پراکنده‌گویی...

روی ماه خداوند را بوسیدم

تک‌گویی چهارشنبه‌‌ی سیدی ۳۱ تیر ساعت ۲۲:

سلام

بحمدالله والمنه امروز رسماً کارمون تموم شد... دومین پروژه‌ی حوزه‌ی هوش مصنوعی با کلی خاطره و فراز و نشیب و ماجرا... فعالیت‌های جنبی پروژه هم جالب توجه بود و خاص... از ارتباط با تیم پشتیبان کمپانی Open AI و بررسی فنی چت‌بات فوق حرفه‌ای Chatgpt قبل از انتشار نسخه‌ی جدید... تحلیل باگ‌ها... تا ارایه‌ی پیشنهاد و جبران خسارات یکی از همکاران، از محل پاداش کمپانی که قبلاً در موردش صحبت کردیم در همین وبلاگ... (طبیعی شدن گفتار چت جی‌پی‌تی به زبان فارسی رو در آپدیت جدید حتما دیدید و استفاده‌ی مسخره‌ی ایرانیان جان از این قابلیت... به‌جای هزاران استفاده‌ی مفید و...) و نیز ایده‌های جدیدی که در حین کار بهش رسیدیم برای ادامه... و ماجراها و داستان‌های جذابی از بچه‌هام که دیگه عضو خانواده‌م شدن...

بچه‌های امروز با روز اول، کلی فرق دارند و رشد و پختگی محسوسی داشتند که در فرصت مقتضی، چند تا از رویدادهای قابل انتشارشون رو ثبت می‌کنم در این دفتر خاطرات مجازی... از جمله یک ارتباط منجر به ازدواج که شیرین‌ترین داستان این چند سال شد...

یک ماه مرخصی تشویقی برای استراحت و تفریح با پاداش پایان کار تقدیم‌شون شد که با انرژی بالاتری برگردند برای شروعی دوباره...

شیفت شب منم دیگه تموم شد... هر برنامه‌ای دارید در همین امرتات(امرداد) بذارید که بهترین فرصته... خودم هم پیشنهاداتی دارم که بعد می‌گم تا تلافی تمام نبودن‌ها و جواب ندادن‌ها و... بشه... 😊 با احترام...

این موضوع، در روزهای مغموم جنگی و فشار اقتصادی و... تنگ‌درزی شد برای تنفس...

جا داره از وظیفه‌شناسی و اهتمام ویژه‌ی نازنینِ نازنین، که نقش بسیار موثری در پیش‌برد امور داشت و داره و خواهد داشت... و حتی اقدام فراتر از وظیفه و وجدان کاری و نظم و دیسیپلین فاخرش تشکر صمیمانه داشته باشم... باقی تقدیرها توکل بر خدا در دورهمی پایان کار انجام خواهد شد...

از شما همرهان صدیق هم کمال امتنان رو دارم...

ما بدان مقصدِ عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نَهَد لطفِ شما گامی چند...

اولین شب آرامش و خوابی آسوده هم پاداش من 😉

تا بعد...

شاد باشید و سلامت 🌸 💙 🪷

شنبه 27 تیر ساعت 9:30

درود بر دوستان دور یا نزدیک

اول دو تا اتفاق خوب رو ثبت کنم بعد چند تا عکس ببینیم به جبران بی‌عکسی پست‌های اخیر...

رویداد خوب اول، قبولی در آزمون رانندگی پایه یک بود... که هم فال بود و هم تماشا... اول آزمون کتبی و عملی فنی و مکانیک بود که نیاز به اطلاعات کامل در مورد قطعات خودرو و موارد مشابه داشت و بعد آزمون عملی با کامیون و اتوبوس... گواهی‌نامه‌ی پایه یک برای رانندگی وسایل سنگینه و خیلی به کار من نمیاد اما آخرین مرحله‌ی مهارت رانندگی هست و دوست داشتم که بگیرمش... آزمون شهری و خارج از شهر هم خیلی خاص بود و پر هیجان... با اتوبوس داخل شهر و بعد کامیون از روی تپه‌های پیچ در پیچ خارج از شهر با شیب متفاوت... بسیار سخت بود اما چون اراده کرده بودم که هرجور شده قبول شم... در تمام مراحل پذیرفته شدم و تا یک ماه دیگه می‌رسه به دستم 😁 راننده‌ی سنگین شدم آبجی‌ها و دااااش‌ها 😅 مرام‌تونو عشقه به مولا... چند تا حمیرا دانلود کنیم بزنیم سینه‌ی جاده‌ها... رستوران بین‌راهی بمونیم و چای پررنگ بدیم بالا... سلامتی شماها... آره و اینا... این لُنگ خیس من کوووو... جای‌گزین خط‌کش مشهورم بشه😜

