تصادف یا تولد دوباره؟
ساعت بیست و یک ، پنجشنبه نوزدهم تیر:
سلام
ببخشید از عدم پاسخ کامنتها، تماسها و پیامها و...
آدمیزاده دیگه... گاهی حوصله نداره ... و این روزها و شبها از همون گاهیهاست که
با هیچکسم میل سخن نیست...
بهتر شدم دوباره گپ میزنیم... شاید همین فردا شاید هم چند روز طول بکشه...
در همین حد بدونید که مشهد هم نرفتم با اینکه واجب بود و برچسب بدقولی هم خواهم خورد... اما...
بگذریم...
تا بعد ./
ساعت ۱۱:۵۰ ، اولین روز کاری، دوشنبه شانزدهم تیر:
سلام
دیشب بعد از مدتها یک خواب شیرین دیدم که با همون بیدار شدم... دیگه هم نخوابیدم... نکتهی جالبی که راجع به خوابهای من هست لوکیشن خونه اگه باشه دو دسته میشن... کسانی که دوستشون دارم رو در لوکیشن خونهی قدیمیمون میبینم و افراد عادی، در خونهی جدید... و دیشب خونهی قدیمی بودیم همون اتاق اِل بزرگ و مستقل... که یکطرفش کتابخونه و میز کامپیوتر بود و سمت دیگه تخت و میز کار الکترونیک و تاریکخونهی ظهور عکس... خواب خوبی بود... نه... خواب خعیلی خوبی بود... آرامبخش... مهربون... و...
اما امروز همهش دلتنگم... از جمله خصوصیاتش در عالم واقع این بود که اگه قرار بود خوب باشه بهتر از اون در عالم وجود نداشت و بالعکس 😉 😁
بگذریم... فعلآ که دستِ ما کوتاه و خرما بر نخیل...
هزار کاکلی شاد
در چشمان توست
هزار قناری خاموش
در گلوی من
عشق را
ای کاش زبان سخن بود
دلتنگی را
ای کاش زبان سخن بود...
تا بعد 🌸💙💐
(No comment)
ساعت بیست، هفتمین روز استراحت، یکشنبه پانزدهم تیرماه:
سلام
هفت روز گذشت... اگه سرنوشت جور دیگهای رقم خورده بود امروز هفتمین روز فراق رو هم دور هم جمع شده بودن دوستان و اقوام و آشنایان و خداحافظ تا چهلم و احتمالأ کمکم فراموشی و... بهجز خانواده و شاید چند نفر انگشتشمار... و زندگی همینه... حالا هی حرص بخور که نظر دیگران چیه و چرا فلان شد و و و ... والا... 😊
عدهای هم شاید اصلا مطلع نمیشدن... 😏
بگذریم...
حالا که خدا جان فرصت دوبارهای داده و به این موضوعات هم علم داری... پس از فردا که زندگی به روال عادی برمیگرده... ببینم چه میکنی...؟! هوممم...💪👌
ولی چه هفت شب و روز خوبی بود... شاید عدهای از خونهنشینی خسته بشن اما بهقول برخی دوستان، علیرغم اهل سفر و دَدر بودن... بنده خیلی خونگی هستم و عشق و حالم توی خونه بیشتره... و این هفتهی استراحت اجباری خیلی هم خوش گذشت... 😍
و چشمانت با من گفتند که فردا روز دیگری است...🤩
تا بعد... و سپاس از همراهی و همدلی در این ایام و لیالی...
