سه‌شنبه نهم تیر، ساعت 14

درود

همیشه و در هرجا تریبونی داشتم از اهمیت امنیت سایبری گفتم و این‌که ممکنه ضربات سخت‌تری در جنگ نرم‌افزاری از حملات سخت‌افزاری بخوریم... که نمونه‌ش حمله‌ی هکری چند سال پیش به پمپ‌بنزین‌ها بود که هنوز هم به‌صورت کامل رفع نشده... هک دوربین‌های شهری، سرور بانک‌های مختلف، ویروس استاکس نت و آسیب به تجهیزات هسته‌ای و و و ... از نمونه‌های دیگر این اتفاق هستند... متأسفانه کشور ما در این زمینه ضعف‌های بزرگی داره که قابل رفعه اما هربار گفتیم و نشنیدن... در سال‌های اخیر هم از استفاده هوش مصنوعی در حوزه‌های مختلف از جمله در دفاع و جنگ گفتیم و باز هم جدی گرفته نشد... اگه بگم چقدر در جنگ اخیر دشمن از هوش مصنوعی استفاده کرده شاید براتون قابل باور نباشه...

بگذریم... آخرین عکس‌های سفر رو هم در همین پست ببینیم و بعد بریم پست جدید...

تصاویر:

1. پس از باران...

2. شکار صاعقه...

3. زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست...

4. مه ما را عاشق خود کرده بود !

5. جنگل ما را لایق خود کرده بود...

6. این اسکرین‌شات هم فقط برای این‌که گله نکنید از عدم پاسخ تماس و پیام‌ها... بیش از پانصد پیام نخوانده چه پیامک و چه اپلیکیشن‌ها... حتی با میوت کردن گروه‌ها و کانال‌ها...(یعنی فقط از طرف اشخاص)

سپاس و ارادت...

شاد باشید و سلامت 🌸 💙 🪷

شنبه، ششم تیر، ساعت ۱۱ :

درود بر دوستان دور یا نزدیک

رفرش شدم اساسی... چه آب و هوایی... چه مناظری... و البته چه قیمت‌های نجومی و گزافی...

مخصوصاً دیشب خیلی خاص بود... در یه روستای گردش‌گری اتراق کردم و روی ایوون زیر پشه‌بند سفر کردم به کودکی... تجربه‌ی یک خواب آروم و راحت و بی‌دغدغه... با طلوع خورشید بیدار شدم و ناب‌ترین اکسیژن عمرم رو تنفس کردم...

چه‌قدر هم پیاده‌روی کردم...

شب گذشته، احتمالاً براثر مناسکی که نرگسی مهربون خودمون گفت انجام داده، یه خواب عجیب دیدم که در طول عمرم ندیده بودم... 😉 حداقل یادم نیست چنین خوابی رو خودم تابه‌حال دیده باشم... دیگران در موردم دیده بودن اما خودم نه... آقا یهو از عروسی سر درآوردیم... اونم عروسی خودم 😅 کلی آدم هم اومده بودند... جمعیت بسیار زیادی... البته خوبه که در عالم واقع چنین اتفاقی نمی‌افته چون این‌قدر دوست و آشنا دارم که انتظار دارن و در همین حد در خواب، مهمون باید دعوت کنم... عروس خانوم هم دیگه نپرسید کی بود... البته شما نمی‌شناسید اما... خواب بود دیگه... در ناخودآگاه ببین چه اتفاقی افتاده که منجر به این خواب شده... اون هم در آروم‌ترین خواب عمرم... خلاصه که بعد از بیداری خودم خنده‌م گرفته بود... 😁 با مادر عروس خانم هم کمی گپ زدیم و گفتن وقت دکتر دارن که گفتم خودم می‌برم‌تون😀 (ای ز.ذ حتی م.ز.ذ) 😜 گفتن که برادرشون یا پسرشون یادم نیست یه پرونده حقوقی داره که اونم گفتم نگران نباشید خودم براش لایحه می‌نویسم 🤭 خلاصه عجیباً غریبا...

بعضی از شماها هم بودید...

بگذریم دیگه شادی بسه...

چند تا عکس ببینیم از آفرینش زیبایی خدایی که روی ماه‌شو باید بوسید... محکم و جانانه ...

1. و مه سرعت‌گیر دیدن شده بود... اما خودش زیبایی را جبران کرده بود...

2. جنگل و شهر و دریا در یک قاب...

3. جای خالی دوست ...

4. پیاده‌روی جانانه...

5. گوشه‌ی دنج شاعرانه...

6. غروب دل‌انگیز جاده...

7. چشم‌انداز آفرینش...

8. شب، دریا به زبان دیگری سخن می‌گوید...

9. شب‌بیداری ناب...

10. طلوع روزی زیبا...

11. آسمانش را گرفته تنگ در آغوش...

12. پژواک...

13. مسیر دیگری برای پیاده‌روی شاعرانه...

14. طلوع در ایوان خاطرات... خواب عروسی😅

عکس گذاشتن این‌جا خیلی سخته... اگه کم تعریف و تمجید کنید دیگه عکس نمی‌ذارم 😁😉

تا بعد 🌸 💙 🪷

پنج‌شنبه چهارم تیر، ساعت 14

درود بر دوستان دور یا نزدیک

اگرچه تابستون داغ، با گرمای شدیدی شروع شد... اما یکی دو روزه که بارون ملایمی هوا رو تمیز و ناب کرده... و شب‌ها تبدیل به رعدوبرق و تگرگ می‌شه...

هفته‌ی گذشته تا نزدیکی‌های دریا جان اومدم اما چون جای دنج و خوبی بود... جلوتر نیومدم و همون‌جا موندم... اما این هفته که چند روز تعطیل بود و یکی دو روز هم خودم بهش اضافه کردم... اومدم زیارت دریا... و چه دریایی میان ماست... خوشا دیدار ما در خواب...

در پست قبل که میترای عزیز از حال خوشم و دوستان فراوان و کار خوب و کتاب و فیلم و این چیزها گفته بود... اشارتی کردم به این‌که در این روزها و شب‌ها من به‌شدت احساس تنهایی می‌کنم... شاید با دیدن برشی از زندگی‌م براتون قابل درک نباشه... اما من خیلی تنهام... خعیلییی... امیدوارم به دوستان به غایت جان برنخوره که حضورشون غنیمته و خیلی محبت دارند... اما حس من در این دوران اینه...

هرساله تابستون برق و آب رو قطع می‌کردند؛ امسال پیشرفت محسوسی داشتند و بانک‌ها رو هم قطع کردند... حتی ممکنه به دوران مبادله‌ی کالا به کالا برسیم و مثلاً چند کیلو شکر بدی چند لیتر بنزین بزنی و...

بگذریم...

چند تا عکس ببینیم:

1. روز اول رو این‌جا گذروندم...

2. بین راه این خانم محترم و کاری رو دیدم که سر تنور مشغول پخت نون و فتیر و ... بود... خدا قوتی گفتم و برای چند روز ازش خرید کردم...

3. ویو رِ رِه 😅 اونم بعد از خواب شیرین...

4. خوش در چمن...

5. دو روز بعد این‌جا اومدم...

6. غروب بود و هوای دلم که ساده شکست...

7. اکسیژن ناب ...

8. این کوچولو هم برای کار همراهه همیشه... خیلی کوچیکه و جمع و جور و کار راه‌انداز...

9. شب این‌جا مراسم هست...

10. اتراق روز بعد...

تا بعد...

شاد باشید و سلامت 🌸 💙 🪷