سفرنامه 5

بعدتر نوشت: سلام مجدد... ببخشید کمی شلوغ بودم نشد که آپلود کنم... فردا ادامه می‌دیم... البته الان ساعت ۱:۳۰ بامداد جمعه‌ست و به‌قول آقا جواد خیابانی دیگه امروز نیست و وارد فردا شدیم😉 در هرحال جمعه ادامه می‌دیم... شب خوبی داشته باشید🌸

بعدنوشت: درود... بالاخره فرصت کردم ماجرای روز ششم سفر و راهی شدن از اصفهان جان به شهر راز، شیراز جان رو بنویسم اما هنوز انتخاب عکس از خیل عظیم تصاویر، ری‌سایز، آپلود و بعد جای‌گذاری در وبلاگ مونده... احتمالاً تا شب فرصت بشه انجام بدم... (امیدوارم) ارادت و سپاس از هم‌راهی و پی‌گیری و... 🌸💙🪷

انتشار در روز دوشنبه، سی شهریور، ساعت 21:50

روز پنجم سفر، چهارشنبه ۲۵ شهریور

درود بر دوستان دور یا نزدیک

صبح با خاموشی کولر و گرما روشن شدم... در واقع بیدار شدم 😊 برق رفته بود... علی‌رغم قول وزیر نیرو... البته اصفهان چون گرمه احتمالاً هنوز ادامه داره... چون خراسان قطعی‌ها تقریباً تموم شده... این چند روز هم حتما خونه نبودم و متوجه قطعی نشدم...

مامان زنگ زدن... حسابی سرما خورده بودن بنده خدا... گفتم به دکتر می‌گم دارو بنویسه؛ پیک می‌فرستم بیاره... کمی هم تمرکز مثبت روانه کردم به سمت‌شون... هماهنگی‌های لازم انجام شد و دکتر گفت اگه نمی‌تونن بیان من سر راه برگشت، برم معاینه کنم بهتره... مورد دیگه‌ای نباشه... خلاصه که دم‌ش گرم و سرش خوش باد، ظهر رفته بود و گفت آنفلوآنزاست و دارو و استراحت تجویز کرد... خواهرم برای رسیدگی بیش‌تر رفت پیش‌شون... الان که دارم می‌نویسم... شکر خدا خیلی بهتر شدن... 🙏

روز اول یادم رفت در مورد همسایه‌ی خونه‌ای که گرفتم بگم... صاحب‌خونه از روی عکس پروفایل و چندبار مکالمه، اعتماد کرده بود و گفت نیازی به حضور و دریافت کارت ملی نیست... چون دورم و اون ساعت سر کارم کلیدو می‌دم به کافه‌ی پایین خونه، ازشون بگیر... روز آخر هم بده به همونا... اسم‌ش مجتبی‌ست... گفتم خب کارت ملی هم می‌دم بهش خیال‌ت راحت باشه ‌... گفت نه لازم نیست... یعنی مثبت بودن در این حد که با دیدن عکس و مکالمه اعتماد کرد... ببین با کی دوستی؟! اگه ایمان نیاوردی دیگه وقت‌شه... 😁

صبح ساعت هفت پرواز بود و هشت و نیم رسیدم و مستقیم از فرودگاه رفتم خونه چمدون رو بذارم و استراحت کنم و به برنامه‌هام برسم... رفتم کافه... همسر آقا مجتبی بود و معرفی کردم و کلیدو گرفتم... گفت صبحونه، ناهار و شام اگه خواستی ما یک‌سره هستیم... در این چند روز متوجه شدم که صبح‌ها فروزان خانم تشریف دارن، عصرها آقا مجتبی و شب‌ها هر دو... چندباری هم ازشون غذا گرفتم و خوب بوده... خب برگردیم به امروز...

القصه... برای صبحونه رفتم پایین... قاعدتاً اون‌جا هم برق نبود... فروزان خانم زحمت کشید یک خوراک سوسیس تخم‌مرغ گذاشت... دست‌پخت‌ش به یلدا که نمی‌رسید اما خوب بود... گفت امروز کجاها می‌ری... گفتم با توجه به تعطیلی زودهنگام اماکن تاریخی، می‌خوام برم چهل‌ستون و موزه و بعدش کمی خرید و بعد هم یکی از دوستانو قراره ببینم... گفت اگه کمک خواستی جاهای دیدنی رو معرفی کنم... ضمن تشکر گفتم از قبل برنامه رو بستم... ( آشنایی‌م با بهاره در سفر به ترکیه همین‌جوری بود... که ناراحت شد البته 😊 ولی بعدش از دوستان خوبم شد...) ایشون ولی ناراحت نشد... گفت چه عالی با برنامه‌ریزی اومدی سفر... 😉 واقعاً ناراحتی هم نداره 😁 از روزهای قبل هم پرسید و گزارش کوتاهی دادم...

بگذریم...

رفتم بالا و دیگه برق هم اومده بود... کمی خنک شدم و رفتم چهل‌ستون... یک‌بار از جلوش رد شده بودم و تعطیل بود... همون روز که با حاج‌خانوم و خونواده‌شون (هم‌پرواز) از نقش جهان رفتیم چهارباغ... این‌بار هم دیدم داربست زدن و گفتن دو سه روزی کار داره اما بازدید می‌شه داشت... یک چیزی شبیه موبایل هم دادن که با اسکن کیوآرکد قسمت‌های مختلف، به‌صورت صوتی توضیح می‌داد در مورد اون بخش و تاریخچه‌ش و... البته اگه می‌خواستی با هزینه‌ی اضافی می‌دادن که من گرفتم تا اطلاعات بیش‌تری کسب کنم در بازدید... تا ظهر اون‌جا بودم و یه کوچولو رفتم روبه‌روی کاخ، موزه‌ی تاریخ طبیعی اصفهان و بعد رفتم برج کاوه یکی از دوستان رو دیدم ... کمی خرید هم کردم و بعد ناهار خوردیم و رفتیم سینما و فیلم اسکورت رو دیدیم... کمی پیاده‌روی بعدش و برای شام گفتم بریم پیش مجتبی و خانوم‌ش... جاتون خالی بعد از تناول شام این دو عزیز هم با نوشیدنی اومدن پیش ما و تا ساعتی گپ و گفت داشتیم و آخر شب ... نخود نخود هرکه رود خانه‌ی خود... 😊

با مامان تماس گرفتم و گفتم اگه لازمه من برگردم که قسم سفت و سخت دادن که نه طبق برنامه‌ت برگرد... بعد تماس‌های بی‌پاسخ امروز رو چک کردم و با یکی‌شون تماس گرفتم و بعدش رفتم برای خواب شب پنجم در اصفهان جان...