🌸💙💐
بعد نوشت: گویا از ساعت یک بامداد یکشنبه پانزدهم تیر دوباره اینترنت دچار اختلال شده... نمودار جهانی نتبلاکس هم همینو میگه... با اون روشهایی که گفتم میتونید وصل شید... من کانکتم... ارادت 🌸
ساعت بیست و یک و سی، روز ششم استراحت، شنبه چهاردهم تیر
ملاقات با سِودا :
سلام
صبح خانم همسایه تماس گرفت که اگه هستی میخوام نذری بیارم یه کاری هم دارم... گفتم هستم... اومد و بعد از کمی صحبت و... گفت امروز خواهر و خواهرزادهم مهمونم هستن... اینقدر از خودت و اخلاقت و کتابخونهت و کارهات تا حالا تعریف کردم که دوست دارن باهات آشنا بشن... مخصوصاً خواهرزادهم سِودا که چهارده سالشه خیلی اهل شعر و کتاب و فیلمه چند تا شعر هم داره و ... علاقه شدیدی به صحبت با دیگران داره و دائم در حال جمعآوری اطلاعاته و از اینجور حرفها... گفتم بهترین زمان همین تعطیلاته وگرنه شاید شما وقت نداشته باشی و... گفتم راستش چند روزه کمی کسالت دارم و نتونستم خونه رو جمع و جور کنم و... تعارف کرد بیاد کمک که گفتم حالا بهتون خبر میدم... کمی تمیزکاری کردم و پیام دادم که بگید بیاد... خلاصه که اومد و کمی گپ زدیم از معنی اسمش شروع کردیم که مترادف شور و شوق و عشقه و دیدم خیلی بزرگتر از سنشه... البته متأسفانه... چون این آدمها خیلی اذیت میشن... بسیار مودب و موقر و خوش صحبت بود... از دنیای کتاب و شعر و سینما و موسیقی حرف زدیم و خیلی حظ بردم از انتخابهاش... چند تا از اشعارش رو خوند... برای این سن عالی بود... میگفت علاقه داره با بزرگترها مصاحبه کنه و یادداشتهایی از تاریخ شفاهی در صحبت با بزرگان داشت... کلی سئوال پرسید و منم که خوشم اومده بود با صبر و حوصله سعی کردم جواب ساده و دقیق بدم... برخی از سئوالات خیلی خاص و چالشی بود و قسمت جذابش همین بود... بعد بهش چند تا ربات هوش مصنوعی هم معرفی کردم تا سئوالاتشو ازشون بپرسه و خیلی خوشش اومد... حدود سه ساعت با سودا جان صحبت کردیم از هر دری سخنی و توصیه کردم حالا که علاقمنده... به مطالعات و آموختهها جهت بده و با برنامهریزی پیش بره... یک چشمهی عمیق باشه تا یک دریای وسیع اما با عمق کم... جالب اینکه نکاتی که براش جذاب بود یادداشت میکرد... سرشار از سئوال و کنجکاوی بود و چند بار که مامان و خالهش تماس گرفتن گفت ترجیح میدم اینجا باشم تا بیام با شما سریال ببینم! ... دختر قابل تحسینی بود... منم بعد از گپ و گفت در باب مسایل مختلف چند تا شعر از جمله آخرین شعری که برای یکنفر گفته بودم و هیچوقت فرصت نشد براش بخونم... خوندم... فهم ادبی خوبی داشت...
بعد مامانش اومد دنبالش و همون توصیه رو به مامانش هم داشتم... مامانش هم کلی ازش تعریف کرد که درسهاش عالیه خلاقیت داره و نویسندگی رو تمرین میکنه... از کتابهایی که خونده پرسیدم و جالب بود برای این سن... رفت سراغ کتابخونهم و فرصتی شد توصیههای مهمتری به مامانش داشته باشم که حتماً با مشاوره پیش بره چون بعضی از آثار پوچگرایانه ممکنه آثار سوئی در این سن داشته باشه... و موارد مشابه... اجازه خواست چند تا کتاب شعر و رمان امانت ببره که با کمال میل دادم بهش... خانم همسایه هم با یک پرس غذا اومد و بعد از دقایقی رفتن... ناهار امروزمون ناخواسته مهمون همسایه جان شدیم... برای من هم اتفاق جالبی بود بعد از شش روز خونهنشینی... یکی از جملات بزرگانهش رو بگم شاهدی بر ادعای بزرگتر بودن از سن تقویمیش : اعتماد بزرگترین اشتباه آدمه !!! یا اسطوخودوس اعظم! اینه که همیشه میگم این نسل بهراحتی فریب نخواهند خورد...
بگذریم...
الان هم پیامی فرستاد دقیقاً در زمان ثبت خاطرهی امروز در وبلاگ...