اما دومی که از اولی بهتره... بعد از فراز و نشیب و تأخیر در پروژه و قطعی نت و ماجراهای مختلف... تا چند روز دیگه کار تمومه و تحویل‌ش می‌دیم و از اول مرداد یک نفس راحت می‌کشیم و حدود یک ماه، می‌خوام خودمو و بچه‌ها رو تعطیل کنم به سفر و استراحت و کارهای شخصی برسیم... به وقت‌ش از نازنینِ نازنین که خیلی بیش از وظایف‌ش کار کرد و اگه نبود خیلی خیالم راحت نبود با توجه به فاصله و... و باقی بچه‌هام تقدیر خواهم کرد... شاید مثل پایان پروژه‌ی قبلی یک دورهمی با اهدای هدایا داشته باشیم... حالا ببینم نظر بچه‌ها چیه... ☺️

این هم از دو اتفاق خوب در روزهای تلخ جنگی...

چند تا عکس ببینیم...

1. اخیرأ علاقمند شدم... به همت یکی از دوستان جان

2. بر فراز ابرها...

3. عصر تابستان است...

4. مازهای راز...

5. قاب جان‌فزا...

6. ای در دل من میل و تمنا همه تو... آینه...هنر دوست عزیزمون که ذکر خیرش بود... هم ساخت اثر هم خوشنویسی و رنگ و...

7. ورزش صبحگاهی...

8. راه‌باغ...

9. غروب آتشین...

10. ترکیب برنده 😁 تقدیم به گیاه‌خواران وبلاگ 😉

تا بعد... 🌸💙🪷

پنج‌شنبه ۲۵ تیر، ساعت ۱۲:۳۰ :

درود بر دوستان دور یا نزدیک

زن بودن در ایران خیلی سخته...

امروز که تعطیل بودم برنامه‌ریزی کردم که زیارت اهل قبور برم و کارواش و بعد هم دیدار با فندق عزیزم و نظافت استخر و شنا و استراحت در باغچه...

