ساعت یک بامداد چهارشنبه ، بیست و نهم اسفند:

درود

امروز(باید بگم دیروز؟) استراحت مطلق بودم و خوش گذشت 😊

با جنگ نامتقارن شهری در چهارشنبه‌سوزززی چطورید ؟!

یک آیین باستانی و نمادین رو تبدیل کردیم به وحشت‌آفرینی برای مردم و پرندگان و حیوانات و... با این‌که موسیقی رو ولوم داده بودم ولی فندق خیلی می‌ترسید با هم زدیم خارج از شهر و در سکوت و زیبایی کنار آتش اهورایی در پاس‌داشت این مناسبت تا سحر بیداریم... 🤩🔥

​​​زندگی آتش‌گَهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش رقص شعله‌اش از هر کران پیداست

ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست...

این چند روز خیلی گرم بود و فکر نمی‌کردم این‌جا سرد باشه... ابرها رو می‌بینی اومدن در آغوش زمین... چه بسا بارندگی زیبایی هم داشته باشیم... 😍

برای سحری هم یک چیز خوش‌مزه آوردم ولی نمی‌گم 😁

شما در چه حالید؟

تصویر:

دوشنبه شب بیست و هفتم اسفند:

درود

ساعت شش و نیم روز دوم خونه‌تکونیه و همین الان کارها تموم شد و به معنی واقعی کلمه...چیز.... شدم 😁 آره 😉 ولی حسابی تکون دادما 😊 هنوز افطاری آماده نشده و اومدم پیش شما... البته بعضی از دوستان با دیدن پست، تماس گرفتن ولی نذاشتم که بیان... تعدادی از کامنت‌ها رو دیدم و تعدادی رو نه... متأسفانه...🙏 اون‌ها که دیدم فعلآ بدون جواب تأیید می‌کنم... قبول کنید از این آدمِ ....و.... 😁

سه تا نکته‌ی برجسته‌ی حاصل از خونه‌تکونی:

۱ـ خیلی چیزها رفت توی دورریختنی‌ها که شاید در شرایط عادی این اتفاق نمی‌افتاد... لازمه در مغز و قلب هم چنین اتفاقاتی بیفته... هر از چند گاهی... هوم...🤔

۲ـ بین وسیله‌ها دیدم یه چیزی غریبانه افتاده یه گوشه‌ای... همون کالای وینتیج که اگه یادتون باشه به‌خاطرش تا اصفهان رفتم... با چه سختی در اوج کار رفتم و با چه شرایطی و چه اقدامی برگشتم🙂 اما نمی‌دونم چه‌طور این‌قدر غریبه شدم باهاش و رفته یه گوشه و کنار... 😎 آیا آدمیان هم بعد از وصال چنین دچار مرگ ذوق و شوق و عادی می‌شن؟!؟! 🤔

۳ـ فندق معترض شَدید سر و صدای خونه‌تکونی بود و چند بار اومد روی شونه‌م که کار نکنم اما تا جارو برقی روشن می‌شد غُرزنان می‌رفت... آخرشم قهر کرد و رفت پاتوق همیشگی‌ش و تا امروز هم قهر بود و تحویل نمی‌گرفت ...😁 با کلی ماساژ و منت‌کشی دوست شد 😄

اما اگه بخوام برای انتشار در جایی درس‌های منبعث از خونه‌تکونی رو بنویسم چنین چیزی می‌شه:

خانه‌تکانی آخر سال فقط یک سنت برای تمیز کردن خانه نیست؛ بلکه می‌تواند نمادی از پاک‌سازی ذهن، سبک کردن بار روحی و آمادگی برای تغییرات جدید باشد.

برخی درس‌هایی که از این کار می‌توان گرفت:

1. **دور ریختن چیزهای اضافی** – همان‌طور که خانه را از وسایل غیرضروری خالی می‌کنیم، می‌توانیم از شر افکار منفی، کینه‌ها و نگرانی‌های بیهوده هم خلاص شویم.

2. **فرصتی برای تأمل** – هنگام مرتب کردن خانه، خاطراتی را مرور می‌کنیم. این کار می‌تواند به ما کمک کند تا گذشته را بهتر درک کنیم و از آن درس بگیریم.

