن و این‌هاست که اصلاً کلاس هم نداره و این رفتارها عین بی‌کلاسیه و نه چیز دیگه... فقط باید در رفتارم تجدیدنظر کنم که حتی وقتی کسی می‌خواد محبتی داشته باشه با حواشی فکری همراه نباشه... همین هم در این تولد اتفاق بیفته خودش یک تغییر مثبته... سورپرایز هم به این خاطر دوست ندارم که برنامه‌ریزی شخصی‌م توسط فرد یا افراد دیگه‌ای به هم می‌خوره وگرنه چی از این بهتر که خوشحالی یهویی داشته باشیم...

در هر حال... خیلی ارادت 🌸 💙 💐

۱ـ

2_

3_

4_

5_

...

جمعه شب دوازدهم بهمن:

درود مجدد

ضمن تشکر از همراهی شما در این سفر کوتاه، من رسیدم فرودگاه مشهد و امشب رو هستم و صبح علی‌الطلوع حرکت می‌کنم... لطفاً دعا کنید فردا به هر دلیلی تعطیل بشه 😁 ببینم چقدر دعاهاتون مستجاب می‌شه 😉🌸 تعدادی عکس از مراکز خرید و قایق‌رانی و... هم آپلود شد و گذاشتم پایین همین مطلب... ارادت 🌸 💙💐

تصویر پایانی:

جمعه دوازدهم وهومنه:

درود

به پایان آمد این دفتر... حکایت هم‌چنان باقی‌ست...

هرچند سفر کوتاهی بود؛ اما، تأثیر بلندمدتی در تمدد اعصاب و کسب آرامش و... خواهد داشت و با برنامه‌ریزی مناسب، تقریباً بازدیدهای یک سفر هفتگی رو شامل شد... تجارب خوبی هم حاصل شد برای سفرهای بعدی... دیروز که مراکز خرید مشهورو رفتم و بر خلاف همیشه کلی وقت گذاشتم و خرید کردم برای خودم و دیگران... (رکورد کوتاه‌ترین زمان خریدو دارم... البته وقتی تنها می‌رم)... کاریز، شهر زیرزمینی، اسکله و پارک دلفین‌ها و ... هم بازدید شد... امروز هم ساحل زیبای مرجان و قایق تفریحی که مسیر طولانی‌تری رو باهاش رفتم برای مستندسازی و... دربست هم گرفتم که بدون سر و صدا بشه از وسط خلیج فارس صدای امواج و آرامش و ... رو ضبط کرد... کمی هم آموزش هدایت قایقو داد که مسیر کوتاهی تجربه‌ش کردم و جالب و مهیج بود... 😊

کم‌کم باید جمع و جور کنم که عصر برم فرودگاه... از شروع زمستون مترصد فرصتی برای این سفر بودم که آخر هم رسید به بهمن و خیلی هم خوب شد ... هم‌زمان با پایان پروژه و قبل از شروع کار جدید... ممنون از همراهی شما... چند تا عکس ببینیم...

تا مقصد بعدی خداحافظی... 🌸💙💐

۱ـ

2_

3_

4_

5_

6_

7_

8_

9_

10_ بهار در زمستان که می‌گن این‌جاست...

11_

12_

13_

...

صبح پنج‌شنبه ۱۱/۱۱ :

درود

امروز چهار تا یک، جفت شدند و یازدهم بهمنه و ساعت ۱۱:۱۱ روز ۴۰۳/۱۱/۱۱ می‌شن هشت تا یک... نماد چیه؟ بگذریم...

امروز بریم برای خودمون کادوی تولد بگیریم 😉 و کمی هم هدایای سفر... خریددرمانی جزو توصیه‌های همیشگی منه در سفر... از این‌جا شروع کنیم... روی نقشه چند جا رو بر اساس تجربه و تحقیقات و توصیه‌ی دوست جان انتخاب کردم که تا هر جا رسیدم می‌رم... هوا هم که بهاری و عالیه...

تابعد...

۱ـ ننه گلی 😊

2_ هوای بهاری یعنی این... بعد از خروج از مرکز خرید این‌جوری شد یهو 😁 خردادیه هوا 😉 البته هواشناسی از ساعت ۱۴ باز کاملا آفتابی زده...

چهارشنبه شب در دل خلیج همیشگی فاااااارس:

چهارشنبه شب دهم وهومنه:

درود

از ساعت ۱۰ تا الان گوشی نداشتم و چه آرامش خوبی داشت... اگه دغدغه مامان نبود چند روز خاموش می‌کردم و لذت‌شو می‌بردم.... شما چطورید؟😊

1_

2_

3_

4_

...