مورد اول انجام شد و دیدم یک کارواش سر راهه و با کارواش همیشگی فاصله دارم... رفتم همون‌جا... با این‌که یک ماشین جلوتر بود به من گفت برو روو چاله سرویس و شروع کرد به شستن ماشین من... گفتم نوبت ایشون نیست... گفت که نه شما رو اول انجام می‌دم... خلاصه که رفتم اتاق پذیرش که دیدم یک خانم برافروخته نشسته و غرولند می‌کنه... به من گفت همیشه اینجا میآید؟ گفتم نه... گفت منو از صبح معطل کردن و چون بحث کردم لج کردن و هرکس میاد جلوتر از من راه می‌ندازن و... گفتم من در جریان نبودم حتی پرسیدم نوبت ایشون نیست که گفتن نه... ماجرا رو تعریف کرد که از خلال گفته‌هاش متوجه شدم متأسفانه کارواشی‌ها دارن شیطنت می‌کنن و مقصرند... رفتم اتاق مدیریت کارواش و گفتم شما در جریان مشکل این خانم هستید؟ که گفت آره خودش مقصره و تا شب هم بشینه کارشو انجام نمی‌دم... گفتم ایشون جریان رو به من گفتن امکان داره شما هم بگید که یک‌طرفه قضاوت نکنم... گفت شما از ارگان خاصی هستید... گفتم نه یک شهروند معمولی... شما جای برادرِ من، ایشون هم جای خواهرِ من... فکر کرد الکی می‌گم و شاید از جایی هستم که دخالت کردم... که البته این ذهنیت بد هم نشد... 😊 ماجرا رو گفت و گفتم این رفتار شایسته‌ی شما نیست و با مشتری‌مداری تناقض داره... مردم همه مشکل دارند و شاید اعصاب‌ها خیلی میزون نباشه... شما باید به‌عنوان کاسب سعه‌ی صدر بیشتری داشته باشید... چند تا ماجرا از مدیریت کسب و کار و جلب و افزایش مشتری هم گفتم... حتی چند تا پیشنهاد و ایده‌ی ناب که از قبل در مورد بهبود فعالیت کارواش و متفاوت بودنش داشتم ارائه دادم... و بعد از کمی گپ و گفت برگشتم به موضوع اصلی و تأکید کردم که با در نظر گرفتن جمیع جوانب و شواهد و قرائن الان حق با ایشونه و وظیفه‌ی شماست که منصفانه برخورد کنید... اگر نبود هم برای رفع و رجوع شما باید پیش‌قدم می‌شدید... لطفاً به بچه‌ها بگید ماشین منو نیمه کاره رها کنند و اول کار ایشونو راه بندازند... یک نگاهی کرد و حس شیشمم گفت که هم‌چنان فکر می‌کنه من قادر به تعطیل کردن کسب و کارش هستم... البته که در این خصوص آدم پی‌گیری هستم و یک داروخانه رو تا مرز جریمه‌ی سنگین و تعطیلی موقت بردم در ایام کرونا... (رفقای اینستاگرام خاطر مبارک‌شون هست)... که اگه فرصت شد بعد ماجراشو اینجا هم می‌گم... آره... گفت آخه بد حرف زده با ما... گفتم شما هم برخورد مناسبی نداشتید لطفا سریع‌تر بگید کار من متوقف بشه... خودش رفت توی گاراژ و تا اون موقع چند تا ماشین دیگه هم اومده بودن... همه رو جابه‌جا کردن و اول کار خانم رو انجام دادن... خانمه هم اومد و گفت قبل از شما چند نفر اومدن و گفتم و دیدن شرایطم رو و بی‌تفاوت رفتن... ممنون که حساسیت نشون دادید... مملکت ما فلان و فلان و مردم فلان و بیسارن و... از این حرفا... پرسید چطور کوتاه اومد... گفتم هیچ، با یک گفت‌وگوی ساده... گفت فکر نکنم... آدم لجبازیه خیلی هم بددهنه...گفتم وقتی مشکل در این حد حاد شد خودتون درگیر نشید یا تماس با نزدیکان بگیرید و یا با ۱۱۰ ... گفت می‌شه شماره شما رو داشته باشم... گفتم نه دیگه من از این دو دسته که گفتم نیستم..‌. شما اعتماد کردید و موضوع رو گفتید منم تلاش کردم حل بشه... گفت قبل از این‌جا صافکار و نقاش هم اذیتم کردند و حتی پول بیش‌تری گرفتند... داشت آدرس می‌داد که گفتم سرکار خانم اون رو دیگه لطفاً یا به اصناف اطلاع بدید و یا به تعزیرات، رسیدگی می‌کنند... کاری از دست من برنمیاد... رفت بیرون و با دو تا رانی برگشت و کمی صحبت کرد و...

خلاصه که کار ایشون انجام شد... کار من هم قبل از بقیه انجام دادن و اومدم دنبال باقی امور...

داشتم فکر می‌کردم که تصادفآ رفتم این کارواش و شاید اگه واسطه نمی‌شدم اتفاقاتی هم می‌افتاد... هر ماجرایی که پیش میاد حکمتی داره... داستان‌های مولانا سرشار از این مضامینه... حتی ممکنه ظاهر تلخ و باطن شیرین داشته باشند... اما این واقعیت تلخ همیشه وجود داره که زن بودن در کشور ما خیلی سخته... بماند که زن‌های قدرتمندی هم هستند که اجازه‌ی چنین برخوردهایی رو نمی‌دن اما تعدادشون زیاد نیست... جامعه‌ی مردسالار و دیدگاه‌های جنسیتی مسیر احقاق حقوق زنان رو با موانعی مواجه کرده...

بگذریم... تا اتهامات فمنیستی نخوردیم...

