بعدنوشت: دوستان جان عکس‌های پست‌های امرداد ماه رو هم در بستر ایرانی آپلود کردم... یعنی دیگه اگه کسی غر بزنه با همون خط‌کش معروف... آره 😅😉

توضیح: سلام... چون بستر آپلود عکس ایرانی مشکل داشت از سرور خارجی استفاده کرده بودم و برای برخی از دوستان عکس‌ها قابل نمایش نبود... بستر رو عوض کردم لطفاً اعلام کنید که قابل رویت هست یا نه؟ پست‌ قبلی رو هم عوض کردم احتمالا دیگه مشکلی نباشه... ارادت🌸

یک‌شنبه هشتم شهریور ، ساعت ۱۰:۳۰

دورها «آوا»یی است... که مرا می‌خواند...

درود بر دوستان دور یا نزدیک

امروز یک‌شنبه هشتم شهریور و آخرین تعطیلی رسمی تا فصل زمستونه... یعنی پاییز جان با اون همه دل‌بری و زیبایی و جاذبه که هماره تو رو صدا می‌زنه به تماشا و لذت... تعطیلی نداره... هرچند در کشوری زندگی می‌کنیم که تعطیلات غیرتقویمی زیادی داره... از آلودگی هوا بگیر تا کمبود برق و گاز و آب و ناترازی مدیریت و هزارویک ماجرای دیگه و این پاییز هم مستثنی نیست... اما از نظر تقویمی تا زمستون سرد امسال، امروز، آخرین تعطیلی رسمی هست... مناسبت ایام رو هم به همه‌ی باورمندان جان تبریک عرض می‌کنم...🌸

دوست دارم انرژی مثبت این پست رو تقدیم کنم به یک نفر که بیش از یک دهه، هم‌راه خوب این وبلاگ بوده... آوا... دوست عزیز و خوش‌ذات و قدیمی من و این وبلاگ... که علی‌رغم چند بار تعطیلی این‌جا... موند و هم‌دلانه حضور داشت و داره و خواهد داشت...

خیلی از دوستان جان بودند که چه بسا ابراز محبت و دوستی و هم‌راهی بیش‌تری داشتند... پست تقدیمی به‌مناسبت تولد و سایر موارد می‌نوشتند... همیشه کامنت‌های سرشار از انرژی مثبت و ارادت صمیمانه نثار می‌کردند اما امروز خبری ازشون نیست... اما آوای عزیز و گرامی با همون فرمون به حضورش ادامه داد... محبت صادقانه‌ی ایشون رو قدر می‌دونم... در مدت اخیر که گفت‌وگوی بیش‌تری داشتیم؛ بیش از پیش به روحیات و ذات خوب و صداقت ایشون پی بردم و تصمیم گرفتم بعد از بیش‌تر از یک دهه هم‌راهی، انرژی مثبت این پست رو تقدیم به ایشون کنم... با آرزوی سلامتی و آرامش برای شما و ایشون و جملگی دوستان جانی که غنیمتی هستند در این آشفته بازار زندگی...

چند تا عکس ببینیم... که حسابی بدقولی کردیم در انتشارش، به‌دلیل شروع کار و دردسرهای برنامه‌ریزی اولیه و حضور مهمون و قس‌علی‌هذا...

1. به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد...

2. سایه‌روشنِ برگ‌ها، دعوتی است به آرامشِ محض؛ جاده‌ای که نه به مقصدی، که به سمتِ دلِ ما می‌رود...

3. سفر در این جاده، عبور از تونلِ سبزی است که در آن، هر برگ، پنجره‌ای رو به دنیایی دیگر می‌گشاید...

4. جاده‌ای پیچیده در میانِ درختانی که انگار سال‌هاست رازِ ما را نگه داشته‌اند...

5. در ژرفای جنگل، تنه‌های بلند درختان مثل ستون‌های یک معبدِ سبز ایستاده‌اند؛ جایی که زمین به آسمان تکیه می‌زند...

