تهتغاری زمستان
شنبه نهم اسفند، ساعت شش صبح:
خبرهای خوبی در راه نیست... امروز بیشتر مراقب باشید...
به امید دیدار 🌸💙🪷
عصر پنجشنبه، هفتم اسفند – وقتی غروب هنوز تردید دارد بیاید
درود بر دلهای شما که این کلمات را لمس میکنید؛
شما که شاید کیلومترها دورید، اما همین حالا نفستان را در این سطرها میشنوم...
این روزها شهر بوی گریه و خنده را با هم دارد.
اندوه مثل سایهای بلند روی شانههای مردم نشسته، اما دستهایشان هنوز برای بستن آخرین گرههای سال میجنگد.
انگار قلبها میدانند که اگر امسال تمام شود بدون اینکه چیزی، حتی یک «امید کوچک»، به خانه برده باشند، دیگر رمقی برایشان باقی نمیماند...
چند روزی ناچار شدم خودم را به قلب شهر بسپارم.
پیادهروه و خیابانها دیگر به سیاق سابق نبودند؛ رودخانهای بودند از آدم و آرزو و فریاد...
نرگسها، آن دختران سفیدپوش بهار، با عطرشان هوا را سرشار کرده بودند و میگفتند: «ما آمدیم تا بگوییم هنوز زود است برای تسلیم»... پونههای تازه، مثل نفسهای مادرانه، بوی خاک و سبزی و زندگی میدادند و ماهیهای قرمزِ کوچک، در تشتهای پلاستیکی، دور خود میچرخیدند؛ انگار میخواستند بگویند «ما هم میخواهیم زنده بمانیم، حتی اگر فقط تا سیزدهبهدر»...
دستفروشها، با صداهایی که از ته دلشان بیرون میریخت، فریاد میزدند:
«بیا خواهر، این شال رو بگیر، امسال بختت باز میشه…»
«داداش، این عینک رو بزن، دنیا یه رنگ دیگه میشه…»
«ماهی کوچولو، بخرش، برای بچهت شانس بیاره…»
صداهایشان با هم قاطی میشد و یک جور سمفونیِ پر از نیاز و امید میساخت.
هر فریاد، یک دعا بود...
هر بساط، یک قصهی ناتمام از شبهایی که با نگرانی تمام میشد و صبحهایی که با امید شروع میشد.
اینجا دیگر فقط خرید نبود؛
اینجا ایستادن بود،
نفس کشیدن بود،
اثبات کردن بود که «من هنوز نمردم، هنوز برای عزیزانم میجنگم».
حتی آنهایی که مغازههای بزرگ دارند، این روزها نفسشان بند آمده؛ چه برسد به این مرد و زنهایی که تمام زندگیشان را روی یک پارچهی چهارخانه یا یک چرخ کوچک چیدهاند و به مردم میگویند:
«بیا، یک چیزی بخر… فقط یک چیزی…»
و من، میان آن همه رنگ و صدا و بغض، فقط ایستاده بودم...
چشمهایم پر میشد از احترام به این آدمهای کوچک که در بزرگترین طوفانِ روزگار، هنوز برای «حلال» میجنگند..
شما این روزها کجا بودید؟
کدام بو، کدام نگاه، کدام دستِ لرزانِ فروشنده در دلتان ماند؟
اگر دلتان خواست، بگویید...
اینجا، در این گوشهی کوچک از جهان، منتظرم تا با هم نفس بکشیم...
در ادامه، تعدادی عکس ببینیم:
1_ کاردستی دوستی هنرمند بر اساس فعالیت من😍

2_ رویای نیمه شب زمستان...

3_ وقتی غروب میشد... وقتی غروب میشد...

4_ داسِ مَهِ نو...

5_ مرز آلودگی...

6_ طلوعه یا غروب؟!

7_ از زیباییهای خونهی قدیمی...

8_ زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست...

9_ اندکی بعد از سحر...

10_ برنامهی ورزشیم رو تغییر داده مربی جون 😊

11_ این چند روزه خوندم... بدک نبود...

12_ شهر از صدا پُر و از سخن خالی...

خیلی ارادت
شاد باشید و سلامت 🌸 💙 🪷
جمعه، اول اسفند، ساعت ۱۱:۳۰
درود بر دوستان دور یا نزدیک
بعد از مدتها دیری و دوری و پایلنگی و درنگی و دلتنگی... در آغازین روز ماه پایانی سال، اسپندارمذ، که از امشاسپندان بوده و نگهبان زمین و زایش و نماد فروتنی و بردباری، به شما درود میفرستم...
امیدوارم دردهای زمان و زمانه کمی التیام پیدا کرده باشه و همچنان ادامهدهنده، زیستن رو معنا بدیم... درد با خودش صبر هم میاره... وگرنه با از دست دادن اولین عزیز زندگی و یا آغازین بحران تلخ، همهچیز تموم میشد... ما ناگزیر به زندگی هستیم مادامیکه زندهایم و البته که هرکس رسالتی هم داره که باید با شناخت و معرفت و درک عمیق و با درس گرفتن از اتفاقها و حتی مصائب، مسیر اختصاصی خودشو تشخیص بده و حیات رو به بهترین نحو ممکن ادامه بده...
فرا رسیدن ماه رمضان رو هم به باورمندان جان تبریک میگم و امیدوارم از خوان گستردهی نعمات الهی، به نحو مقتضی، مستفیض شده و با پالایش روح و روان به خلوص و کمال مدنظر اوتاد برسن...
جمعهی ما خدا رو شکر بارونیه و البته حال و هوا بهاری...
در روزهای آینده بیشتر با هم گپ میزنیم و عکس میبینیم و از فیلم و کتاب و زندگی و... خواهیم گفت و شنید...
خیلی ارادت
شاد باشید و سلامت 🌸 💙💐
حتی اگر نباشی می آفرینمت