عصر گفتم چند نفر بیان کمک برای نظافت استخر... خیلی سخته اما بعدش فراغته و ریلکسی...

این خاطره ثبت شد به رسم یادگار از روزهای جنگی...

در پست بعد بی‌عکسی‌های اخیر رو جبران می‌کنم...

تا بعد 🌸 💙 🪷

ماجراهای آقای آبی

سه‌شنبه 23 تیر ساعت 8 صبح:

درود بر دوستان دور یا نزدیک

متأسفانه جنگ وارد فاز جدیدی شده و بسیاری از استان‌ها در معرض حمله‌ی دشمن قرار گرفتند... از امروز هم دوباره محاصره دریایی شروع شده و مبادله کالا و انرژی با مشکل مواجه خواهد شد... تورم نقطه به نقطه خرداد ماه که منتشر شد؛ نشون داد بسیاری از استان‌ها دچار تورم سه رقمی شدند از جمله خراسان شمالی... و این یعنی شهروندان جان مجبورند برخی اقلام رو از سبد خانوار خارج کنند... متأسفانه روز به روز هم اوضاع بدتر می‌شه و دولت در کنترل و مهار اون ناتوانه... از اول هفته هم علی‌رغم وعده‌ی رئیس جمهور، وزیر نیرو و سخنگوی کمیسیون انرژی مجلس، مبنی بر عدم قطعی برق در تابستان... بدون ارائه‌ی زمان‌بندی، قطعی‌‌ها شروع شده... در گرمای طاقت‌فرسای امسال این معضل هم بر مشکلات مردم اضافه کرده... ضمن این‌که این موضوع بر آنتن‌دهی موبایل هم تأثیر می‌ذاره(بعد از گرون کردن تعرفه خدمات همراه، اپراتورها وعده‌ی نصب باتری پشتیبان BTSهای موبایل رو دادند... که گویا مثل تمام وعده‌ها عملی نشده!)

طرف اومده در سیمای ملی می‌گه برای گذران حداقلی زندگی یک خانوار چهار نفره، باید 163 میلیون درآمد ماهانه داشته باشن... خیلی بی‌راه هم نمی‌گه... به اطراف خودمون نگاه کنیم... کسی که اجاره خونه بده و مثلا دو تا بچه داشته باشه چطور باید به آخر ماه برسه... به نیمه‌ی دوم ماه که می‌رسیم حداقل حدود ده نفر از همکاران درخواست قرض و... دارند... برخی هم شاید رودربایستی دارند و به نزدیکان مراجعه می‌کنند... می‌دونم به نقطه‌ی نامطلوبی رسیدند که با شرمندگی پیام یا تماس داشتند... و من با این‌که همیشه حداکثر کاری که از دستم بیاد رو انجام می‌دم اما دچار شرم نیابتی می‌شم به‌جای مسئولین...

اظهارنظر برخی مسئولین از جمله سخنگوی دولت و حتی خود پزشکیان هم نمک بر زخم مردمه تا تزریق امید و ... امیدوارم تدبیر و عقلانیت به نظام تصمیم‌سازی و تصمیم‌گیری کشور برگرده... مردم ما شایسته‌ی این شرایط نیستند... مردم مبعوث شده‌ای که هرجا لازم بوده از مال و جان‌شون هم گذشتند...

قصد گذاشتن چند تا عکس و گفتگوی دیگری رو داشتم اما ماجراهایی رو دیدم در بین همکاران که ناخودآگاه، این چند سطر خودش اومد... با این‌که تصاویر رو آپلود هم کرده بودم ... فعلا از عکس و مکث بگذریم...

ارادت 🌸💙🪷 (بدون کامنت)

عصر جمعه با شما، نوزدهم تیر، ساعت 16:45

درود بر دوستان دور یا نزدیک

خوبید؟ امیدوارم که باشید...

