دوشنبه شب هشتم وهومنه :

درود

حالا که شیفت شب و غُر زدن‌‌های بنده خدایی رو نداریم 😉 بریم سراغ عشق اول و آخرم... کتاب... فقط هم کتاب چاپی... نه صوتی نه الکترونیک و نه فیلم اقتباس شده... فقط کتاب چاپی... عشق جان من ... 😍 تمام خصوصیات یک عشق واقعی هم داره... 🙂

چهار روز تعطیلی هم از فردا استارت می‌خوره ... بهمنه دیگه پر از خیر و برکت 😅

تصویر: اگه من طراح جلدش بودم چند تا عکس دیگه هم جا داشت اضافه کنم 😉

ظهر دوشنبه هشتم وهومنه:

درود

امروز چند تا عکس با هم ببینیم 💙

۱ـ دورهمی پایان پروژه با حضور میهمانانی خارج از تیم کاری که خیلی هم طولانی شد...به انضمام مراسم ویژه تقدیر از همکاران و ارائه‌ی گزارش کار و توضیحاتی در مورد پروژه‌ی جدید...

۲ـ این دو نفر اگه نبودند خیلی از کارها در مقطع راه‌اندازی و ادامه‌ی پروژه میسر نبود که تقدیر ویژه‌تری هم ازشون انجام شد... قدرشناسی از صفات خوب آدم‌هاست... نازنین عزیز و خانم مارپل غایب گرامی...

۳ـ از بهاره‌ی عزیز هم حتما باید تقدیر بشه... که در سفرهای تهران همیشه محبت داشته و داره و خواهد داشت 😁 ...

4_ فکر کنم دوست‌مون اینجا رو دیدند وگرنه چطور می‌شه بعد از اون پست کیف و گیوه ، مردونه‌ش رو خریداری کنند و در اون دورهمی باعث تعجب من بشن!

5_ به یمن قدوم دوست‌تون آسمون اول آبی شد و بعد...

۶ـ شب رفت به سمت مقدمات بارش برکت الهی

۷ـ و سپس تجریش بی‌قرار سفیدپوش شد...

8_ این هم چند روز پیش، بازگشت از مشهد با مادر جان و عملیات سخت گفتن یک خبر تلخ...

ممنون از همراهی شما دوستان به غایت جان... تعطیلات خوش بگذره... منم برنامه‌هایی دارم به شرط بقا...

ارادت 🌸 💙💐

صبح یکشنبه هفتم وهومنه :

درود

صبح‌تان ایرانیان فرخنده و پیروز باد...

یکی از جاهایی که در هر حالتی منو آروم می‌کنه کتاب‌فروشیه ... یک فضای آروم و باحال و پرانرژی... چندتاشون هم پاتوق‌های قدیمی من هستند... عصر دیروز هم لازم بود برم و چند ساعتی مدیتیشن به سبک خودم در ضیافت نویسندگان داشته باشم و خیلی موثر بود... لذتی بردم وافر... جای دوستان واقعی... خالی...

و ناگهان شب شده بود...

خیلی ارادت...🌸💙💐

تصاویر

1_

2_

3_ این هم صبح امروز شکار شد...

در این زمانه‌ی بی های و هوی لال پرست

خوشا به‌حال کلاغان قیل و قال پرست ...

...

شنبه شب ششم وهومنه:

درود

ضمن تشکر از ابراز محبت دوستان، دکتر تشریف آوردن و بعد از معاینات کامل... فرمودند تارهای صوتی که به همین موضوع مرتبطه ولی تازه می‌خواد سرماخوردگی شروع بشه و تعدادی تقویتی و یک کلداستاپ و یک دیفن و یک نوروبیون و یک ب کمپلکس بعد از یک‌هفته فاصله کافیه... که گفتم با اجازه قبل از حضور شما نوروبیون زدم بهشون که گفتن خیلی هم خوبه... مامان هم که نه به اون حال‌شون نه به واکنش به حضور دکترشون... می‌تونه تأثیر نوروبیون هم باشه ولی کلاً یه آدم دیگه شدن در حضور فاطمه جون‌شون... 😊 گفتم دل‌شون برای شما تنگ شده بود پس، خیلی چیز خاصی نبوده... بعد هم جاتون خالی یک سوپ درست کردم که بعید می‌دونم تا حالا چنین سوپی نوش جون کرده باشید... عصر رفتم پاتوق و الان هم رفتم فشار گرفتم و... خیلی خوب بودن...