اینم از این... 🌸💙💐
تصویر:

ساعت ۱۹:۳۰ پنجمین روز استراحت، جمعه سیزدهم تیر:
سلام
امیدوارم هرچه زودتر به زندگی عادی برگردیم و خسارتهای مادی و معنوی اون دوازده روز نحس جبران بشه... دو قضاوت سطحی و عجولانه در کامنتهای خصوصی شده بودم که ترجیح میدم جواب کامل ندم چون هنوز زمان مناسبی برای ارائهی تحلیل جامع راجع به اتفاق حادث شده نیست و حتی نظامیترین آدم روی زمین هم ته دلش آرزوی صلح داره نه جنگ... و با این آرزوی اعلامی نظر جامع و کامل من در مورد این ماجرا قابل برداشت نیست که بعد فکر کنی میشه از همون یکی دو جمله قضاوت هم بکنی... شرایط که مهیا شد شاید در موردش نوشتم... و بعدی هم که اصلأ متوجه پست اخیر نشده بود که نه تنها غمی توش نیست... بل امید به زندگی و روحیهی مثبت بعد از حادثه رو نشون میده که از اونهم بگذریم.... خدا رو شکر مخاطبین همیشگی صفحه، آشنا هستند به نوع نگاه و ادبیات بنده و اگه کسی هم از این نوع نگاه خوشش نمیاد اجباری به اذیت شدنش نیست... خب تشریف نیارن روزی چندین بار!!! مگه خودآزاری دارن ... 😉
ما را نه غمِ دوزخ و نه حرصِ بهشت است...
بگذریم...
مامان مثل هرسال این موقع خوشمزهجاتِ نذری درست کردن و جای من خالی بوده... دوستان مشهدی اگه تمایل داشتن با نازنین هماهنگ کنن...
خیلی ارادت 🌸 💙 💐
تصویر:

ساعت بیست سومین روز استراحت، چهارشنبه یازدهم تیر:
درود بر دوستان دور یا نزدیک
ضمن سپاس از احوالپرسیها و محبت بیدریغ دوستان جان... و حضور برخی از دوستان غایب به یُمن این تصادف 😁 (بهجز خانوم بهار که معلوم نیست در حال خوردن بریونیه یا برگشته تهران) این سه روز خونهنشینی کلی کارهای خوب کردم... از کتاب و فیلمهای ناب تا اتمام یک بازی فکری و عشق و حال با فندق جون و ... 😊 آخر هفته هم که خودبهخود تعطیلم و شنبه و یکشنبه هم که تعطیل رسمی... در کل میشه یکهفته و همه چیز اوکی خواهد شد ایشالا...
فقط این وسط جلسهی ساختمون رو کم داشتیم که از صبح دغدغه داشتم کمی گریم کنم و طبیعیسازی و... که خدا رو شکر الان پیامک اومد که کنسل شده...
فردا هم پیک بفرستم خرید کنه آذوقهی چند روز تعطیلی مهیا شه برای ادامهی عشق و حال 😍 امروز قهوه تموم کرده بودم استخون درد شدم 😅
هرچی به نازنین میگم کارها رو بفرسته تلنبار نشه الان که کامل خونهم تقسیم میکنم در طول روز انجام بشه... قبول نمیکنه... دلش برای خطکش و جایگزینش که شما نمیدونید چیه تنگ شده گویا 😁
خب... بگذریم... من که راضیام... پس تا بعد 😉🌸💙💐
تصویر: هنر یلدایی عزیز... خیلی خوشمزه بود جاتون خالی 😅

.
ظهر دومین روز استراحت، سهشنبه دهم تیر:
« تلنگری از آن سوی حادثه، از آنسوی خواب غفلت »
درود
ساعت چهارده و چهل دقیقهی هشتم تیرماه، زندگی به طرز عجیبی برایم مکث کرد...
نه از روی لطف، نه از روی قهر... بلکه از سر دلسوزی.
نقطهای که میتوانست پایان همه چیز باشد اما نشد...
انگار خودش را به تکانی شدید رساند، به صدایی بلند، به لرزشی ناگهانی، تا مرا از خوابی که نامش را «عادت و روزمرگی» گذاشته بودم، بیدار کند.
تصادف؟ آری. تصادفی بود.
اما نه آنگونه که در گزارشهای بیمه مینویسند، نه آنطور که مردم فقط دنبال مقصر میگردند یا به بدشانسی و شانس نسبتش میدهند.
نه...