تا حالا شده کلیدتون توی قفل بشکنه 😊 پنج‌شنبه رفتم پشت‌بوم که حفاظ کولرو نصب کنم... بعدش هم قرار بود برم جایی... اومدم پایین... خواستم درو باز کنم که... تِق... کلید توی قفل شکست... و چنان شکست که حتی ذره‌ای بیرون نموند تا بشه کشیدش... ای داد! حالا چه‌کار کنم... با این لباس و این شرایط و... هیچ ابزار کارایی هم دم دست نبود امتحان کنم... در هم ضدسرقته مثلاً، حفاظ داره کمی کار سخت‌تر شد... شانس آوردم موبایل همراهم بود... زنگ زدم همسایه جان، گفتم اگه جعبه ابزار داری یا چند تا وسیله‌ی نوک‌تیز بذار توی آسانسور اما خودت نیا... چنین اتفاقی افتاده... گفت میام کمک، گفتم نوچ... بذار آسانسور و تمام... خلاصه هرچه‌قدر ور رفتم نشد که نشد... کیپ شده بود... از معایب تنهایی این چیزها هم هستا... اگه کسی بود و درو باز می‌کرد می‌شد قفلو کامل باز کرد و بعد تکه‌ی کلید راحت خارج می‌شد ... زنگ زدم به بنده خدایی که کارهای کلید و ریموت و ... رو بهش می‌دم گفت خارج از شهرم اما از همکاران پرس‌وجو کنم یکیو می‌فرستم... بعد از چند دقیقه تماس گرفت که با یکی هماهنگ کردم این هم شماره‌ش... زنگ زدم گفت آره فلانی گفته من الان سر کارم اما خلاصه می‌کنم و زودتر میام... گفتم بیا که من با وضعیتِ خونه، بیرون خونه‌م 😄 یک‌ساعت طول کشید تا بیاد... در این فاصله همسایه جان هرچی تعارف کرد و گفت من می‌رم بیرون تو بیا اینجا تا طرف بیاد... گفتم نه.... کلی تنقلات و شربت و پنکه شارژی و ... فرستاد بالا بنده خدا... تا استاد اومد با کیت اکسترکتور مخصوص، در چند ثانیه مشکل رو حل کرد... گفتم لابد حکمتی بوده که نرم... و نرفتم... لباس مناسب پوشیدم و توی ظرف تنقلات همسایه جان کمی شکلات هلندی گذاشتم و ضمن تشکر، وسایل و تجهیزات و... رو تحویل‌ش دادم و اومدم خونه فیلم دیدم و بعد از ناهار هم تختتتت خوابیدم 😅

بیدار شدم هم فقط رفتم زیارت اهل قبور و برگشتم... جمعه هم کارهای عقب مونده رو انجام دادم و یکی از کتاب‌های تازه خریداری شده رو شروع کردم...

این هم از تعطیلات آخر هفته‌ی من...

شما تعطیلات خود را چگونه گذراندید؟

عکس حکمت خدا :

تا بعد... شاد باشید و سلامت 🌸 💙 🪷

.

تیرنامه

تنش‌ها در بامداد پنج‌شنبه هجدهم تیر شدیدتر شده و بخش‌هایی از کشور درگیر حملات شدند... متأسفانه...

سه‌شنبه شانزدهم تیر ساعت 11

سلام

اول بگم که شکر خداوند مهربان مشکل دوست‌مون حل شد... با ترسیم نقشه‌ی کامل و اطلاعات جانبی رفته بودم مذاکره... البته اون شب رو کنسل کرد و دیشب رفتیم...