عکس ببینیم؟

ببینیم:

1. چهل‌ستون رو به تقلید از عمارت کلاه فرنگی ساختند... بیست ستون داره که وقتی تصویر در آب می‌افته می‌شه چهل‌ستون... و حالا بی‌ستون رفته به چهل‌ستون 😊

2. مربوط به دوران صفوی...

3. چهل‌ستون از جمله جاهایی که باید سربه‌هوا بود...

4. این‌‌همه نقش و نگار...

5. با این معماری ویژه...

6. رنگین کمان خلاقیت...

7. چشم‌نواز...

8. دل‌نواز...

9. قرآن به خط کوفی... منسوب به حضرت علی ع

10. موزه‌ی تاریخ طبیعی اصفهان...

11. از محله‌های خوب اصفهان... محل سکونت بنده...

12. برج کاوه... مرکز خرید هم داره...

13. یاد ایامی...

14. گروه تشریفات...

15. هنر نزد ایرانیان است و بس...

16. پیاده‌روی افراطی...

17. به هر سازی که زدی... آره...

18. پناه‌گاه...

فعلا خداحافظی... 🌸💙🪷

.

سفرنامه 4

بعدنوشت: سلام. ضمن سپاس از پی‌گیری و احوال‌پرسی و... ماجرای روز پنجم رو نوشتم اما هنوز انتخاب عکس و ری‌سایز و آپلود و جای‌گذاری مونده... احتمالا تا شب انجام بدم... ارادت 🌸

انتشار شنبه، ۲۸ شهریور ساعت ۱۵:۵۱

روز چهارم سفر، سه‌شنبه ۲۴ شهریور

سلامی دیگربار از قلب تاریخ و تمدن... اصفهان جان...

صبح رو با تماس از شهرداری اصفهان آغاز کردم... گفتن موضوع شکایت شما (تاکسی‌رانی) بررسی شده و حق با شما بوده... شماره کارت برای بازگشت وجه رو به فلان لینک که می‌فرستم، ارسال کنید... دوباره براش توضیح دادم که هدف من برخورد با یک معضل اجتماعی هست و این‌که اولین برخورد مسافر با یک اصفهانی معمولاً با همین راننده‌های شریف تاکسی فرودگاه و ترمینال و این‌هاست... گفت کاملآ قبول داریم و عذرخواهی می‌کنیم و... گفتم شما از طرف من مأمور، همون مبلغ که در حد یک پرس غذاست بده به یک پاک‌بان... گفت باید به شماره کارتی که به‌نام شماست واریز بشه؛ بعد اگه خواستید یک شماره می‌دم که این کارها رو برای پاک‌بان‌ها می‌کنه... گفتم باشه ولی می‌شه یک آمار بدید که منطقه‌ای که من هستم چند پاک‌بان تایم ناهار هستند... گفت من ندارم اما همون بنده خدا می‌تونه کمک کنه... آقا ما شماره کارت فرستادیم به لینک ارسالی... با اون بنده خدا هم تماس گرفتم... گفتم با فلانی صحبت کردم و شماره‌ی شما رو داده... ماجرا رو گفتم، گفت در اون منطقه پونزده نفر امروز شیفت صبح تا عصر هستند... گفتم ناهار همه‌شون با من... گفت باشه من شماره جایی‌که ازش غذا تهیه می‌کنم می‌دم شما انتخاب کنید و سفارش بدید من بچه‌ها رو می‌فرستم تحویل بگیرن اگه خواستید خودتون هم می‌تونید حضور داشته باشید در توزیع و... گفتم نه لطفاً خودتون همه‌ی اقدامات رو انجام بدید من مسافرم و تایم‌ زیادی ندارم... گفت من تماس می‌گیرم مبلغ هر نوع غذا رو می‌پرسم و بهتون می‌گم که دقیق باشه... خلاصه که هماهنگی‌ها انجام شد و اون عزیزی که مبلغ اضافه گرفته بود؛ ناخودآگاه شد علت یک کار خیر کوچولو برای پونزده انسان شریف و زحمت‌کش... چون عصر هم موضوع مرتبط پیش اومد همین‌جا بگم و پرونده رو ببندم... دوباره از همون شماره‌ی صبح تماس گرفتن... گفت که من به ریاست فلان قسمت شهرداری موضوع رو گفتم و از اون بنده خدا هم پی‌گیری کردم که انجام دادید یا همین‌جوری گفتید (با خنده) که گفتن چند برابر هم زحمت کشیدید... رئیس‌مون گفتن تماس بگیریم شخصا از شما تشکر کنند و... القصه... رئیس‌شون با یک لهجه‌ی بسیار غلیظ و شیرین اصفهانی صحبت کرد و منم دوباره همون موارد رو گفتم و مباحث دیگری هم به ذهنم رسید و پیشنهاد دادم و ... گفت این خاطره رو هرجا سخنرانی یا جلسه داشته باشم می‌گم... گفتم حالا این‌که کار بزرگی نبوده... گفت نه همشهری ما به شما بد کرده شما چندبرابرشو به همشهریان دیگه‌ش هدیه کردی اینو که به من گفتن گفتم با شما شخصاً باید صحبت کنم... گفتم حالا که یکی از مدیران اصفهان رو گیر آوردم این پیام منو به میراث فرهنگی برسونید که اماکن تاریخی یک شهر توریستی مثل اصفهان، نباید محدود به تایم اداری باشه... مخصوصاً تابستون که هوا گرمه... مسافران عصر می‌رن بازدید و متأسفانه همه جا تعطیله..‌. گفت حتما منتقل می‌کنم و... خلاصه گفت‌وگوی ما کمی طولانی شد...

برگردیم به صبح و بعد از تماس:

آره بعد از صبحونه در برنامه، بازدید از لوکیشن سریال محبوب دهه شصتی‌ها... یعنی قصه‌های مجید بود... یاد مرحوم کیومرث پوراحمد(کارگردان) و پروین‌دخت یزدانیان(بی‌بی) به‌خیر و آقا مهدی باقربیگی(مجید)، که بی‌ارتباط با شهرداری هم نبوده، سلامت باشه...

