سفرنامه 4
بعدنوشت: سلام. ضمن سپاس از پیگیری و احوالپرسی و... ماجرای روز پنجم رو نوشتم اما هنوز انتخاب عکس و ریسایز و آپلود و جایگذاری مونده... احتمالا تا شب انجام بدم... ارادت 🌸
انتشار شنبه، ۲۸ شهریور ساعت ۱۵:۵۱
روز چهارم سفر، سهشنبه ۲۴ شهریور
سلامی دیگربار از قلب تاریخ و تمدن... اصفهان جان...
صبح رو با تماس از شهرداری اصفهان آغاز کردم... گفتن موضوع شکایت شما (تاکسیرانی) بررسی شده و حق با شما بوده... شماره کارت برای بازگشت وجه رو به فلان لینک که میفرستم، ارسال کنید... دوباره براش توضیح دادم که هدف من برخورد با یک معضل اجتماعی هست و اینکه اولین برخورد مسافر با یک اصفهانی معمولاً با همین رانندههای شریف تاکسی فرودگاه و ترمینال و اینهاست... گفت کاملآ قبول داریم و عذرخواهی میکنیم و... گفتم شما از طرف من مأمور، همون مبلغ که در حد یک پرس غذاست بده به یک پاکبان... گفت باید به شماره کارتی که بهنام شماست واریز بشه؛ بعد اگه خواستید یک شماره میدم که این کارها رو برای پاکبانها میکنه... گفتم باشه ولی میشه یک آمار بدید که منطقهای که من هستم چند پاکبان تایم ناهار هستند... گفت من ندارم اما همون بنده خدا میتونه کمک کنه... آقا ما شماره کارت فرستادیم به لینک ارسالی... با اون بنده خدا هم تماس گرفتم... گفتم با فلانی صحبت کردم و شمارهی شما رو داده... ماجرا رو گفتم، گفت در اون منطقه پونزده نفر امروز شیفت صبح تا عصر هستند... گفتم ناهار همهشون با من... گفت باشه من شماره جاییکه ازش غذا تهیه میکنم میدم شما انتخاب کنید و سفارش بدید من بچهها رو میفرستم تحویل بگیرن اگه خواستید خودتون هم میتونید حضور داشته باشید در توزیع و... گفتم نه لطفاً خودتون همهی اقدامات رو انجام بدید من مسافرم و تایم زیادی ندارم... گفت من تماس میگیرم مبلغ هر نوع غذا رو میپرسم و بهتون میگم که دقیق باشه... خلاصه که هماهنگیها انجام شد و اون عزیزی که مبلغ اضافه گرفته بود؛ ناخودآگاه شد علت یک کار خیر کوچولو برای پونزده انسان شریف و زحمتکش... چون عصر هم موضوع مرتبط پیش اومد همینجا بگم و پرونده رو ببندم... دوباره از همون شمارهی صبح تماس گرفتن... گفت که من به ریاست فلان قسمت شهرداری موضوع رو گفتم و از اون بنده خدا هم پیگیری کردم که انجام دادید یا همینجوری گفتید (با خنده) که گفتن چند برابر هم زحمت کشیدید... رئیسمون گفتن تماس بگیریم شخصا از شما تشکر کنند و... القصه... رئیسشون با یک لهجهی بسیار غلیظ و شیرین اصفهانی صحبت کرد و منم دوباره همون موارد رو گفتم و مباحث دیگری هم به ذهنم رسید و پیشنهاد دادم و ... گفت این خاطره رو هرجا سخنرانی یا جلسه داشته باشم میگم... گفتم حالا اینکه کار بزرگی نبوده... گفت نه همشهری ما به شما بد کرده شما چندبرابرشو به همشهریان دیگهش هدیه کردی اینو که به من گفتن گفتم با شما شخصاً باید صحبت کنم... گفتم حالا که یکی از مدیران اصفهان رو گیر آوردم این پیام منو به میراث فرهنگی برسونید که اماکن تاریخی یک شهر توریستی مثل اصفهان، نباید محدود به تایم اداری باشه... مخصوصاً تابستون که هوا گرمه... مسافران عصر میرن بازدید و متأسفانه همه جا تعطیله... گفت حتما منتقل میکنم و... خلاصه گفتوگوی ما کمی طولانی شد...
برگردیم به صبح و بعد از تماس:
آره بعد از صبحونه در برنامه، بازدید از لوکیشن سریال محبوب دهه شصتیها... یعنی قصههای مجید بود... یاد مرحوم کیومرث پوراحمد(کارگردان) و پرویندخت یزدانیان(بیبی) بهخیر و آقا مهدی باقربیگی(مجید)، که بیارتباط با شهرداری هم نبوده، سلامت باشه...
آقا رفتم به اون دوران دانشآموزی و محلههای اصفهان... کوچههای مسقف و دوچرخهی بیست و هشت مجید... رکاب زدن از دور نقش جهان تا محلهی قدیمی و خاطرهانگیز استاد شریف معمار... قراولخانه و فاضل هندی و کهران... هندونه خریدنش از پشت مسجد ایزدخواستیها و شیطنتها در ارغوان... با اون موسیقی خاطرهانگیز... و البته یاد استاد هوشنگ مرادی کرمانی که نویسندهی اصلی اثر هستند هم گرامی... جاتون خالی سفر کردم به دههی شصت... خونههای اطراف که اون موقع یکیشونو میساختند و مجید از اونجا میرفت بالای دیوار حالا ساخته شده بودند... خونه هم شده بود اقامتگاه بومگردی... همون که قبل از سفر بهتون گفتم که خواستم بگیرم اما فضایهای مشترک زیادی داشت و وسوسه شد کنسل کنه؛ اما از امتیاز منفی مسافران ترسید و قرار شد در حد یک استراحت عصرگاهی برام خالی کنه یکی دو اتاق کنار هم رو... ته بنبست خرداد بود... (بنبست خرداد😉)
داخل خونه هنوز صدای مجید میپیچید که از دالان ورودی داد میزد بیبی... بیبی... بیبی هم داشت در هاون سنگی میکوبید... مجید میپرید توی حوض وسط خونه و گرما رو از تن بیرون میکرد و بعد خانوم فضول همسایه میومد روی ایوون کناری مینشست و از اختر خانوم غیبت میکرد و بیبی هم از بالای عینک بدجوری بهش نگاه میکرد... تنها کاری که توی اتاق مجید انجام دادم این بود که برم یک قسمت از سریال رو ببینم که تداعی بیشتری بشه خاطرات اون روزهای خودم... شاید امروز بهترین روز سفرم بود... بعد از استراحت و سریال، پیاده زدم از همون کوچههای قدیمی تا نقش جهان رو رفتم و عکاسی کردم... در ادامه پیاده در مسیر زایندهرود رفتم و رفتم و رفتم...
آنقَدَر رفتم که حتی سایهام از پا نشست
مانده برجا ردپایی تا نمیدانم کجا...
در تمام مسیر، در خاطراتم غرق بودم... چه ماجراها که یادم اومد... هعی روزگار!
واقعاً به اندازهی یک ماه پیادهروی کردم در این سفر... چند بسته گز و پولکی سوغاتی گرفتم و برگشتم خونه...
اومدم چند تا عکس بفرستم برای مامان که دیدم مریم خانوم دختر حاجخانوم همسفر، تعدادی عکس از دیروز فرستاده و گفته اگه شما هم عکسی دارید برام بفرستید... چون خسته بودم چند تا عکس بدون توجه به خوب بودن و... فرستادم... دوباره پیام داد که چند تا سئوال هم در مورد هوش مصنوعی دارم مامان هم میخواد با شما صحبت کنه که گفتم ایشالا یه وقت دیگه امروز خیلی خسته شدم...
«شب خوش./» رو بدون اینکه معنی نقطه اسلش ./ رو مثل شما بدونه، زدم و فقط خط دوم رو روشن گذاشتم برای مامان...
حالا شب شده بود و اصفهان میخواست بخوابه... منم خوابیدم...
عکس ببینیم :
1. خاطرات عمر رفته...