آماده‌باش داده بودم به یک دوست کافه‌دار قدیمی و یک املاکی که در صورت لزوم همراه بشن که در ادامه شدن... خلاصه‌شو اگه بگم... تمام زحمات یدی و مالی دوست جان و دوستان کمک‌رسان تشریح شد، تبیین جغرافیای خونه و تمام کافه‌های فعال و پرطرفدار در شعاع دو کیلومتری اطراف که با امتیازات مردمی استخراج کرده بودم و تاثیر بر کافه‌های نوبنیاد، تبسیط شرایط کافه‌‌داری که بعد از چند سال ورشکستگی‌شو اعلام کرد و با تمام تجهیزات داد و رفت... کافه‌ای که همه‌مون این‌قدر براش تبلیغ کرده بودیم که گاهی دوستانم فکر می‌کردند من شریکم در اون‌جا... حتی دوستی از شهر دیگه اومده بود بعد پیام داده بود که چرا کافه نیستی؟! تازه کافه‌ای بود که انواع برنامه‌ها از نمایشنامه‌خوانی و رونمایی کتاب و پخش فوتبال و... رو انجام می‌داد و کلی طرفدار داشت بین هنرمندان و عامه‌ی مردم... اما سرنوشت تلخی داشت... دوستم تمام اتفاقات رو برای ایشون شرح داد... کلی هم گپ و گفت‌مون طول کشید از محذورات اخلاقی ایجاد کردن تا دورنمای سختی‌ها و مشکلات و چالش‌ها... خیلی حرف زدیم... خعیلییی... النهایه بعد از کلی رایزنی و... دو سال دیگه به‌جز این یک‌سال، خونه رو گرفتیم 🤩 اون هم با قرارداد محکم و ثبت در سامانه املاک توسط دوست دوم که هماهنگ کرده بودم... همون‌جا به‌صورت دستی نوشت تا اولین روز بعد از تعطیلی ثبت کنه... یک پلن بی هم داشتم که خیلی خوشایند نبود و خدا رو شکر به اون‌جا نرسید 😊

پیام خوشحالی دوست جان رو می‌ذارم برای ثبت در خاطرات مجازی...

بگذریم...

روی ماه خداوند را ببوسیم محکممم و چند تا عکس ببینیم:

1. هوا هوای ...

2. هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد...

3. دور خواهم شد از این خاک غریب...

4. سپید و سیاه ...

5. زحمت یکی از مراجعین...

6. برای ثبت در خاطرات ...

....

خب این هم از این...

تا بعد... شاد باشید و سلامت 🌸 💙 🪷

شنبه سیزدهم تیر ساعت ۱۰:۳۰

درود بر دوستان دور یا نزدیک

انصاف واژه‌ی غریبی‌ست در روزگار اکنون...

یک دوست هنرمندی که از فروش آثارش روزگار می‌گذرونه و بنا به دلایلی تنهاست؛ چون نمی‌تونست خونه و کارگاه مجزا اجاره کنه، یک واحد متروکه‌ی ویلایی پیدا کرد و قول و قرار گذاشت که به‌جای رهن و اجاره، اون‌جا رو به مرور بازسازی کنه و هم کارگاه بشه هم محل زندگی... با من مشورت کرد، گفتم که حتماً در قرارداد به‌صورت واضح و شفاف موضوع رو بنویس و این‌طور نباشه که بعد از یک‌سال هزینه و... بگه حالا تمدید نمی‌کنم و... گفت از اقوام دور مادری هستن و صحبت کردیم و اوکیه همه چیز...

متروکه‌ای مخروبه تحویل گرفت و اول با کمک چند تا دوست یکی دو تا اتاق رو برای خواب و کار بازسازی کرد و بخشی از درآمد فروش محصولات رو برای بازسازی کامل بنا گذاشت... با تعدادی از دوستان تصمیم گرفتیم بخشی از آثارش رو بخریم به‌عنوان هدیه به دیگران و... خلاصه بعد از چند ماه خونه‌ی مخروبه‌ی متروکه تبدیل شد به یک بنای زیبای نوستالژیک و دیدنی... تلاش‌ش ستودنی بود از نظر من... فروش‌ش هم با کمک دوستان بالا رفت و تازه داشت نفسی می‌کشید از فشار کار و... که فیلم‌های مربوط به خونه رو صاحب‌خونه می‌بینه در اینستاگرام و با ترغیب دیگران تصمیم به راه‌اندازی کافه سنتی در اون بنا می‌گیره... و در کمال پررویی و بی‌انصافی گفته حساب کتاب کنیم مخارج و... رو و تخلیه کن... حالا به حرف من رسیده که کاش قرارداد محکمی منعقد می‌شد... تماس گرفت و موضوع رو گفت و واقعاً ناراحت شدم... برای فردا قراری با صاحب‌خونه گذاشتم کمی مذاکره کنیم تا شاید تلنگری بخوره... امیدوارم بتونم... تلاشم رو می‌کنم چون شاهد سختی‌های بازسازی و... بودم و اگه خود طرف می‌خواست بازسازی کنه به این شکل و شمایل و در سبک هنری نمی‌تونست انجام بده...