آقا رفتم به اون دوران دانش‌آموزی و محله‌های اصفهان... کوچه‌های مسقف و دوچرخه‌ی بیست و هشت مجید... رکاب زدن از دور نقش جهان تا محله‌ی قدیمی و خاطره‌انگیز استاد شریف معمار... قراول‌خانه و فاضل هندی و کهران... هندونه‌ خریدن‌ش از پشت مسجد ایزدخواستی‌ها و شیطنت‌ها در ارغوان... با اون موسیقی خاطره‌انگیز... و البته یاد استاد هوشنگ مرادی کرمانی که نویسنده‌ی اصلی اثر هستند هم گرامی... جاتون خالی سفر کردم به دهه‌ی شصت... خونه‌های اطراف که اون موقع یکی‌شونو می‌ساختند و مجید از اون‌جا می‌رفت بالای دیوار حالا ساخته شده بودند... خونه هم شده بود اقامت‌گاه بوم‌گردی... همون که قبل از سفر بهتون گفتم که خواستم بگیرم اما فضای‌های مشترک زیادی داشت و وسوسه شد کنسل کنه؛ اما از امتیاز منفی مسافران ترسید و قرار شد در حد یک استراحت عصرگاهی برام خالی کنه یکی دو اتاق کنار هم رو... ته بن‌بست خرداد بود... (بن‌بست خرداد😉)

داخل خونه هنوز صدای مجید می‌پیچید که از دالان ورودی داد می‌زد بی‌بی... بی‌بی... بی‌بی هم داشت در هاون سنگی می‌کوبید... مجید می‌پرید توی حوض وسط خونه و گرما رو از تن بیرون می‌کرد و بعد خانوم فضول همسایه میومد روی ایوون کناری می‌نشست و از اختر خانوم غیبت می‌کرد و بی‌بی هم از بالای عینک بدجوری بهش نگاه می‌کرد... تنها کاری که توی اتاق مجید انجام دادم این بود که برم یک قسمت از سریال رو ببینم که تداعی بیش‌تری بشه خاطرات اون روزهای خودم... شاید امروز بهترین روز سفرم بود... بعد از استراحت و سریال، پیاده زدم از همون کوچه‌های قدیمی تا نقش جهان رو رفتم و عکاسی کردم... در ادامه پیاده در مسیر زاینده‌رود رفتم و رفتم و رفتم...

آن‌قَدَر رفتم که حتی سایه‌ام از پا نشست

مانده برجا ردپایی تا نمی‌دانم کجا...

در تمام مسیر، در خاطراتم غرق بودم... چه ماجراها که یادم اومد... هعی روزگار!

واقعاً به اندازه‌ی یک ماه پیاده‌روی کردم در این سفر... چند بسته گز و پولکی سوغاتی گرفتم و برگشتم خونه...

اومدم چند تا عکس بفرستم برای مامان که دیدم مریم خانوم دختر حاج‌خانوم هم‌سفر، تعدادی عکس از دیروز فرستاده و گفته اگه شما هم عکسی دارید برام بفرستید... چون خسته بودم چند تا عکس بدون توجه به خوب بودن و... فرستادم... دوباره پیام داد که چند تا سئوال هم در مورد هوش مصنوعی دارم مامان هم می‌خواد با شما صحبت کنه که گفتم ایشالا یه وقت دیگه امروز خیلی خسته شدم...

«شب خوش./» رو بدون این‌که معنی نقطه اسلش ./ رو مثل شما بدونه، زدم و فقط خط دوم رو روشن گذاشتم برای مامان...

حالا شب شده بود و اصفهان می‌خواست بخوابه... منم خوابیدم...

عکس ببینیم :

1. خاطرات عمر رفته...

2. کلی زحمت کشیدم از خود سریال هم تصاویر رو گرفتم با عکس‌های امروز وفق بدید و خاطره‌بازی کنید...

3. و نیز...

4. هم‌سایه‌ی فضول که از اختر خانوم غیبت می‌کرد...

5. فرار از خانه...

6. تتمه‌ی کار...

7. کوچه‌ی قراول‌خانه...

8. مسجد ایزدخواستی‌ها...

9. کیف می‌کردم از پیاده‌روی در این محله‌های اصفهان...

10. ای جااااان...

11. چه آرزوها که نمرد...

12. چه خاطره‌ها که نماند...

13. چه سینه‌هایی که نسوخت...

14. کسی دیگه توو اون دیار...رخت عروسی ندوخت...

15. بازارچه‌ی سیدالعراقین(از فقهای برجسته‌ی اصفهان در قرن چهاردهم هجری) در مسیر پیاده‌روی از خونه‌ی مجید تا نقش جهان...

16. بعد از کلی پیاده‌روی آب خنکی نوشیدیم از زیر بازارچه...

17. زیر بازارچه...

18. عم‌قزی رو ببین کجا پارک کرده...

19. قدیما شمع نذری روشن می‌کردن ...

20. گلی مضموم و مکسور هم اوکیه...

21. پیاده آمده بودم... پیاده خواهم رفت...

22. اختصاصی برای یک دوست گرفتم 😉

23. روز و شب‌ش قشنگه...

24. عرض نکردیم...

25. شب‌گرد تنها... دور از تن‌ها...

شما از خوندن و دیدن‌شون خسته شدید... فکر کنید من‌که عملی این مراحل رو رفتم چه کاری کردم کارستان...

تا بعد ... 🌸💙🪷

.

سفرنامه ۳

انتشار: چهارشنبه ۲۵ شهریور ساعت ۱۳:۲۳

دوشنبه ۲۳ شهریور، روز سوم سفر

سلامی چندباره از نصف جهان

چطور می‌شه نصف جهان رو در چند روز پیمود؟! به‌نظرم با رفتن به نقش جهان نیمی از پیمایش رو انجام دادی... اما یک اتفاق جالب و در عین حال غیرمنتظره از نظر خودم افتاد... یه شماره‌ی اصفهان چندبار تماس گرفته بود و منم به عادت مألوف که شما بهتر می‌دونید جواب نداده بودم... بعد از چند ساعت که دوباره تماس گرفتن با خود اندیشیدم 😊 که شاید بهتره جواب بدم 🤔 من در اصفهان و شماره هم با کد اصفهان... تعجب کردم از شنیدن صدا... حاج‌خانوم هم‌سفری که درموردش پست قبلی نوشته بودم پشت خط بود... جل‌الخالق! من‌که شماره نداده بودم... خلاصه سلام و احوال‌پرسی کردیم و گفت که زنگ زده دفتر هواپیمایی و گفته یک شماره از ردیف فلان که با ما هم‌سفر بوده رو می‌خواد... اون‌ها هم گفتن ما اجازه‌ی چنین کاری رو نداریم... کلی اصرار کرده که من جای مادرتون هستم و کار واجب دارم و... اما ندادن... گفتن مسئولیت داره و ایشون می‌تونه پی‌گیری کنه و برای ما بد می‌شه و... به واسطه‌ی یک آشنایی که براشون بلیط گرفته دوباره تلاش کردند و طبق معمول بند پ و تبصره‌هاش یعنی پارتی و مخلفات‌ش باعث شده که شماره‌ی ثبت شده‌ی منو در دریافت بلیط بهشون بدن...