شکر ایزد را و سپاس مر شما جانان را ...🌸💙💐

و چشمان‌ت با من گفتند... که فردا روز دیگری‌ست...

🙄💚

صبح شنبه ششم وهومنه:

درود

قبل از رفتن به سر کار یه سر به مامان زدم... نه نای حرکت داشتن نه حرف زدن... گلو هم متورم شده بود... امیدوارم تأثیر همین ماجرا باشه و اون ویروس لعنتی جدید نباشه که طعم درد و بی‌حالی‌ش رو چشیدم... به دکترشون پیام دادم که هر وقت بیدار شدن خبر بدن که هماهنگ کنم بیان خونه... این ماجراها گفتن‌ش یه مصیبته نگفتن‌ش چند تا... توکل بر خدا...

تا بعد...

ظهر جمعه ، پنجم وهومنه :

درود

یک‌بار که یکی از دوستان مامان فوت کردند و مامان هم در دوران نقاهت بودن، تصمیم گرفتیم بهشون نگیم... شماره‌ی بنده خدا رو هم توی گوشی مامان دست‌کاری کردم... بعدها که غیرمنتظره از جایی مطلع شدن شوک بدی وارد شده بود... این‌بار تصمیم گرفتم بگم و توی مسیر با کلی بالا و پایین کردن گفتم و ....

دیشب هم خونه‌ی من نیومدن و منم فکر کردم تنها باشن شاید بهتر سوگواری کنند... صبح زود رفتم که داشتن قرآن می‌خوندن و چشم‌ها قرمز شده بود... راضی کردم بریم بیرون آب و هوایی عوض کنیم و یک دمنوش کاکوتی بزنیم شاید آروم‌تر بشن... خیلی سخته و درک‌شون می‌کنم... اما این دوره باید سپری بشه تا به مرحله‌ی پذیرش و... برسن... فیلم و عکس مراسمو نشون دادم تا ببینند که کم نذاشتم... می‌گن خدا رو شکر که آوردی مشهد با نگرانی که وجود داشت...

و ما هر روز افرادی را از دست می‌دهیم...

بی‌آن‌که تصور کنیم آخرین دیدار و شنیدار را داشته‌ایم...

این نیز بگذرد...

تصویر:

پنج‌شنبه شب، چهارم وهومنه:

درود بر دوستان دور یا نزدیک

مدتی این مثنوی تأخیر شد...

وارد سومین هفته‌ی دوری از شما شدم ... البته خیلی از شما در تماس بودید و در جریان... چند میهمان جدید هم در وبلاگ داریم که خیرمقدم عرض می‌کنم خدمت‌شون.... تا جایی در دفتر خاطرات مجازی ثبت شد که قرار بود برم مشهد و مراسم مختصری برای پایان پروژه و تقدیر از همکاران داشته باشیم که به خوبی برگزار شد و چند میهمان غیرهمکار هم داشتیم ... با این‌که می‌شد تا پایان قرارداد کش بدیم و... ولی خدا رو شکر جملگی دوستان جان موافق تحویل کار پیش از موعد بودند... این یعنی انتخاب درستی در ابتدای کار داشتیم... از نازنین عزیز که در نبود من با مدیریت درست‌ش کارها رو به بهترین نحو سامان داد و چقدر خط‌کش تحمل کرد و دوست غایبی که مدتی خیلی کمک کرد هم تقدیر ویژه‌تری داشتم... خواستم به همین بهانه در مورد نازنین بگم که دوست و همراه من و دست راستم از دوران کارشناسی بود در همه‌ی فعالیت‌ها ، از نشریه دانشجویی تا میتینگ‌های سیاسی و نشست‌های ادبی و نقد فیلم و...و..و.. اما چون درخواست داشت یک برهه از این رابطه سانسور بشه و منم اهل سانسور نیستم از این موضوع گذشتم... مدتی قرار شد استراحت کنند و بریم سراغ پروژه دوم که خیلی سخت‌تر از قبلیه و بلافاصله از مشهد رفتم تهران برای پی‌گیری قرارداد دومی که پیش‌نویس‌ش رو هر دو طرف امضا کرده بودیم... چند روزی تهران بودم که تماسی گرفته شد و برگشتم... فلش‌بک بزنم به یکی از خاطرات قبلی... اگه یادتون باشه این ماجرا رو گفته بودم:

مشهد رفتن‌ها برجسته بود که براتون می‌گم...
مادرم دوستی دارن که مدتهاست دچار ضعف عضلانی شدن و در خونه بستری هستن و کسی رو هم به اون صورت ندارن...یه پسر دارن که خارج از کشوره و روی این حساب و به توصیه‌ی مادرجان خیلی از کارهاشون رو من با طیب خاطر و اشتیاق انجام می‌دم...حاج‌خانوم اهل دل و مومنه‌ای هستن، یه روز که خانوم دکتری که از دوستان خانوادگی هستن و پزشک مادرجان بردم حاج‌خانوم رو ویزیت کنند... تلویزیون داشت صلوات خاصه امام رضا و تصاویر حرم رو پخش می‌کرد که یهو حاج‌خانوم شروع کردن به گریه کردن و گفتن آرزومه قبل از مرگم یه بار دیگه برم حرم...گفتن که حدود ده ساله نتونستن برن... منم بدون فکر کردن به حواشی و سختی‌هاش گفتم خودم می‌برمتون... گل از گلشون شکفت و به قدری دعای خیر با ذوق و خوشحالی کردن که کلی بهم انرژی داد...به مامان که مشهد بودن گفتم خیلی استقبال کردن ولی از جوانب موضوع هم نگران بودن که اتفاقی نیفته و ... چون اوضاع جسمی خوبی نداشتن و... گفتم نگران نباشید امام رضا خودش کمک می کنه... خلاصه کنم به مدت سه روز رفتیم؛ مامان و یکی از دوستانشون هم در بردن به حرم و طرقبه و... همراهی کردن و سفری شد به یاد ماندنی . نگاه و ذوق و دعای خیرشون اتفاق ماندگاری شد برای ادامه مسیر زندگی...🥰

برگردیم به زمان حال...

تماسی گرفته شد... حبیبه خانم پرستار حاج‌خانم مذکور خبر از مشکل شب گذشته و اورژانس و نهایتاً فوت ایشون داد... بلافاصله برگشتم و چون تنها پسر ایشون مشکل ورود به کشور رو داشت ضمن هماهنگی باهاش اقدامات لازم مراسم رو انجام دادم از ترخیص و تشییع و تدفین تا مراسم معمول در سه روز و بعد هفتم و... خواهرزاده‌های ایشون هم کمک کردند ولی به دلیل روابط کم‌تر در حد حضور و دعوت از اقوام و بستگان... خدا رو شکر به نحو مقتضی و مطلوب همه‌ی کارها انجام شد و گزارش کامل برای پسرشون ارسال شد تا خیال‌ش راحت باشه که مراسم آبرومندانه برگزار شده.... سخت‌ترین قسمت هم اطلاع دادن به مادر جان بود که امروز از مشهد آوردم‌شون و رفتیم معصوم‌زاده و صحنه دردناکی بود...

امشب دیگه همه چیز تموم شد و تا چهلم خبری نیست و در اولین فرصت اومدم پیش شما که دلتنگ‌تون بودم...

ببخشید که کامنت‌های زیادی بی‌جواب موند...

تا آخر بهمن استراحت دارند بچه‌ها و من هم بالطبع شیفت شب دیگه ندارم...

ضمنا بهمن هم از راه رسید و به همه‌ی بهمنی‌های جذاب تبریک می‌گم...

خدا رفتگان شما رو بیامرزه و حاج‌خانم دوست‌داشتنی که از بچگی کلی خاطره ازشون دارم ...

روی ماه خداوند را می‌بوسم دیگر بار...

تا بعد...

.