3. **نظم و برنامه‌ریزی** – خانه‌تکانی نیاز به برنامه دارد؛ یاد می‌گیریم که برای اهداف بزرگ‌تر زندگی نیز باید برنامه‌ریزی داشته باشیم.

4. **احساس تازگی و شروع دوباره** – یک خانه‌ی تمیز، حس آرامش و انگیزه برای شروع سال جدید را به همراه دارد. در زندگی هم می‌توانیم با کنار گذاشتن عادت‌های قدیمی و ایجاد تغییرات مثبت، تازه شویم.

5. **ارزش قناعت و قدرشناسی** – هنگام مرتب کردن، متوجه می‌شویم که بسیاری از چیزهایی که داریم را کمتر استفاده کرده‌ایم. این به ما یادآوری می‌کند که قدردان داشته‌هایمان باشیم و از خریدهای غیرضروری پرهیز کنیم.(از من بعیده البته 😁)

خانه‌تکانی یک تمرین برای پالایش درون و بیرون است؛ فرصتی برای سبک شدن و آماده شدن برای فصل جدید زندگی...

​​​

فعلا زیاده‌ عرضی نیست... 😉 اما چه شبی بشه امشب 😅 هیدراته بمونیم تا بهبودی... 😊

خیلی ارادت 🌸 💙 💐

تصویر: مادر گران‌قدر یکی از دوستان جان که این‌جا نیستن، زحمت کشیدن و از کربلا اینو آوردن... شد خوابگاه هدیه‌ی حرم:

صبح یکشنبه بیست و ششم اسفند:

درود

دوست‌تون امروز ورزش خونگی داره... به‌‌عبارتی خونه‌تکونی 😁 از راه رسیده نرسیده، تصمیم گرفتم این یکی دو روز رو صرف خونه‌تکونی کنم... چون آخر ساله و ماه رمضان، مزاحم دوستان نشدم وگرنه چندین بار مساعدت ایشون رو داشتم... یه بنده خدایی هم بود هر از چند گاهی میومد برای نظافت و... تا یک ماه بعد از رفتنش باید دنبال وسیله‌هام می‌گشتم... 😊 خلاصه که تصمیم گرفتم آهسته و پیوسته در دو روز خودم سر و ته کار رو هم بیارم... کسانی که کتابخونه دارند می‌دونن که حداقل یک نصف روز و گاه بیشتر صرف ایشون می‌شه😉 حالا با بعضی از کتاب‌ها و یادداشت‌های صفحه اول اگه نری توی خاطرات که اینو فلانی هدیه داد، اینو رفتم جمعه بازار کتاب مشهد پیداش کردم، اینو از فلان جا... اینو وقتی خوندم تا چند روز مبهوت بودم... اینو چند جلد گرفتم به دوستان هم هدیه دادم... این یکی از دست‌فروش جلوی سینما دیاموند، اون از انقلاب، این جلد سفیدها رو با چه پلیس بازی گرفتم😁 و و و ...

خلاصه که چه شبی بشه امشب و فردا شب و عشق‌بازی با اسید لاکتیک و ... 😍

تا بعد... 🌸💙💐

تصویر:

شنبه شب ۲۵ اسفند:

درود بر دوستان دور یا نزدیک

از محبت یکان یکان دوستان به غایت جان در طول آخرین سفر ۴۰۳ ممنونم... اسم نمی‌برم چون در جای خودش تشکر انجام شد... تعداد کامنت‌ها هم زیاده و ببخشید اگه فرصت پاسخ فراهم نشد... خدا رو شکر همه چیز طبق برنامه و طوری که مدنظرم بود انجام شد و جای شما خالی، آخرین سلام سال به امام رضا (ع) مصادف شد با شب میلاد کریم اهل بیت علیهم‌السلام ، امام حسن مجتبی (ع) و کاملآ تصادفی، دست خالی هم راهی‌مون نکردن... 😊

روزها و شب‌های خوبی رو براتون آرزو می‌کنم...