استوری پس از طلوع چهارشنبه دهم وهومنه:

آرامش، آرامش و باز هم آرامش...

بعدنوشت: کامنت برای ادامه‌ی سفر فقط بازه نه دل‌نوشته ، وگرنه مجبور می‌شم ببندم... ببخشید🌸💙💐

تصویر سه‌شنبه شب نهم وهومنه: احتمالأ آخرین تصویری باشه که من از کشتی یونانی گرفتم چون متأسفانه از وسط نصف شده و فرسودگی‌ش بیشتر... حالا فردا با قایق می‌رم از اطراف‌ش فیلم می‌گیرم به یادگار برای آیندگان...

سه‌شنبه نهم وهومنه:

درود بر دوستان دور یا نزدیک

فعلآ با این تصویر شروع کنیم تا خواست خدا چه خواهد بود...

...

سلام

دوشنبه شب هشتم وهومنه :

درود

حالا که شیفت شب و غُر زدن‌‌های بنده خدایی رو نداریم 😉 بریم سراغ عشق اول و آخرم... کتاب... فقط هم کتاب چاپی... نه صوتی نه الکترونیک و نه فیلم اقتباس شده... فقط کتاب چاپی... عشق جان من ... 😍 تمام خصوصیات یک عشق واقعی هم داره... 🙂

چهار روز تعطیلی هم از فردا استارت می‌خوره ... بهمنه دیگه پر از خیر و برکت 😅

تصویر: اگه من طراح جلدش بودم چند تا عکس دیگه هم جا داشت اضافه کنم 😉

ظهر دوشنبه هشتم وهومنه:

درود

امروز چند تا عکس با هم ببینیم 💙

۱ـ دورهمی پایان پروژه با حضور میهمانانی خارج از تیم کاری که خیلی هم طولانی شد...به انضمام مراسم ویژه تقدیر از همکاران و ارائه‌ی گزارش کار و توضیحاتی در مورد پروژه‌ی جدید...

۲ـ این دو نفر اگه نبودند خیلی از کارها در مقطع راه‌اندازی و ادامه‌ی پروژه میسر نبود که تقدیر ویژه‌تری هم ازشون انجام شد... قدرشناسی از صفات خوب آدم‌هاست... نازنین عزیز و خانم مارپل غایب گرامی...

۳ـ از بهاره‌ی عزیز هم حتما باید تقدیر بشه... که در سفرهای تهران همیشه محبت داشته و داره و خواهد داشت 😁 ...

4_ فکر کنم دوست‌مون اینجا رو دیدند وگرنه چطور می‌شه بعد از اون پست کیف و گیوه ، مردونه‌ش رو خریداری کنند و در اون دورهمی باعث تعجب من بشن!

5_ به یمن قدوم دوست‌تون آسمون اول آبی شد و بعد...

۶ـ شب رفت به سمت مقدمات بارش برکت الهی

۷ـ و سپس تجریش بی‌قرار سفیدپوش شد...

8_ این هم چند روز پیش، بازگشت از مشهد با مادر جان و عملیات سخت گفتن یک خبر تلخ...

ممنون از همراهی شما دوستان به غایت جان... تعطیلات خوش بگذره... منم برنامه‌هایی دارم به شرط بقا...

ارادت 🌸 💙💐

صبح یکشنبه هفتم وهومنه :

درود

صبح‌تان ایرانیان فرخنده و پیروز باد...

یکی از جاهایی که در هر حالتی منو آروم می‌کنه کتاب‌فروشیه ... یک فضای آروم و باحال و پرانرژی... چندتاشون هم پاتوق‌های قدیمی من هستند... عصر دیروز هم لازم بود برم و چند ساعتی مدیتیشن به سبک خودم در ضیافت نویسندگان داشته باشم و خیلی موثر بود... لذتی بردم وافر... جای دوستان واقعی... خالی...

و ناگهان شب شده بود...

خیلی ارادت...🌸💙💐

تصاویر

1_

2_

3_ این هم صبح امروز شکار شد...

در این زمانه‌ی بی های و هوی لال پرست

خوشا به‌حال کلاغان قیل و قال پرست ...

...