خب امرتون حاج‌خانوم؟! هیچی پسرم اگه هنوز اصفهانی یک شام یا ناهار مهمون ما باش به ما چیزی آموختی که بنده‌ی شما شدیم (منظورش کلام امام علی ع بود) و می‌خواستیم جبران کنیم و بیش‌تر آشنا شیم... به سبک خودشون جواب دادم که اگر هم چنین بوده؛ زکات علم بوده و نیازی به جبران نیست و از این حرفا... گفت من چندبار به‌خاطر شما به دیگران اصرار کردم کاری نکن به خودتم اصرار کنم بالاخره جاهای دیدنی که می‌ری بگو ما بیایم اون‌جا... کمی فکر کردم و گفتم خوب نیست دل‌شو بشکنم... گفتم برنامه‌ی عصر امروز من رفتن به نقش جهانه اگه تمایل داشتید اون‌جا ساعتی شما رو ببینم... خلاصه که وعده‌ای گذاشته شد و در حال عکاسی از قیصریه بودم که تماس گرفتن و گفتن ما ورودی از سمت چهل‌ستون هستیم... خلاصه که هماهنگ کردم و رفتم پیش‌شون... حاج‌آقا و حاج‌خانوم و دخترشون که گفته بودن اصفهانه... و همون روز پرواز هم دعوتم کردن خونش همراه‌شون بود... معرفی کردن: دخترمون مریم... یا خدا! این اسم چرا این‌قدر زیاده که هرجای شلوغی صدا کنی مریم حداقل چند نفر برمی‌گردن سمت صدا 😁 عرض سلامی و... و بعد کمی در فضای زیبای نقش جهان قدم زدیم... گفتن چند دقیقه بشینیم... از یک بسته دیدم گوش‌فیل و دوغ آوردن و چند تا لیوان و... عکس‌شو می‌ذارم اگه نخوردید... اصفهان خیلی زیاده... گفتن باید با هر تکه یک جرعه دوغ بخوری... فکر کن مزه‌ی شیرین گوش‌فیل و ترشی دوغ... جرعه‌ای خوردم گفتم چه کنتراست چشایی جذابی! خلاصه...

بعد از مدتی از راسته‌ی مسگرها که عبور می‌کردیم برای این‌که حرفی برای گفتن داشته باشیم گفتم این بازارها منو یاد یک حکایت از تذکره‌الاولیا عطار نی‌شابوری می‌ندازه که جالبه... اون‌که می‌گه در قدیم در کنار بازار مسگرها و بازار زرگرها و بازار آهنگرها... بازاری هم بوده به‌عنوان بازار برده‌فروش‌ها... و کل حکایت، که درباب بندگی و آزادگی و درسی که سلطان دنیا و دین، سیمرغ قاف یقین، ابراهیم ادهم ره، از یک برده‌ی رنجور که آناتی داشته می‌گیره در زمینه‌ی خواستن و تسلیم اراده‌ی الهی شدن و... در نهایت آزاد شدن برده و..‌. رو تعریف کردم... دوباره حاج‌آقا مأمور شد از طرف ایشون پیشونی منو ببوسه... هر سه خوش‌شون اومد از حکایت... و حاج‌خانوم گفت دیدی گفتم... که ارجاعی بوده به چیزی که در نبود من گفته احیانا... بعد از کمی گشت و گذار در اطراف عالی‌قاپو و شیخ لطف‌الله و قیصریه و از هر دری سخنی و... حتی نقش تورلیدر هم گرفته بودم مثلا در مورد معماری عالی‌قاپو گفتم ببینید از روبرو دو طبقه دیده می‌شه از کنار سه طبقه از پشت پنج طبقه ولی در اصل شیش طبقه‌ست... نظرها به شمارش معطوف شد😁 بعد به این اشاره کردم که چرا می‌گن به‌خاطر یک دستمال قیصریه رو آتیش زدن... و و و ... بعد از مدتی گفتم احتمالا خسته شدید اگه اجازه بدید من هم مرخص بشم... گفتن دیگه وقت شامه به ما که افتخار ندادی خونه بیای... بریم همین دور و بر شام بخوریم بعد مزاحم نمی‌شیم... مریم خانم هم که آشنا بود به منطقه گفت بریم چهارباغ هم زیباست و هم شام بخوریم... شب قبل اون مسیر رو من رفته بودم گفتم خسته می‌شن عزیزان... که گفتن نه ما مشکلی نداریم... البته خیلی هم دور نیست اما برای اون سن و سال من صلاح نمی‌دونستم لکن به‌قول حضرت حافظ

صلاحِ کار کجا و منِ خراب کجا؟

ببین تفاوتِ رَه کز کجاست تا به کجا...

بله... خلاصه کنم رفتیم و خوردیم و خداحافظی و ابراز خوشحالی از دیدار و مشهد هم پیش ما بیا و از این حرف‌ها...

اتفاق بدون برنامه‌ریزی و غیرمترقبه‌ای بود اما پیش اومد و پذیرفتم...

قصه‌ی روز سوم این‌طور به پایان رسید...

چند تا عکس ببینیم:

1. ایدئولوژی

2. همه‌ی جاهای تاریخی و دیدنی توریستی‌ترین شهر ایران خیلی زود تعطیل می‌کنن متاسفانه... شما باید شبانه‌روزی باشید نه این‌که چهار عصر تعطیل کنید و خداحافظ!

3. مسجدی برای زدن زیر آواز...

4. آفتابه لگن هفت دست... شام و ناهار هیچی...

5. بقیه رو خودتون ببینید خیلی زمان برد...

6.

7.

8.

9.

10.

11.

12.

13.

14.

15.

16.

17.

18.

19. گوش‌فیل اینه

20.

21.

22.

23.

این جمله در اصفهان توهین‌آمیز نیست:

خره خیلی وقت گذاشتما بابت تایپ و آپلود عکس 😁 چون دوست‌تون دارم ...