بعضی‌ها هیچ بویی از انصاف نبردند و قول و قرار و تعهد براشون اهمیتی نداره... در هر زمینه‌ای... حتی در روابط انسانی و...

اوفوا بالعهد ان‌العهد کان مسئولا

چند تا عکس ببینیم فعلا:

1. آسمان را ناگهان آبی است...

2. بچه‌های جدیدم که قراره تیم بشن و یک کارهایی بکنن کارستان 😊

3. ماه بالای سر تنهایی است... فتو موبایل...

۴. زلال اندیشه در پلکانی جاری...

۵. دریا شود آن رود که پیوسته روان است...

۶. چایت را بنوش و نگران فردا نباش...

تا بعد...

شاد باشید و سلامت 🌸 😊 🪷

تابستون داغ...

سه‌شنبه نهم تیر، ساعت 14

درود

همیشه و در هرجا تریبونی داشتم از اهمیت امنیت سایبری گفتم و این‌که ممکنه ضربات سخت‌تری در جنگ نرم‌افزاری از حملات سخت‌افزاری بخوریم... که نمونه‌ش حمله‌ی هکری چند سال پیش به پمپ‌بنزین‌ها بود که هنوز هم به‌صورت کامل رفع نشده... هک دوربین‌های شهری، سرور بانک‌های مختلف، ویروس استاکس نت و آسیب به تجهیزات هسته‌ای و و و ... از نمونه‌های دیگر این اتفاق هستند... متأسفانه کشور ما در این زمینه ضعف‌های بزرگی داره که قابل رفعه اما هربار گفتیم و نشنیدن... در سال‌های اخیر هم از استفاده هوش مصنوعی در حوزه‌های مختلف از جمله در دفاع و جنگ گفتیم و باز هم جدی گرفته نشد... اگه بگم چقدر در جنگ اخیر دشمن از هوش مصنوعی استفاده کرده شاید براتون قابل باور نباشه...

بگذریم... آخرین عکس‌های سفر رو هم در همین پست ببینیم و بعد بریم پست جدید...

تصاویر:

1. پس از باران...

2. شکار صاعقه...

3. زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست...

4. مه ما را عاشق خود کرده بود !

5. جنگل ما را لایق خود کرده بود...

6. این اسکرین‌شات هم فقط برای این‌که گله نکنید از عدم پاسخ تماس و پیام‌ها... بیش از پانصد پیام نخوانده چه پیامک و چه اپلیکیشن‌ها... حتی با میوت کردن گروه‌ها و کانال‌ها...(یعنی فقط از طرف اشخاص)

سپاس و ارادت...

شاد باشید و سلامت 🌸 💙 🪷

شنبه، ششم تیر، ساعت ۱۱ :

درود بر دوستان دور یا نزدیک

رفرش شدم اساسی... چه آب و هوایی... چه مناظری... و البته چه قیمت‌های نجومی و گزافی...

مخصوصاً دیشب خیلی خاص بود... در یه روستای گردش‌گری اتراق کردم و روی ایوون زیر پشه‌بند سفر کردم به کودکی... تجربه‌ی یک خواب آروم و راحت و بی‌دغدغه... با طلوع خورشید بیدار شدم و ناب‌ترین اکسیژن عمرم رو تنفس کردم...

چه‌قدر هم پیاده‌روی کردم...

شب گذشته، احتمالاً براثر مناسکی که نرگسی مهربون خودمون گفت انجام داده، یه خواب عجیب دیدم که در طول عمرم ندیده بودم... 😉 حداقل یادم نیست چنین خوابی رو خودم تابه‌حال دیده باشم... دیگران در موردم دیده بودن اما خودم نه... آقا یهو از عروسی سر درآوردیم... اونم عروسی خودم 😅 کلی آدم هم اومده بودند... جمعیت بسیار زیادی... البته خوبه که در عالم واقع چنین اتفاقی نمی‌افته چون این‌قدر دوست و آشنا دارم که انتظار دارن و در همین حد در خواب، مهمون باید دعوت کنم... عروس خانوم هم دیگه نپرسید کی بود... البته شما نمی‌شناسید اما... خواب بود دیگه... در ناخودآگاه ببین چه اتفاقی افتاده که منجر به این خواب شده... اون هم در آروم‌ترین خواب عمرم... خلاصه که بعد از بیداری خودم خنده‌م گرفته بود... 😁 با مادر عروس خانم هم کمی گپ زدیم و گفتن وقت دکتر دارن که گفتم خودم می‌برم‌تون😀 (ای ز.ذ حتی م.ز.ذ) 😜 گفتن که برادرشون یا پسرشون یادم نیست یه پرونده حقوقی داره که اونم گفتم نگران نباشید خودم براش لایحه می‌نویسم 🤭 خلاصه عجیباً غریبا...