این تصادف، برخورد جسم با جسم نبود؛
برخورد "منِ امروز" با "منِ فراموششدهام" بود.
در آن چند لحظهی کوتاه، همه چیز آهسته شد...
جهان در گوشم زمزمه کرد:
«بایست! نگاه کن! نفس بکش! یادت هست که زندهای؟»
میگویند حادثه خبر نمیکند.
اما من فکر میکنم گاهی، هستی، عمداً، بیهشدار سر راهت سبز میشود،
نه برای پایان،
بلکه برای آغاز...
به قول حضرت مولانا:
"هر نفس نو میشود دنیا و ما
بیخبر از نو شدن اندر بقا"
همه چیز در ذهنم مرور شد:
خندههای مادرم که گاهی بیپاسخ میماند.
عشق و دوستیهایی که در سکوت پژمردند.
کارهایی که «وقتش که برسد یا همان از شنبهی مشهور» را هرگز ندیدند.
و خودم... که جایی پشت روزمرگی، شتاب، دغدغه، و تقویمهای شلوغ، جا مانده بودم.
برای چند ثانیه، انگار زمان ایستاد تا خودم را ببینم.
از بیرون، از بالا، از جایی که صدای قلبم واضحتر از همیشه میتپید.
پرسیدم:
واقعاً تا کی؟
تا کی قرار است «زندگی کنم» ولی نفهمم که زندهام؟
"ز بیداد زمانه شکایت نخواهم کرد
اگر آنچه گذشت، عبرت امروز باشد..."
شاید خدا خواست چیزی درونم بشکند...
شاید میخواست فراموش نکنم که
زندگی فقط دویدن نیست،
رسیدن نیست،
داشتن نیست.
زندگی یعنی در آغوش کشیدن لحظهای که هست،
حتی اگر پر از درد باشد.
زندگی یعنی دیدن، نه فقط نگاه کردن.
یعنی لمس کردن، نه فقط عبور.
"دم غنیمت شمر ای دوست که نیست
هر چه گویی ز عمر باقی هست"
بعد از تصادف، خیلیها پرسیدند:
«چی شد؟ آسیب دیدی؟»
گفتم:
بله...
یهچیز خیلی مهم آسیب دید،
اما نه استخوان، نه جسم...
«غفلتم» آسیب دید.
غرورم لرزید...
و خوب شد که شکست.
یاد حضرت خیام افتادم:
چون عمر به سر رسد چه شیرین و چه تلخ
پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ
حالا، بیآنکه چیزی در ظاهر تغییر محسوسی کرده باشد،
درونم دگرگون شده...
دیگر نمیخواهم فقط بگذرم، فقط کار کنم، فقط تحمل کنم...
میخواهم لحظهها را زندگی کنم.
حتی اگر کوتاه، حتی اگر دردناک، حتی اگر ساده.
سهراب جان سپهری زیبا گفت:
"زندگی رسم خوشایندیست
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازهی عشق..."
از این به بعد، هر طلوع خورشید برایم مقدس است.
هر لبخند، هر نگاه، هر فرصت...
دیگر هیچچیز را «بدیهی» نمیدانم.
بودن، خود معجزهایست که شاید فردا از آن محروم باشم...
مگر حضرت علی (ع) تلنگری نزده بودند که:
"هر لحظه که میگذرد، نفسیست که فرو میرود و باز نمیگردد."
این فقط یک تصادف نبود.
این، بعیدترین راهی بود که زندگی انتخاب کرد تا مرا به من بازگرداند.
و حالا که بازگشتهام، میخواهم جوری زندگی کنم
که اگر باز هم حادثهای آمد،
بگویم:
«من زنده بودم، نه فقط از نظر پزشکی، بلکه از جنس معنا...»
در بزم وصالش همه کس طالب دیدار
تا یار کهرا خواهد و میلش به که باشد ...
🌸💙💐
پ.ن: بهجز شما کسی از موضوع خبر نداره... حتی همکاران... لطفاً در نظر داشته باشید... مرخصی استحقاقی زدم نه استعلاجی...
تصویر: گزارش تصادف... فرد مقصر گویا بیتوجهی به مقررات و عجله و شتاب بیمورد داشته تحت تأثیر چند درصد از چیزی...

حتی اگر نباشی می آفرینمت