ارادت 🌸 💙 🪷

سفرنامه 2

یک‌شنبه ، ۲۲ شهریور ۷ صبح

روز دوم

درود بر دوستان جان

اول از استفاده‌ی کاریکاتوری ما ایرانیان جان از تکنولوژی بگم... دیدم شرکت هواپیمایی مربوطه اپلیکیشن داره مثل خیلی از شرکت‌های دیگه... نصب کردم و خدا رو شکر دیدم چک‌این آنلاین هم داره... خلاصه رفتم کنار پنجره نزدیک بال که کنتراست خوب ایجاد می‌کنه برای عکاسی انتخاب کردم و رسید هم دانلود کردم... دیگه گفتم توی صف کارت پرواز نمی‌رم و فقط تحویل چمدون انجام می‌دم... شب قبل از پرواز هم برای اطمینان بیش‌تر چک کردم که فرمود چک‌این آنلاین شما انجام شده... صبح رفتم تحویل چمدون می‌گم آنلاین انجام دادم... می‌زنه به سیستم می‌گه برای من نشون نمی‌ده... گفتم خاله جان 😊 من کلی وقت گذاشتم اپلیکیشن دانلود کردم..‌. انتخاب رو انجام دادم... رسید رو دانلود کردم... بغل‌دستی‌ش که مثل نازنین مسئولیت‌پذیر بود بهش گفت خب عیب نداره همون که انتخاب کردن بهشون بده اعتبار شرکت رو پایین نیار... مشکل از طرف ما بوده و باید حل کنیم... خلاصه که همون رو دادن... کات./ بعد از سوار شدن:

رفتم می‌بینم جای من یک حاج‌خانم نشسته و شوی گران‌قدر هم بغل دست... به مهمان‌دار باز توضیح دادم که من تعمدا کنار پنجره رو گرفتم برای عکاسی و تصویربرداری... اصلا قانونا هم هر صندلی مختص همونه که در سیستم به نام‌ش ثبت شده که خدای ناکرده اتفاقی اگه افتاد... مشخص باشه کی کجا بوده و... خلاصه حاج‌خانوم جابه‌جا شد و من رفتم جای خودم... و ایمان آوردم به این‌که کاریکاتوری از تکنولوژی رو در اختیار داریم... مسخره‌بازی هم‌وطنان جان رو در استفاده از چت.جی.پی.تی و سایر ابزارهای هوش مصنوعی حتما دیدید... بگذریم... البته با این دو عزیز، بعدش گپ و گفتی داشتم و خواستم ناراحت نشن از این موضوع... حاج‌خانوم قرآن به دست بود و تا اصفهان در حال قرائت... دیدم سوره‌ی توبه‌ست... به حاج‌آقا گفتم شأن نزول آیات این سوره جالبه... حاج‌خانوم گفت چیه پسرم من نمی‌دونم حاجی هم فقط قاریه... براشون روایت‌هایی که مطرح شده رو گفتم و این‌که چرا بدون بسم‌الله شروع می‌شه و در ادامه‌ی انفال چرا اومده و اون آیه‌ی مشهور ولاتحزن ان‌الله معنا همون غم مخور که خدا با ماست خودمون... و اصول برائت و ... که یادم بود از تفاسیر مطرح رو گفتم... حاج‌خانوم گفت حاجی از طرف من پیشونی ایشون رو ببوس 😁 تازه دعوتم هم کردن خونه‌ی دخترشون اصفهان... که تشکر کردم... یک اتفاق جالب دیگه، پرسیدن مهمان‌دار در مورد انتخاب قهوه و چای بود که من گفتم قهوه، حاج‌آقا که گفت قهوه، حاج‌خانوم بلند خندید و به مهمان‌دار گفت نه چایی بده معده‌ش تعجب می‌کنه چه برای ما قهوه‌خور شده... ایشون جوونه تو چی... خلاصه که کلی همگی خندیدیم از این رابطه‌ی کهن...

بگذریم...

بعد از رسیدن هم تاکسی فرودگاه با خودش گفت طرف مسافره نه تعرفه‌ها رو می‌دونه احتمالا نه وقت پی‌گیری داره... عددی گفت سه برابر حد متعارف..‌. چون من تمام مسیرهایی که باید برم رو علاوه بر این‌که روی نقشه مشخص کردم با اسنپ هم حدود قیمت تاکسی‌ها رو دیدم... حالا کمی بالا و پایین اوکیه اما سه برابر مشکوکه... زیربار نرفت منم با اپلیکیشن بانک پرداخت کردم که قابل پی‌گیری باشه... بلافاصله زنگ زدم ۱۳۷ و بعد شماره دادن مستندات و شماره و نام طرف رو فرستادم و بعد پیامک کد رهگیری آمد تا اطلاع بدن... شما منو می‌شناسید آدم خسیس و اهل حساب و کتابی نیستم اما این‌ها معضلات اجتماعی هست و نباید نسبت بهش بی‌تفاوت باشیم... طرف متنبه بشه از افراد دیگه کلاه‌برداری نمی‌کنه... از سامانه‌ی شهرداری هم زنگ زدن گفتم اولین برخورد من با یک اصفهانی در روز اول سفر در یک شهر توریستی این‌جوری باشه برای اعتبار شهر شما خوب نیست... قول پی‌گیری جدی داد...

بگذریم

و اما اصفهان جان... خدای من چه شهر زیبایی... وسط موزه‌ی زنده و گواه تمدن ایران‌زمین و فرهنگ غنی‌ش داری راه می‌ری و نفس می‌کشی... شب که رفتم سی‌وسه‌پل... هرچند زاینده‌رود غمگین بود و خشک و با خودم گفتم زاینده میرنده است و افسوس خوردم که زنده‌رود به ممات فصلی رسیده... اما هیبت سی‌وسه‌پل غرقم کرد... از کناره زدم رفتم تا توحید و از اون‌جا کوچه‌ی نمازخانه‌ی مریم و محله‌ی زیبای جلفا که ارمنی‌نشینه و چند کلیسای مشهور با معماری زیبا از جمله وانک در اون محله واقع شده... کلی در دل تاریخ قدم زدم و این‌قدر انرژی گرفتم که کل مسیر رو پیاده برگشتم... و در مسیرهای خلوتی پیاده‌روی کردم و شعر خوندم که در زیبایی بی‌همتا بودن...

خیلی حرف زدم...

عکس ببینیم...

1.

2.

3.

4.

5.

6.

7.

8.

9.

10.

11.

12.

13.

14.

تا بعد... 🌸💙🪷

سفرنامه

شنبه، 21 شهریور ، ساعت 6:30 صبح

روز اول

درود بر دوستان دور یا نزدیک

بالاخره موعد سفر رسید و قبل از طلوع حرکت کردم به سمت فرودگاه مشهد... پرواز ساعت هفت صبحه... هر وقت میام فرودگاه یاد یک دل‌نوشته‌ی قدیمی می‌افتم... در باب هجران... از اون نوشته تا امروز ماجراهای زیادی بر من گذشت... و شاید اون هجرنگاره بهانه‌ای شد برای دوستی که قدم اول رو برای حضور در خاطراتم برداره...