6. صدای پای آب، آوازِ هیزم و عطرِ غذا در دلِ طبیعت؛ این است تعریفِ بهشتی که شاعرها از آن گفته‌اند؛ جایی که سادگی، لذتِ خالص است...

7. در این هیاهوی بی‌پایانِ جهان، او آرام‌ترین مسافرِ زمین است؛ با خانه‌ای که همیشه همراه‌ش است و صبری که حرفِ اولِ سفرهایش را می‌زند...

8. شب، شهر را در آغوشِ سکوت گرفته است و برج‌ها با نورهای آبی‌شان، داستانِ روشنایی را در تاریکیِ آب حکایت می‌کنند...

9. خورشید با انگشتانِ طلایی‌اش، خاکِ این جاده‌ی روستایی را نوازش می‌کند؛ جایی که تو می‌فهمی چرا شاعرها عاشقِ غروبِ بعدازظهرِ تابستان شده‌اند... (ولی داره پاییز میاد😉)

10. مه، رازِ این جنگل را با خود برده است؛ جایی که نور، تنها راهنمایِ گمشده‌هاست و سکوت، بلندترین صدایِ جهان...

11. وداعِ باشکوهِ خورشید؛ جایی که آسمان، پرده‌ای از نور و مه را بر تنِ خاک می‌پیچد تا شب را با شکوهی تمام آغاز کند...

12. ماه، تنها نگهبانِ شب‌های شهر است؛ از بالا تماشا می‌کند که ما چه‌قدر کوچک هستیم... اما دل‌هایمان چه اندازه بزرگ است...

تا بعد..‌. 🌸❤️🪷

.

.

چهارشنبه چهارم شهریور. ساعت ۱۰:۵۰

درود بر دوستان دور یا نزدیک

ماه پایانی تابستون هم رسید و ...

شهریور از نام یکی از امشاسپندان زرتشتی گرفته شده... خَشتَرَه وَیریَه به معنی شهریاری مطلوب...

از قدیم شهریور، ماه جبران بوده... پس جبران کنیم هرآن‌چه که قابل جبرانه... یکی از اصول اساسی من جبران محبت دیگران بوده و به‌نظرم قدرشناسی جزو صفات فاخر هر آدم کمال‌یافته‌ایه... احتمالاً شما هم شامل این موضوع شدید اگه حتی کمترین کاری برای من کرده باشید... امیدوارم این، جزو صفات ثابت من بمونه الی الابد... 🙏

شکر خدا استارت کار جدید هم با حضور بچه‌هام زده شد و اختتامیه و افتتاحیه رو در هم ادغام کردیم... بعد از حرم دسته‌جمعی رفتیم ضیافت مختصری و توضیحات و توصیه‌های لازم و عهدی که با هم بستیم... تنها اتفاق تلخ این دوره جای‌گزینیِ ناگزیر یکی از بچه‌ها بود... که البته با خرد جمعی به این تصمیم رسیدیم... نازنین و دیگران از پروژه‌ی دوم درخواست جابه‌جایی ایشون رو بنا به دلایل عدیده داشتن اما من چندین نوبت باهاش صحبت کردم که اگه مشکلی هست با کمک هم حل کنیم و اونم مراقب باشه به کار دوستاش لطمه نخوره... چون یک پیوستار هستیم و...

علی‌رغم این‌که همون ماه‌های اولِ پروژه‌ی دوم به نتیجه‌ی قاطع رسیدیم که نمی‌تونه ادامه بده... اما من فکر کردم درست نیست بعد از شروع، کات کنیم و شاید روی دریافتی این‌جا برنامه‌ریزی کرده... با تحمل تمام غرولند‌های نازنین و سایرین، گفتم تحمل کنید و ادامه دادیم تا پایان کار... اما در این دوره که کار سخت‌تر شده، یک قرار دو نفره گذاشتم و مفصل صحبت کردیم... خودش در نهایت گفت می‌دونم که در برابر خواسته‌ی همکاران مقاومت کردید و ممنون و... اما برای منم سخته و فلان و... در نهایت هدیه‌ی پایان کار که برای همه گرفته بودم به ایشون هم دادم و خداحافظی کردیم اما قول دادم مثل یک دوست کنارش بمونم هرجا که لازم بود... در کل اتفاق تلخی بود اما گاهی یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی‌پایانه به‌قول فیلم‌نامه نویس «درباره‌ی الی»... فرد جدید هم از فیلتر عبور کرد و به جمع ما اضافه شد... تمدید مکان فعالیت بچه‌ها هم انجام شد در این چند روز...