2. کلی زحمت کشیدم از خود سریال هم تصاویر رو گرفتم با عکسهای امروز وفق بدید و خاطرهبازی کنید...

3. و نیز...

4. همسایهی فضول که از اختر خانوم غیبت میکرد...

5. فرار از خانه...

6. تتمهی کار...

7. کوچهی قراولخانه...

8. مسجد ایزدخواستیها...

9. کیف میکردم از پیادهروی در این محلههای اصفهان...

10. ای جااااان...

11. چه آرزوها که نمرد...

12. چه خاطرهها که نماند...

13. چه سینههایی که نسوخت...

14. کسی دیگه توو اون دیار...رخت عروسی ندوخت...

15. بازارچهی سیدالعراقین(از فقهای برجستهی اصفهان در قرن چهاردهم هجری) در مسیر پیادهروی از خونهی مجید تا نقش جهان...

16. بعد از کلی پیادهروی آب خنکی نوشیدیم از زیر بازارچه...

17. زیر بازارچه...

18. عمقزی رو ببین کجا پارک کرده...

19. قدیما شمع نذری روشن میکردن ...

20. گلی مضموم و مکسور هم اوکیه...

21. پیاده آمده بودم... پیاده خواهم رفت...

22. اختصاصی برای یک دوست گرفتم 😉

23. روز و شبش قشنگه...

24. عرض نکردیم...

25. شبگرد تنها... دور از تنها...

شما از خوندن و دیدنشون خسته شدید... فکر کنید منکه عملی این مراحل رو رفتم چه کاری کردم کارستان...
تا بعد ... 🌸💙🪷
.
حتی اگر نباشی میآفرینمت