از همه‌ی این‌ها که بگذریم بگم که چه‌قدر از تشریفات فرودگاه بدم میاد... هرچند لازمه اما همیشه بدم اومده... تا کمربندت هم کار دارن 😅 برای همین زودتر اومدم که با خیال راحت توی سالن ترانزیت بشینم و با هم صحبت کنیم... جاتون خالی یک نوشیدنی داغ گرفتم که گلو رو صاف کنم و ترانه‌ی پرواز رو بخونم براتون😁 دو سه روزه که سرماخوردگی ناجوری هم سراغم اومده و تب دارم... امروز کمی بهترم و امیدوارم زودتر بره پی کارش تا به برنامه‌هام برسم...

کم‌کم باید برم برای سوار شدن به طیاره😊

تا بعد...

چند عکس مقدماتی:

1.

2.

3.

4.

ارادت 🌸 💙 🪷

آسمان‌ش را گرفته تنگ در آغوش...

سه‌شنبه شب، هفدهم شهریور، ساعت ۲۳

درود بر دوستان جان

شکر خدا همه‌چیز اوکی شد... بلیط رفت و برگشت و اسکان... ضمن تشکر از حضرت دوست... برنامه‌ریزی کامل هم برای هر روز و شب انجام دادم... قصد داشتم یه خونه‌ی تاریخی رو اجاره کنم که در حین گشتن‌ها رسیدم به یک خونه‌ی خاطره‌انگیز برای همه‌ی ما... کیس‌های خوبی دیدم از خونه‌های سبک صفوی و قاجاری تا معماری پهلوی... اما ایراد کار فضاهای مشترک زیادشون با دیگران بود... اون خونه‌ی خاطره‌انگیز همه‌مونو خیلی پی‌گیری کردم... تا آخر شماره‌ی طرف رو پیدا کردم... گفتم من کل‌ش رو دربست می‌خوام اتاق‌ها رو جداگونه به کسی ندی اجاره اونا بعلاوه‌ی مبلغی رو هم واریز می‌کنم... گفت اگه اول ماه می‌گفتی می‌شد الان هر روز رزرو شده و پول هم گرفتیم امیتازمون کم می‌شه اگه همه رو کنسل کنیم... اما دو تا اتاق رو که بهم متصله می‌دم بهت... گفتم نوچ... می‌خوام راحت باشم... خلاصه علی‌رغم این‌که معلوم بود وسوسه شده اما از کسر امتیاز و نظرات منفی مردم در سایت ترسید برای باقی ایام... قرار شد در حد بازدید و یک استراحت عصرگاهی در یکی از اتاق‌ها برم فقط... حالا عکس‌ها رو می‌ذارم تا ببینید منظورم کجاست و چرا شما هم خاطره دارید ازش...

یک جدول درست و درمون آماده کردم که حتی در حد لحظه‌ای رو هم از دست ندم... همه چیز برنامه‌ریزی شده... این‌که می‌گم همه چیز... یعنی هممممممهههههه چیییییززرر ... با جزییات کامل... یعنی الان بپرسی روز دوم سفر ساعت پنج عصر کجایی... می‌گم... یا روز سوم ناهار چی می‌خوری... آره... یا ... دیگه خیلی بذار بازش نکنم... 😅 البته که انعطاف هم داره برای موارد غیرمترقبه و یا بعدالخطور...

دیدنی‌ها، خوردنی‌ها، شنیدنی‌ها، خریدنی‌ها و و و ... لیست شده... توکل بر خدا و به شرط بقا...

ممنون از هم‌راهی شما در این سرای بی‌کسی...

ارادت 🌸💙🪷

...

یک‌شنبه پانزدهم شهریور، ساعت ۲۱:

سلام مجدد... در حال برنامه‌ریزی سفری هستم به دو استان تاریخی-ادبی-فرهنگی-هنری... بعد در موردش صحبت می‌کنیم...(سفرنامه تصویری رو می‌ذارم فعلا ورود نکنیم به این موضوع)... اما عجب تعرفه‌های پرواز، پرواز کرده... با این اوصاف اکثراً هم صندلی خالی کمی دارند در ساعات مناسب... دوستی که هماره محبت داره و بلیط برام می‌گیره به سبب ارتباطاتی خاص و... تا عصر خاموش بود... تماس گرفت و گفت ببخشید خواب بودم!!! جل‌الخالق! چطور می‌تونید تا ظهر یا عصر بخوابید؟! من اگه چنین عملی رو مرتکب بشم کسل‌ترین روزم رو خواهم داشت... دیگه از من که دیرتر نمی‌خوابید در شب‌های کاری و شیفت شب... بیدار هم که باشید ذهن درگیر فعالیت کاری و عمیق نیست... چطور می‌تونید چنین باشید الله اعلم... هیچ لذتی بالاتر از سحرخیزی و استشمام هوای مطبوع صبح و دیدن طلوع خورشید جان و نوشیدن قهوه به سبک بی‌ستون و فعالیت بدنی اندک برای شروع روزی زیبا... نیست... امتحان کنید با شور و انرژی بالا... حالا نیا نگو من‌که این‌طور نیستم و فلانم و ... والا 😁 کلی گفتم به بهانه‌ی شرایط محلل بلیط...😊

تا بعد... ارادت 🌸

شنبه چهاردهم شهریور, ساعت ۱۰

درود بر دوستان دور یا نزدیک

چه‌قدر حال و هوای این روزها پاییزی شده... عصر دیروز واقعاً حس پاییزی داشتم... رفته بودم خونه‌باغ و بعد از شنا کمی دراز کشیدم برای رفع خستگی... چشم‌م به پنجره بود و رقص شاخ و برگ درختان و بازی با نور خورشید... آرامش خوبی داشت... نسیم خنکی هم می‌وزید و گویی عصر پاییزه و قراره بری دیدار حضرت دوست و روی برگ‌ها قدم بزنی و شعر بخونی...

یاد یک عصر پاییزی افتادم در باغ بی‌برگی طرقبه‌ی مشهد و زمزمه‌ی شعر اخوان ثالث جان...

باغ بی‌برگی روز و شب تنهاست

با سکوت پاک غم‌ناک‌ش

تا جایی که می‌گه:

جاودان بر اسبِ یال‌افشانِ زردش

می‌چمد در آن

پادشاه فصل‌ها پاییز...

دوست جان هم بود... چای‌ زعفرونی و تنقلات‌ش به باغ خیام نی‌شابور جان نمی‌رسید... اما گرم‌مون می‌کرد در هوای فریبنده‌‌ی پاییز...

وه! چه ایامی بود...

فکرش رو هم نمی‌کردم روزی تبدیل به یک خاطره‌ی دور و کم‌رنگ بشه... کم‌کم دارم جزییات چهره و صدایی که برام جذاب بود رو هم فراموش می‌کنم... نشانه‌های پیری‌ست یا افراطی که یک‌باره به فقدان و خلأ رسیده... ندانم!