شنبه شب ششم وهومنه:

درود

ضمن تشکر از ابراز محبت دوستان، دکتر تشریف آوردن و بعد از معاینات کامل... فرمودند تارهای صوتی که به همین موضوع مرتبطه ولی تازه می‌خواد سرماخوردگی شروع بشه و تعدادی تقویتی و یک کلداستاپ و یک دیفن و یک نوروبیون و یک ب کمپلکس بعد از یک‌هفته فاصله کافیه... که گفتم با اجازه قبل از حضور شما نوروبیون زدم بهشون که گفتن خیلی هم خوبه... مامان هم که نه به اون حال‌شون نه به واکنش به حضور دکترشون... می‌تونه تأثیر نوروبیون هم باشه ولی کلاً یه آدم دیگه شدن در حضور فاطمه جون‌شون... 😊 گفتم دل‌شون برای شما تنگ شده بود پس، خیلی چیز خاصی نبوده... بعد هم جاتون خالی یک سوپ درست کردم که بعید می‌دونم تا حالا چنین سوپی نوش جون کرده باشید... عصر رفتم پاتوق و الان هم رفتم فشار گرفتم و... خیلی خوب بودن...

شکر ایزد را و سپاس مر شما جانان را ...🌸💙💐

و چشمان‌ت با من گفتند... که فردا روز دیگری‌ست...

🙄💚

صبح شنبه ششم وهومنه:

درود

قبل از رفتن به سر کار یه سر به مامان زدم... نه نای حرکت داشتن نه حرف زدن... گلو هم متورم شده بود... امیدوارم تأثیر همین ماجرا باشه و اون ویروس لعنتی جدید نباشه که طعم درد و بی‌حالی‌ش رو چشیدم... به دکترشون پیام دادم که هر وقت بیدار شدن خبر بدن که هماهنگ کنم بیان خونه... این ماجراها گفتن‌ش یه مصیبته نگفتن‌ش چند تا... توکل بر خدا...

تا بعد...

ظهر جمعه ، پنجم وهومنه :

درود

یک‌بار که یکی از دوستان مامان فوت کردند و مامان هم در دوران نقاهت بودن، تصمیم گرفتیم بهشون نگیم... شماره‌ی بنده خدا رو هم توی گوشی مامان دست‌کاری کردم... بعدها که غیرمنتظره از جایی مطلع شدن شوک بدی وارد شده بود... این‌بار تصمیم گرفتم بگم و توی مسیر با کلی بالا و پایین کردن گفتم و ....

دیشب هم خونه‌ی من نیومدن و منم فکر کردم تنها باشن شاید بهتر سوگواری کنند... صبح زود رفتم که داشتن قرآن می‌خوندن و چشم‌ها قرمز شده بود... راضی کردم بریم بیرون آب و هوایی عوض کنیم و یک دمنوش کاکوتی بزنیم شاید آروم‌تر بشن... خیلی سخته و درک‌شون می‌کنم... اما این دوره باید سپری بشه تا به مرحله‌ی پذیرش و... برسن... فیلم و عکس مراسمو نشون دادم تا ببینند که کم نذاشتم... می‌گن خدا رو شکر که آوردی مشهد با نگرانی که وجود داشت...

و ما هر روز افرادی را از دست می‌دهیم...

بی‌آن‌که تصور کنیم آخرین دیدار و شنیدار را داشته‌ایم...

این نیز بگذرد...

تصویر:

پنج‌شنبه شب، چهارم وهومنه:

درود بر دوستان دور یا نزدیک

مدتی این مثنوی تأخیر شد...

وارد سومین هفته‌ی دوری از شما شدم ... البته خیلی از شما در تماس بودید و در جریان... چند میهمان جدید هم در وبلاگ داریم که خیرمقدم عرض می‌کنم خدمت‌شون.... تا جایی در دفتر خاطرات مجازی ثبت شد که قرار بود برم مشهد و مراسم مختصری برای پایان پروژه و تقدیر از همکاران داشته باشیم که به خوبی برگزار شد و چند میهمان غیرهمکار هم داشتیم ... با این‌که می‌شد تا پایان قرارداد کش بدیم و... ولی خدا رو شکر جملگی دوستان جان موافق تحویل کار پیش از موعد بودند... این یعنی انتخاب درستی در ابتدای کار داشتیم... از نازنین عزیز که در نبود من با مدیریت درست‌ش کارها رو به بهترین نحو سامان داد و چقدر خط‌کش تحمل کرد و دوست غایبی که مدتی خیلی کمک کرد هم تقدیر ویژه‌تری داشتم... خواستم به همین بهانه در مورد نازنین بگم که دوست و همراه من و دست راستم از دوران کارشناسی بود در همه‌ی فعالیت‌ها ، از نشریه دانشجویی تا میتینگ‌های سیاسی و نشست‌های ادبی و نقد فیلم و...و..و.. اما چون درخواست داشت یک برهه از این رابطه سانسور بشه و منم اهل سانسور نیستم از این موضوع گذشتم... مدتی قرار شد استراحت کنند و بریم سراغ پروژه دوم که خیلی سخت‌تر از قبلیه و بلافاصله از مشهد رفتم تهران برای پی‌گیری قرارداد دومی که پیش‌نویس‌ش رو هر دو طرف امضا کرده بودیم... چند روزی تهران بودم که تماسی گرفته شد و برگشتم... فلش‌بک بزنم به یکی از خاطرات قبلی... اگه یادتون باشه این ماجرا رو گفته بودم:

مشهد رفتن‌ها برجسته بود که براتون می‌گم...
مادرم دوستی دارن که مدتهاست دچار ضعف عضلانی شدن و در خونه بستری هستن و کسی رو هم به اون صورت ندارن...یه پسر دارن که خارج از کشوره و روی این حساب و به توصیه‌ی مادرجان خیلی از کارهاشون رو من با طیب خاطر و اشتیاق انجام می‌دم...حاج‌خانوم اهل دل و مومنه‌ای هستن، یه روز که خانوم دکتری که از دوستان خانوادگی هستن و پزشک مادرجان بردم حاج‌خانوم رو ویزیت کنند... تلویزیون داشت صلوات خاصه امام رضا و تصاویر حرم رو پخش می‌کرد که یهو حاج‌خانوم شروع کردن به گریه کردن و گفتن آرزومه قبل از مرگم یه بار دیگه برم حرم...گفتن که حدود ده ساله نتونستن برن... منم بدون فکر کردن به حواشی و سختی‌هاش گفتم خودم می‌برمتون... گل از گلشون شکفت و به قدری دعای خیر با ذوق و خوشحالی کردن که کلی بهم انرژی داد...به مامان که مشهد بودن گفتم خیلی استقبال کردن ولی از جوانب موضوع هم نگران بودن که اتفاقی نیفته و ... چون اوضاع جسمی خوبی نداشتن و... گفتم نگران نباشید امام رضا خودش کمک می کنه... خلاصه کنم به مدت سه روز رفتیم؛ مامان و یکی از دوستانشون هم در بردن به حرم و طرقبه و... همراهی کردن و سفری شد به یاد ماندنی . نگاه و ذوق و دعای خیرشون اتفاق ماندگاری شد برای ادامه مسیر زندگی...🥰

برگردیم به زمان حال...

تماسی گرفته شد... حبیبه خانم پرستار حاج‌خانم مذکور خبر از مشکل شب گذشته و اورژانس و نهایتاً فوت ایشون داد... بلافاصله برگشتم و چون تنها پسر ایشون مشکل ورود به کشور رو داشت ضمن هماهنگی باهاش اقدامات لازم مراسم رو انجام دادم از ترخیص و تشییع و تدفین تا مراسم معمول در سه روز و بعد هفتم و... خواهرزاده‌های ایشون هم کمک کردند ولی به دلیل روابط کم‌تر در حد حضور و دعوت از اقوام و بستگان... خدا رو شکر به نحو مقتضی و مطلوب همه‌ی کارها انجام شد و گزارش کامل برای پسرشون ارسال شد تا خیال‌ش راحت باشه که مراسم آبرومندانه برگزار شده.... سخت‌ترین قسمت هم اطلاع دادن به مادر جان بود که امروز از مشهد آوردم‌شون و رفتیم معصوم‌زاده و صحنه دردناکی بود...

امشب دیگه همه چیز تموم شد و تا چهلم خبری نیست و در اولین فرصت اومدم پیش شما که دلتنگ‌تون بودم...

ببخشید که کامنت‌های زیادی بی‌جواب موند...

تا آخر بهمن استراحت دارند بچه‌ها و من هم بالطبع شیفت شب دیگه ندارم...

ضمنا بهمن هم از راه رسید و به همه‌ی بهمنی‌های جذاب تبریک می‌گم...

خدا رفتگان شما رو بیامرزه و حاج‌خانم دوست‌داشتنی که از بچگی کلی خاطره ازشون دارم ...

روی ماه خداوند را می‌بوسم دیگر بار...

تا بعد...

.