روی ماه خداوند را بوسیدم

تک‌گویی چهارشنبه‌‌ی سیدی ۳۱ تیر ساعت ۲۲:

سلام

بحمدالله والمنه امروز رسماً کارمون تموم شد... دومین پروژه‌ی حوزه‌ی هوش مصنوعی با کلی خاطره و فراز و نشیب و ماجرا... فعالیت‌های جنبی پروژه هم جالب توجه بود و خاص... از ارتباط با تیم پشتیبان کمپانی Open AI و بررسی فنی چت‌بات فوق حرفه‌ای Chatgpt قبل از انتشار نسخه‌ی جدید... تحلیل باگ‌ها... تا ارایه‌ی پیشنهاد و جبران خسارات یکی از همکاران، از محل پاداش کمپانی که قبلاً در موردش صحبت کردیم در همین وبلاگ... (طبیعی شدن گفتار چت جی‌پی‌تی به زبان فارسی رو در آپدیت جدید حتما دیدید و استفاده‌ی مسخره‌ی ایرانیان جان از این قابلیت... به‌جای هزاران استفاده‌ی مفید و...) و نیز ایده‌های جدیدی که در حین کار بهش رسیدیم برای ادامه... و ماجراها و داستان‌های جذابی از بچه‌هام که دیگه عضو خانواده‌م شدن...

بچه‌های امروز با روز اول، کلی فرق دارند و رشد و پختگی محسوسی داشتند که در فرصت مقتضی، چند تا از رویدادهای قابل انتشارشون رو ثبت می‌کنم در این دفتر خاطرات مجازی... از جمله یک ارتباط منجر به ازدواج که شیرین‌ترین داستان این چند سال شد...

یک ماه مرخصی تشویقی برای استراحت و تفریح با پاداش پایان کار تقدیم‌شون شد که با انرژی بالاتری برگردند برای شروعی دوباره...

شیفت شب منم دیگه تموم شد... هر برنامه‌ای دارید در همین امرتات(امرداد) بذارید که بهترین فرصته... خودم هم پیشنهاداتی دارم که بعد می‌گم تا تلافی تمام نبودن‌ها و جواب ندادن‌ها و... بشه... 😊 با احترام...

این موضوع، در روزهای مغموم جنگی و فشار اقتصادی و... تنگ‌درزی شد برای تنفس...

جا داره از وظیفه‌شناسی و اهتمام ویژه‌ی نازنینِ نازنین، که نقش بسیار موثری در پیش‌برد امور داشت و داره و خواهد داشت... و حتی اقدام فراتر از وظیفه و وجدان کاری و نظم و دیسیپلین فاخرش تشکر صمیمانه داشته باشم... باقی تقدیرها توکل بر خدا در دورهمی پایان کار انجام خواهد شد...

از شما همرهان صدیق هم کمال امتنان رو دارم...

ما بدان مقصدِ عالی نتوانیم رسید

هم مگر پیش نَهَد لطفِ شما گامی چند...

اولین شب آرامش و خوابی آسوده هم پاداش من 😉

تا بعد...

شاد باشید و سلامت 🌸 💙 🪷

شنبه 27 تیر ساعت 9:30

درود بر دوستان دور یا نزدیک

اول دو تا اتفاق خوب رو ثبت کنم بعد چند تا عکس ببینیم به جبران بی‌عکسی پست‌های اخیر...

رویداد خوب اول، قبولی در آزمون رانندگی پایه یک بود... که هم فال بود و هم تماشا... اول آزمون کتبی و عملی فنی و مکانیک بود که نیاز به اطلاعات کامل در مورد قطعات خودرو و موارد مشابه داشت و بعد آزمون عملی با کامیون و اتوبوس... گواهی‌نامه‌ی پایه یک برای رانندگی وسایل سنگینه و خیلی به کار من نمیاد اما آخرین مرحله‌ی مهارت رانندگی هست و دوست داشتم که بگیرمش... آزمون شهری و خارج از شهر هم خیلی خاص بود و پر هیجان... با اتوبوس داخل شهر و بعد کامیون از روی تپه‌های پیچ در پیچ خارج از شهر با شیب متفاوت... بسیار سخت بود اما چون اراده کرده بودم که هرجور شده قبول شم... در تمام مراحل پذیرفته شدم و تا یک ماه دیگه می‌رسه به دستم 😁 راننده‌ی سنگین شدم آبجی‌ها و دااااش‌ها 😅 مرام‌تونو عشقه به مولا... چند تا حمیرا دانلود کنیم بزنیم سینه‌ی جاده‌ها... رستوران بین‌راهی بمونیم و چای پررنگ بدیم بالا... سلامتی شماها... آره و اینا... این لُنگ خیس من کوووو... جای‌گزین خط‌کش مشهورم بشه😜