بعضی از شماها هم بودید...

بگذریم دیگه شادی بسه...

چند تا عکس ببینیم از آفرینش زیبایی خدایی که روی ماه‌شو باید بوسید... محکم و جانانه ...

1. و مه سرعت‌گیر دیدن شده بود... اما خودش زیبایی را جبران کرده بود...

2. جنگل و شهر و دریا در یک قاب...

3. جای خالی دوست ...

4. پیاده‌روی جانانه...

5. گوشه‌ی دنج شاعرانه...

6. غروب دل‌انگیز جاده...

7. چشم‌انداز آفرینش...

8. شب، دریا به زبان دیگری سخن می‌گوید...

9. شب‌بیداری ناب...

10. طلوع روزی زیبا...

11. آسمانش را گرفته تنگ در آغوش...

12. پژواک...

13. مسیر دیگری برای پیاده‌روی شاعرانه...

14. طلوع در ایوان خاطرات... خواب عروسی😅

عکس گذاشتن این‌جا خیلی سخته... اگه کم تعریف و تمجید کنید دیگه عکس نمی‌ذارم 😁😉

تا بعد 🌸 💙 🪷

پنج‌شنبه چهارم تیر، ساعت 14

درود بر دوستان دور یا نزدیک

اگرچه تابستون داغ، با گرمای شدیدی شروع شد... اما یکی دو روزه که بارون ملایمی هوا رو تمیز و ناب کرده... و شب‌ها تبدیل به رعدوبرق و تگرگ می‌شه...

هفته‌ی گذشته تا نزدیکی‌های دریا جان اومدم اما چون جای دنج و خوبی بود... جلوتر نیومدم و همون‌جا موندم... اما این هفته که چند روز تعطیل بود و یکی دو روز هم خودم بهش اضافه کردم... اومدم زیارت دریا... و چه دریایی میان ماست... خوشا دیدار ما در خواب...

در پست قبل که میترای عزیز از حال خوشم و دوستان فراوان و کار خوب و کتاب و فیلم و این چیزها گفته بود... اشارتی کردم به این‌که در این روزها و شب‌ها من به‌شدت احساس تنهایی می‌کنم... شاید با دیدن برشی از زندگی‌م براتون قابل درک نباشه... اما من خیلی تنهام... خعیلییی... امیدوارم به دوستان به غایت جان برنخوره که حضورشون غنیمته و خیلی محبت دارند... اما حس من در این دوران اینه...

هرساله تابستون برق و آب رو قطع می‌کردند؛ امسال پیشرفت محسوسی داشتند و بانک‌ها رو هم قطع کردند... حتی ممکنه به دوران مبادله‌ی کالا به کالا برسیم و مثلاً چند کیلو شکر بدی چند لیتر بنزین بزنی و...

بگذریم...

چند تا عکس ببینیم:

1. روز اول رو این‌جا گذروندم...

2. بین راه این خانم محترم و کاری رو دیدم که سر تنور مشغول پخت نون و فتیر و ... بود... خدا قوتی گفتم و برای چند روز ازش خرید کردم...

3. ویو رِ رِه 😅 اونم بعد از خواب شیرین...

4. خوش در چمن...

5. دو روز بعد این‌جا اومدم...

6. غروب بود و هوای دلم که ساده شکست...

7. اکسیژن ناب ...

8. این کوچولو هم برای کار همراهه همیشه... خیلی کوچیکه و جمع و جور و کار راه‌انداز...

9. شب این‌جا مراسم هست...

10. اتراق روز بعد...

تا بعد...

شاد باشید و سلامت 🌸 💙 🪷