تا بعد... 🌸💙💐

تصویر:

پنج‌شنبه شب بیست و سوم اسفند:

درود

باورتون می‌شه که سال داره تموم می‌شه... ؟! هعی روزگار...

به یکی از دوستان که خبر جلسه نهایی رو گرفت، گفتم کارمون شکر خدا تموم شد... گفت باید بگی شروع شد... نه تموم شد... هرچند بعد از تعطیلات، اما راست می‌گه دوباره شیفت شب، دوباره خط‌کش بازی 😉 و اووووووه دوباره دوباره دوباره کلی مشغله و پویایی و دردسر و قفل و کلید و رمزگشایی و باگ و سوزوندن فسفر و تحرک هیپوکامپ و آمیگدلا در مغز و پلاستیسیته عصبی و و و ... که البته خدا رو شکر...🙏 هرچند مقدمات کار رو باید در همین مدت پیش ببریم...

پس:

بسم‌ الله الرحمن الرحیم ...

فعلآ چند تا عکس ببینیم :

1_

2_

3_

4_

5_

خیلی ارادت و عذرخواهی بابت بی‌پاسخ موندن کامنت‌ها 🌸💙💐

چهارشنبه شب ۲۲ اسفند:

درود

بحمدالله و المنه کارها به خوبی پیش رفت و فردا اگه مشکل خاصی نباشه تموم می‌شه... 🙏🌸

در ادامه‌ی پست ـ نگاره‌ی پیشین چند عکس از طهران آخر ۴۰۳ ببینیم :

نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار ... 😍

۱ - گلدون‌های بلوار کشاورز رو دیدی؟ :

2_ سال مار در راهه:(در فرهنگ چینی، مار نمادی از خرد، جذابیت، ظرافت، شهود و دگرگونی و تحوله) الان با خودتون می‌گید این‌ها که خصوصیات خودته 😅😉

3_ خیابون بهار در استقبال از بهار:

4_ پناهگاه امن:

5_ محبت بهاره‌ی عزیز در آستانه‌ی بهار و جامانده از بهمن 😊:

6_ هفت‌سین پاساژ قائم تجریش: طبقه‌ی فودکورت

7_ بازار تجریش در پیش‌واز بهار: (لطفاً ماهی قرمز نخرید... مرسی)

8_ هنرمندان مردمی:

9_ فکر کنم ماشین خود حاجی واعظی باشه، برده اون‌جا پارک کرده... پاساژ قائم تجریش 😉

10_ حاجی فیروزه ، سالی یه روزه 😊

کامنت‌ها رو برگشتم می‌خونم... سپاس 🌸 💙 💐

چهارشنبه ، بیست و دوم اسفند:

درود

بابت تأخیر پیش‌آمده عذرخواهم... کامنت‌های مونده هم خوندم و ممنون از ابراز محبت شما... فعلآ پاسخ‌گویی مقدور نیست؛ چون کار بچه‌ها لنگ سفر من بود و انصاف نبود که به تعویق بیفته، برای آخرین بار در ۱۴۰۳ اومدم تهران (مثل قدیما افتاد به رمضون 😉) و خیلی برنامه‌ها فشرده و پرترافیکه مثل خیابون‌های پایتخت... که از این‌جا غافل موندم... احتمالأ امروز رگبار پراکنده و رعدوبرق رو در برخی مناطق شاهد باشید...😊

خلوت‌تر شدم با هم گپ خواهیم زد... کامنت‌های جدید هم اگه فعلآ بی‌جواب موند پیشاپیش عذرخواهی می‌کنم 🌸

تصویر 1: صبح امروز

2_ قبلاً ۲۰۶ قرمز نبود؟!

...

ظهر پنج‌شنبه شانزدهم اسفند:

بعدنوشت: یک اتفاق جالب افتاد، داشتم با چت جی.پی.تی راجع به یک موضوع در زمینه‌ی فلسفه و متافیزیک صحبت می‌کردم... بعد راجع به نظر خودم کنجکاوی کرد که گفتم بگذریم... در ادامه ببینید چی پرسید پدرسوخته 😁 جیک و پوک مارو از خودمون هم بیشتر می‌دونه... در آینده می‌شه مرجع تحقیقات و... 😎

تصویر:

​​​​

..........