اما دومی که از اولی بهتره... بعد از فراز و نشیب و تأخیر در پروژه و قطعی نت و ماجراهای مختلف... تا چند روز دیگه کار تمومه و تحویل‌ش می‌دیم و از اول مرداد یک نفس راحت می‌کشیم و حدود یک ماه، می‌خوام خودمو و بچه‌ها رو تعطیل کنم به سفر و استراحت و کارهای شخصی برسیم... به وقت‌ش از نازنینِ نازنین که خیلی بیش از وظایف‌ش کار کرد و اگه نبود خیلی خیالم راحت نبود با توجه به فاصله و... و باقی بچه‌هام تقدیر خواهم کرد... شاید مثل پایان پروژه‌ی قبلی یک دورهمی با اهدای هدایا داشته باشیم... حالا ببینم نظر بچه‌ها چیه... ☺️

این هم از دو اتفاق خوب در روزهای تلخ جنگی...

چند تا عکس ببینیم...

1. اخیرأ علاقمند شدم... به همت یکی از دوستان جان

2. بر فراز ابرها...

3. عصر تابستان است...

4. مازهای راز...

5. قاب جان‌فزا...

6. ای در دل من میل و تمنا همه تو... آینه...هنر دوست عزیزمون که ذکر خیرش بود... هم ساخت اثر هم خوشنویسی و رنگ و...

7. ورزش صبحگاهی...

8. راه‌باغ...

9. غروب آتشین...

10. ترکیب برنده 😁 تقدیم به گیاه‌خواران وبلاگ 😉

تا بعد... 🌸💙🪷

پنج‌شنبه ۲۵ تیر، ساعت ۱۲:۳۰ :

درود بر دوستان دور یا نزدیک

زن بودن در ایران خیلی سخته...

امروز که تعطیل بودم برنامه‌ریزی کردم که زیارت اهل قبور برم و کارواش و بعد هم دیدار با فندق عزیزم و نظافت استخر و شنا و استراحت در باغچه...