حالا نور خورشید از لابه‌لای شاخ و برگ درختان تا صورتم رسیده بود و گرمای اندکی به جونم نشسته... چشام گرم شد و خواب آرومی رو تجربه کردم... بیدار که شدم همه‌جا تاریک بود... همون بحران زمان و مکان پاییز رو داشتم که من کی‌ام؟ این‌جا کجاست؟ شب خوابیدم داره صبح می‌شه یا عصر خوابیدم تا شب؟! دوست جان کجاست ؟!

صفحه‌ی موبایل رو روشن کردم و زمان دستم اومد... شام مختصری درست کردم و شب هم بدون توجه به شیفت شب، همون‌جا موندم و صبح مستقیم اومدم سر کار...

و چشمانت با من گفتند

که امروز هم

روز دیگری است...

چند تا عکس ببینیم:

1. طلوع روز نو

2. انگورها رسیده‌اند و تو نه...

3. اون«لانژ» 😊

4. طلوعی دیگر...

5. انعکاس...

6. زحمت رفیق...

7. محبت رفیقی دیگر...

8. عنایت خاصه‌ی دیگر دوست...

9. رویش هندسی...

10. بای‌سیکل‌رانی در بام شهر...

11. طلوع شب...

12. من چه سبزم امروز...

13. جمعه‌ی تنهایی...

14. ایضا...

تا بعد... 🌸💙🪷

.

شهریاری مطلوب

بعدنوشت: دوستان جان عکس‌های پست‌های امرداد ماه رو هم در بستر ایرانی آپلود کردم... یعنی دیگه اگه کسی غر بزنه با همون خط‌کش معروف... آره 😅😉

توضیح: سلام... چون بستر آپلود عکس ایرانی مشکل داشت از سرور خارجی استفاده کرده بودم و برای برخی از دوستان عکس‌ها قابل نمایش نبود... بستر رو عوض کردم لطفاً اعلام کنید که قابل رویت هست یا نه؟ پست‌ قبلی رو هم عوض کردم احتمالا دیگه مشکلی نباشه... ارادت🌸

یک‌شنبه هشتم شهریور ، ساعت ۱۰:۳۰

دورها «آوا»یی است... که مرا می‌خواند...

درود بر دوستان دور یا نزدیک

امروز یک‌شنبه هشتم شهریور و آخرین تعطیلی رسمی تا فصل زمستونه... یعنی پاییز جان با اون همه دل‌بری و زیبایی و جاذبه که هماره تو رو صدا می‌زنه به تماشا و لذت... تعطیلی نداره... هرچند در کشوری زندگی می‌کنیم که تعطیلات غیرتقویمی زیادی داره... از آلودگی هوا بگیر تا کمبود برق و گاز و آب و ناترازی مدیریت و هزارویک ماجرای دیگه و این پاییز هم مستثنی نیست... اما از نظر تقویمی تا زمستون سرد امسال، امروز، آخرین تعطیلی رسمی هست... مناسبت ایام رو هم به همه‌ی باورمندان جان تبریک عرض می‌کنم...🌸

دوست دارم انرژی مثبت این پست رو تقدیم کنم به یک نفر که بیش از یک دهه، هم‌راه خوب این وبلاگ بوده... آوا... دوست عزیز و خوش‌ذات و قدیمی من و این وبلاگ... که علی‌رغم چند بار تعطیلی این‌جا... موند و هم‌دلانه حضور داشت و داره و خواهد داشت...

خیلی از دوستان جان بودند که چه بسا ابراز محبت و دوستی و هم‌راهی بیش‌تری داشتند... پست تقدیمی به‌مناسبت تولد و سایر موارد می‌نوشتند... همیشه کامنت‌های سرشار از انرژی مثبت و ارادت صمیمانه نثار می‌کردند اما امروز خبری ازشون نیست... اما آوای عزیز و گرامی با همون فرمون به حضورش ادامه داد... محبت صادقانه‌ی ایشون رو قدر می‌دونم... در مدت اخیر که گفت‌وگوی بیش‌تری داشتیم؛ بیش از پیش به روحیات و ذات خوب و صداقت ایشون پی بردم و تصمیم گرفتم بعد از بیش‌تر از یک دهه هم‌راهی، انرژی مثبت این پست رو تقدیم به ایشون کنم... با آرزوی سلامتی و آرامش برای شما و ایشون و جملگی دوستان جانی که غنیمتی هستند در این آشفته بازار زندگی...

چند تا عکس ببینیم... که حسابی بدقولی کردیم در انتشارش، به‌دلیل شروع کار و دردسرهای برنامه‌ریزی اولیه و حضور مهمون و قس‌علی‌هذا...

1. به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

2. سایه‌روشنِ برگ‌ها، دعوتی است به آرامشِ محض؛ جاده‌ای که نه به مقصدی، که به سمتِ دلِ ما می‌رود...

3. سفر در این جاده، عبور از تونلِ سبزی است که در آن، هر برگ، پنجره‌ای رو به دنیایی دیگر می‌گشاید...

4. جاده‌ای پیچیده در میانِ درختانی که انگار سال‌هاست رازِ ما را نگه داشته‌اند...

5. در ژرفای جنگل، تنه‌های بلند درختان مثل ستون‌های یک معبدِ سبز ایستاده‌اند؛ جایی که زمین به آسمان تکیه می‌زند...

6. صدای پای آب، آوازِ هیزم و عطرِ غذا در دلِ طبیعت؛ این است تعریفِ بهشتی که شاعرها از آن گفته‌اند؛ جایی که سادگی، لذتِ خالص است...

7. در این هیاهوی بی‌پایانِ جهان، او آرام‌ترین مسافرِ زمین است؛ با خانه‌ای که همیشه همراه‌ش است و صبری که حرفِ اولِ سفرهایش را می‌زند...

8. شب، شهر را در آغوشِ سکوت گرفته است و برج‌ها با نورهای آبی‌شان، داستانِ روشنایی را در تاریکیِ آب حکایت می‌کنند...

9. خورشید با انگشتانِ طلایی‌اش، خاکِ این جاده‌ی روستایی را نوازش می‌کند؛ جایی که تو می‌فهمی چرا شاعرها عاشقِ غروبِ بعدازظهرِ تابستان شده‌اند... (ولی داره پاییز میاد😉)

10. مه، رازِ این جنگل را با خود برده است؛ جایی که نور، تنها راهنمایِ گمشده‌هاست و سکوت، بلندترین صدایِ جهان...

11. وداعِ باشکوهِ خورشید؛ جایی که آسمان، پرده‌ای از نور و مه را بر تنِ خاک می‌پیچد تا شب را با شکوهی تمام آغاز کند...