اما بریم سراغ چند تا ماجرای جالب مجازی...

یکی از دوستان که ماشین‌ش رو دزدیده بودن تماس گرفت که اگه می‌شه استوری کن چون تنوع مخاطب داری شاید فرجی شد... دوستان احتمالاً دیدند... با این‌که مدتی اینستاگرام من غیرفعال بود اما از طیف‌های مختلف گفتن همکاری می‌کنند... مسئول چند تا آژانس بی‌سیم، پیک موتوری، خبرنگارها، بچه‌های کلانتری، مسئولین استانی و... دایرکت دادند و مواردی رو گفتند... آژانس و پیک از همه بیش‌تر کمک کردند چون پراکنده هستند در کل شهر و مشخصات ماشین رو اعلام کردند به نیروهاشون... علاوه بر گشت‌های آگاهی و... در نهایت کمتر از ۲۴ ساعت ماشین پیدا شد و چون مخاطبین قول گرفتن دوباره اینستاگرام بمونم و ابراز خوشحالی داشتند و... منم چند صباحی فعالیت داشتم... چند روز پیش دوستی که خیریه داره و قبلاً همکاری‌هایی داشتیم؛ تماس گرفت و گفت یک عمل اورژانسی برای یک خانم تجویز شده که رشد سریع تومور داره و برای مخارج آزمایش و... کمک کردن اما هزینه عمل کم اومده و فلان مقداره که باید زودتر جور بشه چون عمل اورژانسی هست... دوستان این‌جا شاهد بودن که دوباره با یک استوری چه همتی کردن مخاطبین عزیزم و مبلغی جمع شد و گفتم هرچی موند خودم می‌دم... شکر خدا که به من محبت داشته تا بتونم الباقی رو هم بذارم روی اون مبلغ و در همون روز عمل انجام شد و به گفته‌ی ایشون موفقیت‌آمیز هم بوده فعلا...

مورد بعدی که به لطف فضای مجازی پی‌گیری کردم موضوع برق بود که نوسانات شدید داشت و ولتاژ گاهی زیر حد متعارف می‌شد و برخی وسایل برقی خاموش و گاهی بیش‌تر، که محافظ مانع کار می‌شد... این علاوه بر قطعی‌های جدول بود..‌. اسپیلت به پت پت افتاد و صفحه مانیتور قاط زد و رگ سیدی منم گرفت و قلمم شد خنجری به قلب مسئولین نالایق 😅 حالا به کدوم‌شون تلنگر خورده بود که شب نشده متولیان امر تماس گرفتن و حضوری اومدن بازدید و گفتن پیمانکار اداره رو می‌فرستیم برای تعویض تجهیزات... گفتم خودم هشت صبح میام که با هم بیایم... خلاصه صبح‌ش رفتیم و دستور خورده بود برای پیمانکاران و تجهیزات جدید از انبار گرفتن و اومدیم کل محله تجهیز شد و بعد از اون مشکل همه‌ی همسایگان حل شد...

قبلاً هم برای تعویض و ترمیم آسفالت محله و روشنایی جاده و کمک به روستای محروم باران‌آباد اقداماتی کرده بودم و نتیجه داد... این هم استفاده‌ی مفید از فضای مجازی به‌جای برخی ... بی‌خیال... 😊

گزارش طولانی شد... چون غیبت‌ها طولانی بود...

دیدید مثل برق تعطیلاتم تموم شد و به‌قول بهاره در ایام کاری وبلاگ فعال‌تر بود تا تعطیلات و... 😁

عکس ببینیم یا طولانی شد؟

باشه برای مطلب بعدی...

ارادت 🌸💙🪷