مورد اول انجام شد و دیدم یک کارواش سر راهه و با کارواش همیشگی فاصله دارم... رفتم همون‌جا... با این‌که یک ماشین جلوتر بود به من گفت برو روو چاله سرویس و شروع کرد به شستن ماشین من... گفتم نوبت ایشون نیست... گفت که نه شما رو اول انجام می‌دم... خلاصه که رفتم اتاق پذیرش که دیدم یک خانم برافروخته نشسته و غرولند می‌کنه... به من گفت همیشه اینجا میآید؟ گفتم نه... گفت منو از صبح معطل کردن و چون بحث کردم لج کردن و هرکس میاد جلوتر از من راه می‌ندازن و... گفتم من در جریان نبودم حتی پرسیدم نوبت ایشون نیست که گفتن نه... ماجرا رو تعریف کرد که از خلال گفته‌هاش متوجه شدم متأسفانه کارواشی‌ها دارن شیطنت می‌کنن و مقصرند... رفتم اتاق مدیریت کارواش و گفتم شما در جریان مشکل این خانم هستید؟ که گفت آره خودش مقصره و تا شب هم بشینه کارشو انجام نمی‌دم... گفتم ایشون جریان رو به من گفتن امکان داره شما هم بگید که یک‌طرفه قضاوت نکنم... گفت شما از ارگان خاصی هستید... گفتم نه یک شهروند معمولی... شما جای برادرِ من، ایشون هم جای خواهرِ من... فکر کرد الکی می‌گم و شاید از جایی هستم که دخالت کردم... که البته این ذهنیت بد هم نشد... 😊 ماجرا رو گفت و گفتم این رفتار شایسته‌ی شما نیست و با مشتری‌مداری تناقض داره... مردم همه مشکل دارند و شاید اعصاب‌ها خیلی میزون نباشه... شما باید به‌عنوان کاسب سعه‌ی صدر بیشتری داشته باشید... چند تا ماجرا از مدیریت کسب و کار و جلب و افزایش مشتری هم گفتم... حتی چند تا پیشنهاد و ایده‌ی ناب که از قبل در مورد بهبود فعالیت کارواش و متفاوت بودنش داشتم ارائه دادم... و بعد از کمی گپ و گفت برگشتم به موضوع اصلی و تأکید کردم که با در نظر گرفتن جمیع جوانب و شواهد و قرائن الان حق با ایشونه و وظیفه‌ی شماست که منصفانه برخورد کنید... اگر نبود هم برای رفع و رجوع شما باید پیش‌قدم می‌شدید... لطفاً به بچه‌ها بگید ماشین منو نیمه کاره رها کنند و اول کار ایشونو راه بندازند... یک نگاهی کرد و حس شیشمم گفت که هم‌چنان فکر می‌کنه من قادر به تعطیل کردن کسب و کارش هستم... البته که در این خصوص آدم پی‌گیری هستم و یک داروخانه رو تا مرز جریمه‌ی سنگین و تعطیلی موقت بردم در ایام کرونا... (رفقای اینستاگرام خاطر مبارک‌شون هست)... که اگه فرصت شد بعد ماجراشو اینجا هم می‌گم... آره... گفت آخه بد حرف زده با ما... گفتم شما هم برخورد مناسبی نداشتید لطفا سریع‌تر بگید کار من متوقف بشه... خودش رفت توی گاراژ و تا اون موقع چند تا ماشین دیگه هم اومده بودن... همه رو جابه‌جا کردن و اول کار خانم رو انجام دادن... خانمه هم اومد و گفت قبل از شما چند نفر اومدن و گفتم و دیدن شرایطم رو و بی‌تفاوت رفتن... ممنون که حساسیت نشون دادید... مملکت ما فلان و فلان و مردم فلان و بیسارن و... از این حرفا... پرسید چطور کوتاه اومد... گفتم هیچ، با یک گفت‌وگوی ساده... گفت فکر نکنم... آدم لجبازیه خیلی هم بددهنه...گفتم وقتی مشکل در این حد حاد شد خودتون درگیر نشید یا تماس با نزدیکان بگیرید و یا با ۱۱۰ ... گفت می‌شه شماره شما رو داشته باشم... گفتم نه دیگه من از این دو دسته که گفتم نیستم..‌. شما اعتماد کردید و موضوع رو گفتید منم تلاش کردم حل بشه... گفت قبل از این‌جا صافکار و نقاش هم اذیتم کردند و حتی پول بیش‌تری گرفتند... داشت آدرس می‌داد که گفتم سرکار خانم اون رو دیگه لطفاً یا به اصناف اطلاع بدید و یا به تعزیرات، رسیدگی می‌کنند... کاری از دست من برنمیاد... رفت بیرون و با دو تا رانی برگشت و کمی صحبت کرد و...

خلاصه که کار ایشون انجام شد... کار من هم قبل از بقیه انجام دادن و اومدم دنبال باقی امور...

داشتم فکر می‌کردم که تصادفآ رفتم این کارواش و شاید اگه واسطه نمی‌شدم اتفاقاتی هم می‌افتاد... هر ماجرایی که پیش میاد حکمتی داره... داستان‌های مولانا سرشار از این مضامینه... حتی ممکنه ظاهر تلخ و باطن شیرین داشته باشند... اما این واقعیت تلخ همیشه وجود داره که زن بودن در کشور ما خیلی سخته... بماند که زن‌های قدرتمندی هم هستند که اجازه‌ی چنین برخوردهایی رو نمی‌دن اما تعدادشون زیاد نیست... جامعه‌ی مردسالار و دیدگاه‌های جنسیتی مسیر احقاق حقوق زنان رو با موانعی مواجه کرده...

بگذریم... تا اتهامات فمنیستی نخوردیم...

عصر گفتم چند نفر بیان کمک برای نظافت استخر... خیلی سخته اما بعدش فراغته و ریلکسی...

این خاطره ثبت شد به رسم یادگار از روزهای جنگی...

در پست بعد بی‌عکسی‌های اخیر رو جبران می‌کنم...

تا بعد 🌸 💙 🪷