12. ماه، تنها نگهبانِ شب‌های شهر است؛ از بالا تماشا می‌کند که ما چه‌قدر کوچک هستیم... اما دل‌هایمان چه اندازه بزرگ است...

تا بعد..‌. 🌸❤️🪷

.

.

چهارشنبه چهارم شهریور. ساعت ۱۰:۵۰

درود بر دوستان دور یا نزدیک

ماه پایانی تابستون هم رسید و ...

شهریور از نام یکی از امشاسپندان زرتشتی گرفته شده... خَشتَرَه وَیریَه به معنی شهریاری مطلوب...

از قدیم شهریور، ماه جبران بوده... پس جبران کنیم هرآن‌چه که قابل جبرانه... یکی از اصول اساسی من جبران محبت دیگران بوده و به‌نظرم قدرشناسی جزو صفات فاخر هر آدم کمال‌یافته‌ایه... احتمالاً شما هم شامل این موضوع شدید اگه حتی کمترین کاری برای من کرده باشید... امیدوارم این، جزو صفات ثابت من بمونه الی الابد... 🙏

شکر خدا استارت کار جدید هم با حضور بچه‌هام زده شد و اختتامیه و افتتاحیه رو در هم ادغام کردیم... بعد از حرم دسته‌جمعی رفتیم ضیافت مختصری و توضیحات و توصیه‌های لازم و عهدی که با هم بستیم... تنها اتفاق تلخ این دوره جای‌گزینیِ ناگزیر یکی از بچه‌ها بود... که البته با خرد جمعی به این تصمیم رسیدیم... نازنین و دیگران از پروژه‌ی دوم درخواست جابه‌جایی ایشون رو بنا به دلایل عدیده داشتن اما من چندین نوبت باهاش صحبت کردم که اگه مشکلی هست با کمک هم حل کنیم و اونم مراقب باشه به کار دوستاش لطمه نخوره... چون یک پیوستار هستیم و...

علی‌رغم این‌که همون ماه‌های اولِ پروژه‌ی دوم به نتیجه‌ی قاطع رسیدیم که نمی‌تونه ادامه بده... اما من فکر کردم درست نیست بعد از شروع، کات کنیم و شاید روی دریافتی این‌جا برنامه‌ریزی کرده... با تحمل تمام غرولند‌های نازنین و سایرین، گفتم تحمل کنید و ادامه دادیم تا پایان کار... اما در این دوره که کار سخت‌تر شده، یک قرار دو نفره گذاشتم و مفصل صحبت کردیم... خودش در نهایت گفت می‌دونم که در برابر خواسته‌ی همکاران مقاومت کردید و ممنون و... اما برای منم سخته و فلان و... در نهایت هدیه‌ی پایان کار که برای همه گرفته بودم به ایشون هم دادم و خداحافظی کردیم اما قول دادم مثل یک دوست کنارش بمونم هرجا که لازم بود... در کل اتفاق تلخی بود اما گاهی یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی‌پایانه به‌قول فیلم‌نامه نویس «درباره‌ی الی»... فرد جدید هم از فیلتر عبور کرد و به جمع ما اضافه شد... تمدید مکان فعالیت بچه‌ها هم انجام شد در این چند روز...

اما بریم سراغ چند تا ماجرای جالب مجازی...

یکی از دوستان که ماشین‌ش رو دزدیده بودن تماس گرفت که اگه می‌شه استوری کن چون تنوع مخاطب داری شاید فرجی شد... دوستان احتمالاً دیدند... با این‌که مدتی اینستاگرام من غیرفعال بود اما از طیف‌های مختلف گفتن همکاری می‌کنند... مسئول چند تا آژانس بی‌سیم، پیک موتوری، خبرنگارها، بچه‌های کلانتری، مسئولین استانی و... دایرکت دادند و مواردی رو گفتند... آژانس و پیک از همه بیش‌تر کمک کردند چون پراکنده هستند در کل شهر و مشخصات ماشین رو اعلام کردند به نیروهاشون... علاوه بر گشت‌های آگاهی و... در نهایت کمتر از ۲۴ ساعت ماشین پیدا شد و چون مخاطبین قول گرفتن دوباره اینستاگرام بمونم و ابراز خوشحالی داشتند و... منم چند صباحی فعالیت داشتم... چند روز پیش دوستی که خیریه داره و قبلاً همکاری‌هایی داشتیم؛ تماس گرفت و گفت یک عمل اورژانسی برای یک خانم تجویز شده که رشد سریع تومور داره و برای مخارج آزمایش و... کمک کردن اما هزینه عمل کم اومده و فلان مقداره که باید زودتر جور بشه چون عمل اورژانسی هست... دوستان این‌جا شاهد بودن که دوباره با یک استوری چه همتی کردن مخاطبین عزیزم و مبلغی جمع شد و گفتم هرچی موند خودم می‌دم... شکر خدا که به من محبت داشته تا بتونم الباقی رو هم بذارم روی اون مبلغ و در همون روز عمل انجام شد و به گفته‌ی ایشون موفقیت‌آمیز هم بوده فعلا...

مورد بعدی که به لطف فضای مجازی پی‌گیری کردم موضوع برق بود که نوسانات شدید داشت و ولتاژ گاهی زیر حد متعارف می‌شد و برخی وسایل برقی خاموش و گاهی بیش‌تر، که محافظ مانع کار می‌شد... این علاوه بر قطعی‌های جدول بود..‌. اسپیلت به پت پت افتاد و صفحه مانیتور قاط زد و رگ سیدی منم گرفت و قلمم شد خنجری به قلب مسئولین نالایق 😅 حالا به کدوم‌شون تلنگر خورده بود که شب نشده متولیان امر تماس گرفتن و حضوری اومدن بازدید و گفتن پیمانکار اداره رو می‌فرستیم برای تعویض تجهیزات... گفتم خودم هشت صبح میام که با هم بیایم... خلاصه صبح‌ش رفتیم و دستور خورده بود برای پیمانکاران و تجهیزات جدید از انبار گرفتن و اومدیم کل محله تجهیز شد و بعد از اون مشکل همه‌ی همسایگان حل شد...

قبلاً هم برای تعویض و ترمیم آسفالت محله و روشنایی جاده و کمک به روستای محروم باران‌آباد اقداماتی کرده بودم و نتیجه داد... این هم استفاده‌ی مفید از فضای مجازی به‌جای برخی ... بی‌خیال... 😊

گزارش طولانی شد... چون غیبت‌ها طولانی بود...

دیدید مثل برق تعطیلاتم تموم شد و به‌قول بهاره در ایام کاری وبلاگ فعال‌تر بود تا تعطیلات و... 😁

عکس ببینیم یا طولانی شد؟

باشه برای مطلب بعدی...

ارادت 🌸💙🪷