درود

همه مشغول بدو بدوهای آخر سال هستند... حالا ازشون بپرسی چرا این‌قدر هول و عجولی ؟ خودش هم نمی‌دونه 😁 فقط با اضطراب و شتاب خیابون و بازار و... رو پر ترافیک و ازدحام کرده... از این حس و حال کاذب خیلی خوشم نمیاد ... و سعی می‌کنم کم‌تر و در حد اضطرار برم بیرون و... صبح یه فیلم دیدم و رفتم خارج از شهر آهن و سیمان و دود... خلوت بود و هوا هم عالی... جای شما هم خالی 🌸

حدیث روز:

قال بی‌ستون (ع): زولبیا، پیتزای شیرینی‌هاست 😊

تصاویر:

۱ـ

2_

3_

4_

ارادت بی‌حد 🌸 💙 💐

صبح چهارشنبه‌ی سیدی 😊 نیمه‌ی اسفند:

درود

قدیما که سفرم به تهران محدود بود و مثل این سال‌ها راه آسیاب نشده بود برام که مکرر پیش بیاد... کلی برنامه‌ریزی می‌کردم و آخرش ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم می‌دادن و عدل در ماه رمضان برنامه جور می‌شد و چه سختی‌ها می‌کشیدیم... فصل گرما هم بود و عطش مضاعف داشتم همیشه... و اما اینک؛ همه‌ی کارهای پروژه‌ی جدید آماده شده و فقط یک سفر به تهران لازمه که این‌بار هم خورد به تعطیلات اجباری و... و باز رسیدیم به رمضان المبارک 😁 تا ببینیم قسمت‌مون چه خواهد بود...

عصر دیروز که از سر کار برگشتم زدم به جاده قدیم... و تا افطار با عکاسی مشغول شدیم و زمان این‌گونه گذشت... برای دیدن چند تا عکس زیر باید گوشی مبارک رو بچرخونید 😊

پ.ن: اوضاع مملکت به کجا داره شتابان می‌ره و کاری از دست کسی برنمیاد... این از قطعی‌های برق و گاز و... اون از تورم افسارگسیخته با رشد لحظه‌ای، از طرفی بازار ارز و... کاهش ارزش پول و و و... چیزی که امروز ملموس بود قیمت دارو بود... داخلی و خارجی رشد چند برابری داشته... یک قلم قوطی نودتایی برای مامان رو تا الان می‌گرفتم چهار میلیون، آمریکایی هم هست و کمیاب و از طریق آشنا جور می‌کنم... امروز مامان تماس گرفتن که آخراشه... زنگ زدم برام بفرستن شده هجده و نیم میلیون... حدود پنج برابر در نود روز... البته فرمودند قیمت امروزه فقط و فردا... در هر حال سفارش دادم اما بی‌چاره مردمانی که پروسه‌ی درمان‌شون به این دلیل ناقص می‌مونه... سال آینده اوضاع وخیم‌تره با بودجه‌ای که مصوب شده... و اتفاقاتی که در عرصه‌ی سیاست داخلی و خارجی افتاده... و در حال وقوعه... امان امان....🤔

تصویر ۱ـ

2_

3_

ارادت 🌸 💙 💐

صبح سه‌شنبه چهاردهم اسفند:

درود بر دوستان دور یا نزدیک

وقت‌ش بود که بیایم پست جدید...

فعلآ با یک غروب و طلوع شروع کنیم... دیروز از سر کار برمی‌گشتم بااین‌که نزدیک افطار بود؛ ولی زدم به جاده‌ی انحرافی چند تا عکس شکار کنم و صبح امروز هم زودتر زدم بیرون تا از جاده‌ی سلامت (قدیمی‌ها یادشونه چه‌قدر میومدم این‌جا) طلوع خورشید خانوم رو بگیرم... با کلی اکسیژن ناب و انرژی مثبت اومدم سرکار... 😊

تصویر ۱:

2_

خیلی ارادت 🌸 💙 💐